۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

ششدَر و ششدَره کردن !


اغلب با اصطلاحاتِ جدیدِ "دو دَر" و "دو دَره کردن " آشناییم. امّا شاید بعضی، در مورد اصطلاحاتِ قدیمی ِ "ششدَر" و "ششدَره کردنِ" چیزی نشنیده باشیم!
«"ششدَره" کنایه از مبهوت و متحیّر و عاجز ماندن در امور است. در اصل اصطلاحی است در نردبازی که به آن "ششدَر" هم می گویند. و آن چنین است که نردباز، شش خانه ی مقابل حریف را گرفته باشد و او نتواند مهره های خود را حرکت دهد. در نتیجه "ششدَر" می شود و بازی را می بازد.»
توضیحات فوق در باره ی اصطلاح ِ "ششدَره"، عیناً ذیل ِ شرح ِ بیت :
شش جهت مگریز؛ زیرا در جهات / ششدَره است؛ و ششدَره مات است؛ مات
، درصفحه 186 کتاب شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیفِ کریم زمانی، آمده است.
و امّا ، آقای هاشمی رفسنجانی با بیاناتشان در مورد استفاده ی حکومت بشار اسد از سلاح شیمیایی برعلیه مردم کشور خودش، الحق نشان می دهد که در نردِ سیاست ، بازیکن ِ قهاری است و با قبول ریسک در بازی ، به فکر "ششدَره کردن" رقیب است و انشاالله رقیب در آستانه ی "ششدَر" شدن. امیدوارم جناب ِ هاشمی درادامه ی بازی، "گشاد" ندهند و "دو دَره" نکنند!

سه نقطه!


اخیرا دوست عزیزی از شدّت و حِدّت پارازیت ها به فریاد و فغان آمده بودند و نوشته بودند که:«بابا به ...فنا رفتیم.» و از دولتِ اعتدال انتظار داشتند کمی معقول تر و با اعتدال بیشتری ولووم دستگاه پارازیت اندازی را تنظیم کنند. دوستانِ مصونِ از پارازیت ِ آنطرفِ آب هم به شوخی برایش نوشته بودند که :«آن سه نقطه ات مرا کشته.»
به سیاق دوران دانش آموزی، برای پر کردن جای خالی ِ «...» ، واژه ای مناسب تر از «باد» نیافتم که چه بسا به خاطر حجب و حیای نویسنده از متن حذف شده بود. این را بعنوان مقدمه بپذیرید تا بپردازم به اصل موضوع!
با بالا گرفتن احتمال حمله ی نظامی ِ بشر دوستانه ی غرب و امریکا به کشور سوریه ، امروز بیشتر در فکر نحوه موضع گیری بزرگانِ نظام در قبال این تهدید بودم. خوب به خاطر دارم که روز نخست ِ نوروز ِ امسال ، شاهد تهدید لفظی با خاک یکسان کردن تل آویو و حیفا بودم. این بار اما پس از انتشار ِ اخبار و شایعات رسانه های بین المللی مبنی بر قریب الوقوع بودن حمله ی نظامی به سوریه به مصداق ضرب المثل ِ پراگماتیستی ِ « مسجد جای ... نیست.» ، خبری از چنین موضع گیری های «بو دار» ی نبود. در عجبم که سرنوشتِ حیات و ممات ِ مملکتی به ...  - نه غریبان- که قریبان بند است!

بفرمایید دوغ!


