۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

بصيرت !




از اولين باري كه كتاب قلعه حيوانات جورج اورول را خوانده ام ؛ ساليان درازي مي گذرد. به مناسبتي – اينكه چرا در نوشته اي تلويحا به ساحت زحمتكش "خر" اين حيوان نجيب اهانت كرده ام ؟ -  در دفاع از خود و رد كردن اين اتهام ؛ به ياد بيانات گهربار بنژامين الاغ پير قلعه حيوانات و بصيرت او افتادم . بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب از او پرسيده بودند : آيا خوشحال است يا نه ؟ و او جواب داده بود : " خرها عمر دراز دارند. هيچكدام از شما تا به حال خر مرده نديده ايد ! " اين پاسخ به ظاهر بي و ربط و "خركي" ؛ اتفاقا يكي از نغز ترين جملاتي است كه در كل كتاب مي خوانيد!
شايد اوبا تمام خريت اش ديده بود كه فقط خوكها  حق تصميم گيري دارند و ساير حيوانات در اتخاذ تصميمات نقشي ندارند . هر چند حق راي دارند و راي دادن را ياد گرفته اند. شايد او متوجه ناپديد شدن نه توله سگ جسي و بلوبل شده بود. همان نه توله سگي كه خوك كبير؛ ناپلئون با رندي و زرنگي تمام ؛ پس از از شير گرفته شدن ؛ از مادرهاشان جدا كرده بود و خود تعليم تربيتشان را در پستوئي كه راه به جائي نداشت به عهده گرفته بود. توله سگها دور از چشم ديگران و در انزواي مطلق پرورش يافته بودند تا سر بزنگاه نقش خود را در جهت منويات ناپلئون بازي كنند.
خوك و رفيق ديرينه ي ناپلئون ِ پيشوا؛ يعني سنوبال طرح هاي بزرگي در سر و درسخنوري و متقاعد كردن حيوانات براي اجراي طرح هايش يد طولائي داشت. ناپلئون و سنوبال در هيچ موردي توافق نداشتند. وقتي سنوبال يكي از نطق هايش را به پايان مي رساند  ديگر شك و ترديدي باقي نمي ماند كه كفه ي راي به طرف اوست و نه ناپلئون. درست در همين لحظه ؛ ناپلئون به پا مي خيزد و از گوشه ي چشم نگاه ناجوري  به سنوبال مي اندزد و صداي مخصوصي كه تا آنروز كسي آنرا نشنيده بود از گلو خارج مي كند.
نه سگ عظيم الجثه – همان توله هائي كه ناپلئون از جسي و بلوبل ستانده بود تا خود پرورششان دهد – ناگهان به ميان مي جهند و بساط راي و راي گيري و نطق و استدلال و طرح هاي سازندگي واصلاحاتِ سنوبال را به هم مي ريزند . سنوبال فرار را بر قرار ترجيح مي دهد و چشم فتنه درجا كور مي شود.
بنژامين راست گفته بود . چه بسيار خوكان سلاخي شده ؛ اما من هنوز يك خر مرده هم نديده ام . شما چطور؟

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

حق تقدم !


سالهاي دور. حتي نيمي از حروف الفبا را هم نخوانده ام . زمستان سال 47 ؛ شهر تبريز. مادرم هنوز كه هنوز است آن جمله اي را كه درآن صبح زمستاني ؛ موقع لباس پوشاندنم با گريه و زاري به زبان رانده بودم فراموش نكرده و گهگدار به مناسبتي ؛ تكرارش مي كند. گويا در پاسخ استدلال مادرم كه اگر به مدرسه نروم؛ حمال مي شوم؛ گفته بودم «مي خواهم حمال شوم.» حالا چرا حمال ؟ چون نگاه كنجكاو مرا در بازار تبريز كه هميشه بدرقه حمال ها بود ؛ ديده بود. در روزگار ما ؛ از سرويس اياب و ذهاب مدرسه خبري نبود. يا اگر هم بود براي ما نبود. پياده راه خانه تا مدرسه را گز مي كردم. كوچه ها تنگ تر از كوچه هاي امروزي بود و وسايط نقليه بسيار كمتر. نمكي و كاسه بشقابي و دستفروش اعم ازسبزي فروش و پارچه فروش و غيره ؛ موتور و وانت نداشتند. "خري" بود و پالاني و خورجين دو قلوئي كه در دو طرف "خر" آويخته بود و انباخته از متاع و كالاي فروشي شان. "خر" كه از وسط كوچه مي گذشت ؛ بايد پشت به ديوارهاي گاهگلي كوچه ها مي چسباندم و دعا ميكردم كه به خورجين خر گير نكنم و يا "الاغ" هنگام عبور از كنار من؛ سرش را نجنباند و ذرات بخاري كه از سوراخهاي دماغش بيرون مي آمد بر سر و صورتم ننشيند. حق تقدم همواره با "خر" بود و من در هول و ولا كه بگذرد.
از آنروزها تا به حال اوضاع خيلي فرق كرده است.مثلا اينكه الفبا را تا آخر خوانده ام و دارم مثنوي مي خوانم !
گردن خر گير و سوي راه كش / سوي ره بانان و ره دانان خوش
اما كماكان حق تقدم با"خر"هاست و من دل توي دلم نيست كه انشاالله "اين نيز بگذرد".

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

شاه بر روزن است !


پيامش واضح بود. راست بود. خسته شده ام و دوست دارم بياسايم شايد از تنبلي باشد. حس مي كنم دارم بيهوده دست و پا مي زنم. به جان كندن بيشتر مي ماند تا جهد و تلاش. دوباره حس خود پسندي و خود بيني ام گل كرده است. هر چهار بيتي كه روي وايت بُرد نوشته شده ؛ انحصارا خطاب به من است :
گر گريزي بر اميد راحتي / زان طرف هم پيشت آيد آفتي
هيچ كُنجي بي دد و بي دام نيست / جز به خلوتگاه حق آرام نيست
والله از سوراخ موشي در روي / مبتلاي گربه چنگالي شوي
خدا را شكر مي كنم كه اينجا هستم. زيركي طوطي خواجه ي تاجر را هم ندارم كه از سوراخ اين قفس بگريزم. مقدر نبود تيزي چنگال گربه هاي غير وطني را در جان و تنم بيازمايم. ظاهرا فعلا قسمت ما همين كُنج است و همين دد و دام آشنا.
گه تناقض گاه ناز و گه نياز / گاه سودای حقیقت گه مجاز
مرد غرقه گشته جانی می‌کند / دست را در هر گیاهی می‌زند
تا کدامش دست گیرد در خطر/ دست و پایی می‌زند از بیم سر
دوست دارد یار این آشفتگی / کوشش بیهوده به از خفتگی
يك امتياز به خودم مي دهم؛ كوشش بيهوده به از خفتگي . اما بيت چهارم تيري است كه به جانم مي نشيند . آدرس بيت گواهي مي دهد كه به سه بيت قبلي مربوط نيست و فقط به واسطه ي من ؛ به من مربوط مي شوند !
آنك تخم خار كارد در جهان / هان و هان او را مجو در گلسِتان
هفته ي پيش يكي از دوستان قديمي؛ گوشي را بدستم داده بود ؛ اما او نوشته هايم را در همين فضاي مجازي دنبال مي كند . هاج و واجم ؛ نه روبروي تخته ؛ گويا در برابر آئينه اي ايستاده ام . فضا فضاي راز آلودي است ؛ حس مي كنم به زيارت حضرت مولانا آمده ام و در محضر اويم .
آزرده شده ام. خود را دلداري ميدهم:
غافل منشين ؛ ورقي ميخراش / ور ننويسي قلمي ميتراش
سرمكش از صحبت روشندلان / دست مدار از كمر مقبلان
خار كه همصحبتي گل كند / غاليه در دامن سنبل كند
قلمتراشي فني است كه نياموخته ام. همچنين هنر سكوت را . اتهام و خواري سنگيني است پاشيدن تخم خار. دلداريم مي دهد:
اندر اين ره ميتراش و ميخراش / تا دم آخر دمي فارغ مباش
هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست / گوش و چشم شاه جان بر روزنست

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

رفته بودم زيارت!




چشمم را که باز کردم ؛ با تبریک تولدت مبارک همسرم؛ گوشهایم کار روزانه ی خود را شروع کردند. اطلاعیه ی التیماتوم سوخت شدن مرخصی های استفاده نشده تا انتهای سال ؛ اولین فعالیت ذهنی امروزم بود. امروز همسرم در خانه خواهد بود. چه روزی بهتر از این؟ به خودم مرخصی دادم تا بعضی کارهای عقب افتاده ی خانه را انجام دهم. باز کردن راه آب دستشوئی و ظرفشوئی که مدتهاست پشت گوش انداخته ام والبته تعمیرو سرویس و تعویض روغن ماشین همسرم. گفته بود روزهای بارانی ؛ کف ماشین خیس می شود.

ماشین روی چال سرویس بود . تا گفتم کف ماشین خیس می شود ؛ نسخه پیچیدند که باید باطری ساز « اُ » رینگ لوله بخاری را عوض کند. سال پیش لوله بخاری ماشین دخترم عیب کرده بود ؛ مرا تا مرز پیاده کردن سر سیلندر پیش بردند. یک قطره هم آب ماشین کسر نشده بود؛ تنبلی را کنار گذاشتم و رفتم توی چال. پولک کف اتاق یک سمت افتاده بود. از باطری ساز و مکانیک و صافکار و سرویس کار ؛ هیچکس حاضر نشد خود را علاف جا انداختن پولک کف اتاق ماشین کند. نمی خواستم به خانه برگردم ؛ می دانستم همسر و دخترم برای خرید از خانه خارج شده اند. توی کوچه پس کوچه های پونک سرگردان بودم که ته کوچه ی دراز بن بستی تابلوئی نظرم را جلب کرد. امامزادگان "عینعلی و زینعلی". به محوطه چهار گوشی که با درختان چنار بلند و تنومندی محصور شده بود رسیدم. کوچه باغ و دیوارهای کاهگل مال شده و صدای قار قار کلاغ ها و آفتاب تندی که از لابلای شاخه های درختها چشمم را غلغلک میداد؛ کار خود را کردند. نمی دانم به قصد زیارت یا چشم چرانی؛ همانجا ماشین را پارک کردم و به سمت آن کوچه ی بن بست راه افتادم. وارد محوطه ی حیاط که پوشیده از قبرهائی با سنگ های گرانیت و مرمردرجه یک بود شده بودم . دور تا دور حیاط چنارهای بلند سر به آسمان کشیده خود نمائی میکردند. تنه چند درخت را از وسط قطع کرده اند . قارقار و پرواز کلاغها خاطرات خوشی را در ذهنم رقم می زنند. خاطرات پائیز و زمستان سال 70 در همدان. سال گریز از تهران و مشکلات و نابسامانیهایش. سال برف و برف و برف ؛ و برف بازی با دختران خردسالم . سال صدای زوزه ی باد و پرواز کلاغها و صدای قار قارشان. ساختمان صمیمی و زیبای حرم کوچکی در گوشه ی ضلع شرقی حیاط قرار داشت. صدای مکبر از سالن کوچک بد هیبتی که در سمت شمال حیاط ساخته شده بود بگوش می رسید. جماعت را به حال خود گذاشتم. به سمت اتاق حرم کشیده شدم. یکنفر به نماز ایستاده بود و دیگری تکیه داده بود و به دیوار روبرو که در سه متری اش قرار داشت خیره شده بود. نماز را به جا آوردم. هنگام خروج خطوطی را روی ضریح خواندم. " ساخته شده به سال 1380 با نظارت اداره اوقاف و امورخیریه کن." بیرون زدم. گر چه ماه محرم تمام شده اما هنوز نوار پارچه های سیاه رنگ و قطار نوشته های "یا اباعبدالله" و "یاحسین" را از در و دیوار زمین و آسمان جمع آوری نکرده اند. پوستر های اداره ی اوقاف با عنوان دهان پر کن "بصیرت عاشورائی" بقیه ی فضا ها را پوشانده است. عینک نزده ام. جلو می روم تا بصیرتم زیاد شود. می خوانم: " این الطالب بدم المقتول بکربلا" یعنی: کجاست خونخواه کشته ی در کربلا. به جای کربلا و شهیدش ؛ به یاد طالبان و افغانستان و پاکستان می افتم. تنم می لرزد. می خواهم به حصار حلب وسط حیاط تکیه بزنم ؛ متوجه می شوم پشت حصار کارگاه ساختمانی است. نوشته ی بزرگی روی حصار؛ نام پیمانکار را یدک می کشد. " شرکت عمران و مسکن سازه پایدار مهر درخشان وابسته به گروه عمران و مسکن سازه پایدار". شرط می بندم حتی قاریان قرآن نیز نتوانند یکنفس این عنوان را بخوانند. نفس را در سینه حبس می کنم تا نام پروژه را بخوانم : "عملیات ساختمانی پروژه ی طرح توسعه آستان مقدس امامزادگان عینعلی و زینعلی" . روی نیمکت کنار حصار می جهم تا نگاهی به پشت حصارکارگاه وپیشرفت عملیات بیندازم. سرم گیج می رود. گودالی به عمق تقریبی 15 متر و مساحتی حدود 2000 متر مربع در زاویه دیدم قرار میگیرد که البته همه ی سطح منطقه ی گود برداری نیست. ماتریسی از شمع های افقی به فواصل دو متراز یکدیگر دورادور روی دیواره ها کوبیده اند و آرماتوربندی دیواره های 15 متری و بتن پاشی برای جلو گیری از ریزش دیواره ها. به نظرم میلیارد ها تا همین جای کار هزینه شده است. چاله ی به این بزرگی قرار است با پول پر شود. کنجکاو می شوم که کارفرمای پولدار کیست. شهرداری منطقه ی 2 کارفرماست و بهره بردار اداره ی اوقاف و امور خیریه کن. محفظه ی ماکتی در گوشه ی حیاط قرار دارد و با نایلونی پوشانده شده است. نایلون را پس می زنم . ماکت طرح توسعه است. شش؛ هفت ایوان بلند ؛ چهار منار؛ یک گنبد ؛ 2 الی 3 صحن ؛ سه ورودی و چهار شبستان و سه طبقه پارکینگ و ... ضمنا 718 روز مانده به بهره برداری از پروژه. احتمالا یک دو رقمش افتاده!

صنعت امامزاده سازی ؛ صنعت فعال و رو به رشدی است. باید ببینم این حضرات "عینعلی و زینعلی" کیستند. بنا به اطلاعاتی که از سایت امامزادگان بدست آورده ام: «بعضی از اهالی بر این اعتقادند که این دو امام زاده توسط میرابی به نام علی عمران و با ضربه ی بیل به شهادت رسیده اند.» چه زمانی و چرا؟ الله اعلم. اهالی در این مورد اعتقاد خاصی ندارند.

اگرچاه این امام زادگان برای میراب "آب" نداشته ؛ چاله ای که آنجا کنده اند برای خیلی ها "نان" دارد. آن "عمران" با بیل دستی جان از تنشان جدا کرد و این عمران با بیل مکانیکی روح از جانشان می ستاند. این است معنای زیارت در عصر "راززدائی". با چه حس و حالی وارد کوچه شدم و با چه حس و حالی خارج. به یاد مرحوم فریدون مشیری افتادم:

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

خودم باید سوراخ کف ماشین را بگیرم. خرجش فقط یک پولک است. خوشحال خواهد شد.

۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

جان شريف

تا گردن شوم تو برافراخته شد
بس جان شريف به حبس انداخته شد
هر جان كه به كنج آن قفس باخته شد

صد مهمل و كذب و ناروا ساخته شد

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

سؤال و جواب

تصور كنيد به ناگاه با كشيده اي و يا پس گردني اي بنوازندتان و ادعا كنند كه در حال تحقيقات علمي و ميداني بوديم براي اينكه كشف كنيم اين صداي "طراق" كه بعد از نواختن سيلي يا پس گردني زدن به گوش مي رسد از براي چيست؟ ناشي از ضربه ي "دست" زننده يا "گونه و قفاي" خورنده؟
آن یکی زد سیلیی مر زید را / حمله کرد او هم برای کید را
گفت سیلی‌زن؛ سؤالت می‌کنم / پس جوابم گوی وانگه می‌زنم
بر قفای تو زدم
آمد طراق / یک سؤالی دارم اینجا در وفاق
این طراق از دست من بودست یا / از قفاگاه تو ای فخر کیا
گفت از "درد" این فراغت نیستم / که درین فکر و تفکر بیستم
تو که بی‌دردی همی اندیش این / نیست صاحب‌درد را این فکر هین
البته اين روش رسيدن به "وفاق" هم خود راه و روشي است. مثل آن كس كه گفتندش برو "كلاه" بياور و او هم به روش خود؛ رفت "سر" آورد.
آن یکی مرد دومو آمد شتاب / پیش یک آیینه دار مستطاب
گفت از ریشم سپیدی کن جدا / که عروس نو گزیدم ای فتی
ریش او ببرید و کل پیشش نهاد / گفت تو بگزین مرا کاری فتاد
این سؤال وآن جوابست آن گزین / که سر اینها ندارد درد دین

اشعار از مثنوي معنوي – دفتر سوم

سلوک در باغ وحش





نشانی به دست بدنبال یافتن لوازم التحریر فروشی معتبری در شهر صومعه سرا بودیم. به طمع اینکه فروشنده از قیمت های سر به فلک کشیده ی رنگ روغن بی خبر مانده باشد و اجناسش را به قیمت قبلی بفروشد. پیدایش کردیم و زهی خیال باطل که در

عصر اطلاعات چه خیال خامی در سر می پروراندیم. ضمنا بدنبال مدل نمونه ای از نقاشی حیوانات و حیات وحش بودیم برای تمرین نقاشی همسرم. نقاشی روی جلد کتابی نظرمان را جلب کرد. " حیات وحش در آثار نقاشی کارل برندرز". تصویر گرگی زیبا خوابیده بر علف های خشک صحرا و با چشمانی که نه ترس بلکه آرامش را به بیننده القا می کند. این گرگ گرچه کاندید شد اما به خاطر شهرتش انتخاب نشد و به جایش تابلوی شیر نر با هیبتی نقاشی شد.
امروز دوستی اشاره ای داشتند به خر درون ما – چیزی به سیاق کودک درون – که گاهی زمام امور را بدست می گیرد. اما خر که چه عرض کنم ؛ باغ وحشی در درون آدمی است.امشب مقابل نقاشی تمام شده و تابلوی قاب شده ی "شیر نر" نشستم و چشم در چشم جناب شیر دوختم ؛ تا بلکه با شیر درونم ارتباطی برقرار کنم. صدائی می گفت : "شخصیت فوق در دسترس نمی باشد". دو هفته ای از آن شب خرید در صومعه سرا می گذرد. طی این دو هفته چه ها که در مذمت این مخلوقات خدا ؛ از خرس و شغال و کفتار و غیره نگفته و ننوشته ام و چه کابوس ها که ندیده ام.
آقای گرگ؛ آقای خرس؛ روباه؛ کفتار؛ گراز؛ خر؛ الاغ ؛ من از همه تان عذر می خواهم. حلالم کنید.

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

پس مطوّل؛ باد دل را كن رها !


يکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.
شکم زندان بادست ای خردمند / ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل / که باد اندر شکم بارست بر دل
...
اين حكايتي بود از شيخ اجل "سعدي" در گلستان.

باد " ارتباط و مذاكره" با آمريكا بد جوري در دل بزرگان پيچيده است. هر از گاهي در مجلس و دولت واين طرف و آنطرف از روزني صادر مي شود؛ اما به احترام بزرگ ِ مجلس كسي به روي مباركش نمي آورد و در عوض پس گردني اي پس گردن ِ بغل دستي مي نوازد كه اين چه بي آبروئي است ؟
آورده اند كه ملا نصرالدين به همراه فرزندش در مجلسي حضور يافت :
بود مــلانصردین ، دعوت به شام / رفت با فرزند خود بهر طعام
میهمانان ، جمله در بندِ شکم / صاحبِ مجلس به فکر بیش و کم
هر که بودی در خیالِ عیش ِ خویش / میزبان ، از کثرت مهمان ، پریش
آش ِ نفّاخی به سعی میزبان / شد مُهیّا از برای حاضران
میهمانانِ ندیده آش ِ مفت / هر که خورد و ظرف خود ، با لیس رُفت
هر کجا در معده‌هاشان ، حفره بود / پُر شد از آشی که اندر سفره بود
شام خوردند و درون انباشتند / در شکم ، بذری ز طوفان کاشتند
ساعتی بگذشت و شد وقت درو / از مکافاتِ عمل غافل مشو
صورتِ مُــلا ز غوغای شکم / هم چو مخرج گشت پر چین و دُژم
باد ، بر روزن فشار آغاز کرد / عاقبت با زور راهی باز کرد
زوزه‌ای آمد ز استخراج ریح) /شرمگین ، مُلا از آن فعل قبیح
حق به جانب ، بر سر فرزند زد / کای پدر جان! از چه کردی کار بد؟
ماه را هنگام تابش ، روز نیست! / ای پسر مجلس که جای گ..ز نیست
هم چوگرگِ یوسف آمد این پسر / میزبان از مکر ملا با خبر
او هم از نفخ شکم در رنج بود / غرّش و آوای دل را می‌شنود
لاجرم در دل شد از این رسم شاد / ای دو صد لعنت به هر چه رسم باد
پس مُطَوّل کرد ، بادِ دل رها / این رهایی داشت همراهش صدا
بر سر فرزند مُلا زد که : هی / پندِ بابا ناشنیدن تا به کِی؟
گر نیآموزی ادب ، ای بی خِرَد / مستحقی ، بر سرت هر کس که زد
گفت مُلا میزبان را با عتاب / از چه بر فرزند من کردی خطاب؟!
این چنین ملا به او کردی خطاب:
شد گنه از تو و حَدّ بر دیگری / از چه کردی ظالمانه ، داوری
میزبان گفتش : مشو از من ملول/ زانکه این فن از تو شد ما را حصول
من گمان بردم که احسان کرده‌ای / بچه‌ات را بهر این آورده‌ای
تا به مجلس هر که تیزی در کند / بر قصاص جرم خود ، او را زند!
****
من شدم فرزند مُلانصردین / روز تار و حال زارم را ببین

( اشعار از مثنوي "گرگ نامه" بهرام سالكي)

من و حماقت و خواجه "بوالعلا" !


همین جمعه ( 19 آبان ) ؛ قصه ی "شغال رنگی" را به اشتراک گذاشتم و اشاره ای هم به ابیاتی ازحکایت "افتادن شغال در خم رنگ" مثنوی داشتم. دست بر قضا درست همان روز دوست عزیزی جمله ای از کارل مارکس فیلسوف جنجالی معاصر را پست کرده بودند که:
"حماقت انسان دین را آفرید و دین حماقت انسان را جاودانه کرد."
اتفاقا امروز ابیات زیر را از مثنوی

"گرگ نامه" ی بهرام سالکی می خواندم :

نکته‌ای را خوانده‌ام از « بوالعلا » / نقل ِ قول از من ، قضاوت از شما
« عقل و دین با هم نمی‌گردد قرین / جمع ضِـدِّین است یکجا عقل و دین
خلق ِ دنیا را دو دسته دیده‌ام / هر گروهی را چنین سنجیده‌ام
دسته‌ای ، آنان که عقلی داشتند / دین ، برای دیگران بگذاشتند
عده‌ای دیگر که دین بگزیده‌اند / بویی از عقل و خِـرَد نشنیده‌اند »
این آقای "ابوالعلا ی معری" گویا شاعر و فیلسوف نابینای عرب در قرن چهارم هجری و اشتهارش به خاطر افکار و اشعار دهری اش بوده است. این بیت از ایشان است که :
اثنان اهل الارض: ذو عقل بلا / دین و آخر دین لا عقل له !
یعنی : "مردم دنیا دو دسته اند؛ عاقل بی دین و مومن بی عقل!"
و باز در ادامه ی حکایت "شغال افتاده در خم رنگ" در مثنوی معنوی مولوی می خوانیم که:
دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود:

و آن شغال رنگ‌رنگ آمد نهفت / بر بناگوش ملامت‌گر بکفت
بنگر آخر در من و در رنگ من / یک صنم چون من ندارد خود شمن
چون گلستان گشته‌ام صد رنگ و خوش / مر مرا سجده کن از من سر مکش
کر و فر و آب و تاب و رنگ بین / فخر دنیا خوان مرا و رکن دین
مظهر لطف خدایی گشته‌ام / لوح شرح کبریایی گشته‌ام
ای شغالان هین مخوانیدم شغال / کی شغالی را بود چندین جمال
آن شغالان آمدند آنجا بجمع / همچو پروانه به گرداگرد شمع
پس چه خوانیمت بگو ای جوهری / گفت طاوس نر چون مشتری
پس بگفتندش که طاوسان جان / جلوه‌ها دارند اندر گلستان
تو چنان جلوه کنی گفتا که نی / بادیه نارفته چون کوبم منی
بانگ طاووسان کنی گفتا که لا / پس نه‌ای طاووس خواجه "بوالعلا"
خلعت طاووس آید ز آسمان / کی رسی از رنگ و دعویها بدان

بلاهت را ببین. شغال ِ من کجا و خواجه "بوالعلا" ی فیلسوف ِ مولانا کجا؟ مانده ام چرا بعضی؛ مشکلات و معضلات زمینی شان را به آسمان می دوزند؟ یا می بافند؟ راست گفته اند که: "عقل که در بدن نبود جان در عذاب است." این است که در عذابم.

كابوس

دستی به صورتم می کشم ؛ کف دستم خیس عرق می شود. مزه دانه های خشخاش در دهانم پیچیده است. ساعت تلفن همراهم زنگ می زند. چشم می گشایم. چند ثانیه می گذرد تا به یاد آورم اینجا کجاست. کسماست. نزدیک صبح است و باران می بارد. حالا حواسم به جا ست. شنبه سیزدهم آبان روز عید غدیر که اخیرا عنوان "عید ولایت" گرفته و البته سالروز تسخیر سفارت آمریکا.
پس همه اش خواب بوده و کابوس دیده ام. نه "خرسی" ؛ نه اژدهائی

؛ نه بیشه ای؛ نه مردی؛ نه خری ؛ نه ابلهی و نه خرمگسی! سعی می کنم عناصر به یاد مانده از خواب دم صبحم را به رشته کنم اما موفق نمی شوم. در بیداری حواس جمعی ندارم چه رسد در عالم خواب و رویا بینی. به نماز ایستاده ام. حضور قلب که غایب باشد ؛ حضور ذهن حاضر می شود! چشمم به کتاب مثنوی روی کف اتاق می افتد. خودش است. در خواب مثنوی می خواندم ؛ یا می شنفتم یا در حال بازی نقشی بودم. نقشی از یکی از حکایات مثنوی. بحث "ولایت و دوستی خرس" بود. آفرین یافتم و آخرین سلام نماز!
به جای کتاب و دعا ؛ مثنوی را گشودم. دفتر دوم. حکایت "خرس" و ابلهی که بر وفای او اعتماد کرده بود. می خوانم و خوابم را باز سازی می کنم:

اژدهائی "خرس" را در می کشید / شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد / آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانک مظلومان ز هر جا بشنوند / آن طرف چون رحمت حق می دوند
.
.
.
بوک استادی رهاند مر ترا / وز خطر بیرون کشاند مر ترا
زارئی می کن چو زورت نیست هین / چونک کوری؛ سرمکش از راه بین
تو کم از خرسی نمی نالی ز درد؟ / خرس رست از درد چون فریاد کرد
ای خدا این سنگ دل را موم کن / ناله ی ما را خوش و مرحوم کن

خلاصه اینکه "خرس" با همت مرد؛ از شر اژدها خلاص می شود و :
"خرس" هم از اژدها چون وا رهید / وان کرم از مرد مردانه بدید
چون سگ اصحاب کهف آن "خرس" زار / شد ملازم در پی آن برد بار
مرد از خستگی قصد خواب می کند و "خرس" از دلبستگی ای که به مرد ناجی خود یافته نگهبانی از او را بعهده می گیرد و در همین حال رهگذری بر آنها می گذرد:
آن یکی بگذشت و گفتش: حال چیست؟ / ای برادر مر تو را این "خرس" کیست؟
قصه وا گفت و حدیث اژدها / گفت: بر "خرسی" منه دل ابلها
دوستیء ابله بتر از دشمنیست / او به هر حیله که دانی راندنیست
هی بیا با من بران این "خرس" را / "خرس" را مگزین مهل همجنس را
اما پند رهگذر دانا به گوش مرد قهرمان نمی رود و خللی بر حسن ظن او نسبت به "خرس" وارد نمی شود.
گفت: رو رو کار خود کن ای حسود / گفت: کارم این بد و بختت نبود
من کم از "خرسی" نباشم ای شریف / ترک او کن تا منت باشم حریف
با تو دل می لرزدم زاندیشه ای / با چنین "خرسی" مرو در بیشه ای
این همه گفت و به گوشش در نرفت / بد گمانی مرد را سدّیست زفت
ظن نیکش جملگی بر "خرس" بود/ او مگر مر "خرس" را همجنس بود
عاقلی را از سگی تهمت نهاد / "خرس" را دانست اهل مهر و داد
رهگذر حکیم که اندرزش دراین مرد قهرمان ابله اثر نمی کند راه خود می گیرد و می رود و مرد سر بر بالین خواب می گذارد و اینبار سر وکله ی مگسی پیدا می شود:
شخص خفت و "خرس" می‌راندش مگس / وز ستیز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روی جوان / آن مگس زو باز می‌آمد دوان
خشمگین شد با مگس "خرس" و برفت / بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت
سنگ آورد و مگس را دید باز / بر رخ خفته گرفته جای و ساز
بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد / بر مگس تا آن مگس وا پس خزد
سنگ روی خفته را خشخاش کرد / این مثل بر جمله عالم فاش کرد
بلاهت را ببین. پس در خواب نقش مرد ابله را داشته ام. بدبخت این خشخاش هم یعنی تکه تکه؛ ریز ریز و آش و لاش. حالا خوب در بیداری مزه مزه اش کن!

خاموشي

شيران به قفس شدند از بيشه ما
نظاره ي كفتار و گراز شد پيشه ما
خاموش نشسته ايم؛دراين خاموشي
تيغ اين زنگي مست مي زند ريشه ما

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

به پرچم!



بیش از سی سال از رسمی ترین ادای احترامم به پرچم کشورم می گذرد. از شنیدنِ طنین و شکوهِ فریادِ فرمانِ "به پرچم ؛ پیش فنگ" فرمانده ی تشریفات پادگانی که دوران آموزش سربازی را در آن طی می کردم؛ سالها گذشته است. هر صبحگاه با این صدا؛ نفس را در سینه حبس می کردم ؛قبضه تفنگ را بر سینه می فشردم و چشم بر پرچم می دوختم. پرچم سه رنگش را حفظ کرده بود و حذف و اضافات نشانهای روی پرچم به چشم نمی آمد. هرچند از خورشید روی پرچم دیگر خبری نبود اما خورشید سحرگاهان در آسمان مشرق خود نمائی می کرد . به جای شمشیر ؛ سر نیزه ای مماس بر پیشانی داشتم و همه ی افراد گروهان آرزوی آزاد سازی خاک وطن را بدست شیر مردان جبهه در سر می پروراندند. پس چه حاجت به نشان شیر و شمشیر پرچم؟تاج سروری هم قرار بود بر سر ملت قرار گیرد . بی اختیار دستی بر سر کشیدم ؛ تار موی سفیدی به کفم آمد. خورشید داشت آخرین انوارش را در غروبی دلگیر از دست می داد و آسمان و ابرها را رنگ خون زده بود.
اینها افکاری بود که در حین عبور از مقابل پرچم عظیمی که در کنار بزرگراه نصب شده است ؛ به ذهنم هجوم آورده بودند. این روزها در جای جای تهران پرچم های بزرگ ایران را بر میله ها و برج هائی بلند به اهتزاز در آورده اند و به باد داده اند؛ همچون کشورم ایران.

http://www.hamshahrionline.ir/details/185230