معروف است که در زمان ناصرالدین شاه ، قیمت ها در تهران بالا رفته بود از جمله قیمت ماست که قوت غالب مردم کم درآمدبود. شاه قاجار مختار السلطنه را از اصفهان فرا خواند و مامور رسیدگی به گرانی کرد. مختارالسلطنه برای ماست نرخ ثابت دولتی تعیین کرد و به کسبه ابلاغ نمود. روزی برای آگاهی ازاوضاعِ قیمت ها ، با لباس مبدل راهی بازار شد و از دکانداری ماست خواست. دکاندار که مختار السلطنه را نشناخته بود پرسید: "از کدام نوع ماست می خواهید؟" مختار السلطنه تعجب کرد و پرسید : "مگر چند نوع ماست داریم؟" دکاندار جواب داد: " معلوم است تهرانی نیستی. خب دو نوع ماست داریم. یکی ماست به نرخ دولتیِ مختار السلطنه ای که مثل دوغ است و ارزان و جلوی دکان می بینی و دیگری ماست چرب و سفت که در پستو است و گران."
مختار السلطنه دیگر معطل نکرد وبه فراشانِ حکومتی که دورا دور ایستاده بودند ؛ دستور داد بند شلوار دکاندار را از کمر سفت بستند و او را وارونه جلوی مغازه اش اویزان کردند و ماست ِ رقیق دولتی را توی پاچه ی شلوارش ریختند تا ماست کیسه شود! پس از اجرای دستور، مختار السلطنه رو به دکاندار کرده و گفت : " حالا آنقدر آويزان مي ماني تا تمام آبي که توي اين ماستها کرده اي از تار و پود شلوارت خارج شود." گفته اند از آن پس سایر دکانداران و لبنیاتی ها از ترس ِ مختار السلطنه ماست هایشان را کیسه کردند.
الغرض ، اخبار شبکه ی یک را گوش می کردم. در اقصا نقاط جهان ؛ راهپیمایی و تظاهرات بود بر ضد امکان دخالت نظامیِ بشر دوستانه در کشور سوریه، الّا در ایران. یعنی باز تا 9 دی باید صبر کنیم؟ یعنی امّت همیشه در صحنه و رهبرانشان در این روز مبارک جمعه و تعطیلی بازار؛ ماست هایشان را کیسه کرده اند و دیگر از دوغ دولتی خبری نیست؟

داستان جغد دانا و هزارپا و سیاست های کلان!



می گویند هزارپایی دچارالتهاب و درد مفاصل شده بود و جغد دانایی او را چنین رهنمود می داد:
« تو صد تا پا داری که همگی به التهاب و درد مفصل دچار شده اند. بنابر این باید خود را به لک لکی مبدل کنی تا فقط یک جفت پا داشته باشی و بدین ترتیب نود و هشت درصد مشکلات و دردهایت درمان خواهد شد. تازه اگر لک لک شوی ، بال هم خواهی داشت و می توانی از آن دو پایت نیز استفاده نکنی تا دردت کاملا درمان شود.» هزار پا خوشحال شد و در دم پیشنهاد جغد دانا را پذیرفت و پرسید : « حالا فقط به من بگو چگونه می توانم لک لک شوم؟» جغد دانا پاسخ داد : « آها ، فقط سیاست گذاریهای کلان به عهده ی من است و نمی خواهم چیزی راجع به جزئیات بدانم. چاره ای نداری جز آن که، باید لک لک شوی و پرواز کنی . بپّر !»


۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

قالیباف ، سردار ِ شکاک یا مشکوک!

قالیباف ، سردار ِ شکاک یا مشکوک!
دیروز غروب (1392/3/20) که به اتفاق همسر و دخترم از دروازه ی دانشکده ی روانشناسی دانشگاه تهران خارج شدیم ، جوانی تقریبا بدنبالمان دوید و پرسید که: « در جشن دانش آموختگی دانشجویان شرکت داشتید؟» با تعجب پاسخ دادیم: «بله. چطور؟» از کیسه ی سنگینی که با خود می کشید سه کیف که پر از بروشور و دیسک های صوتی و تبلیغاتی بود ، بیرون کشید و به هر سه نفرمان داد. شهردار ِ سردار ، "اسپانسر" جشن بودند.
امروز عصر که از کار روزانه به خانه بازگشتم، دیدم بخشی ازمحتویات بسته ی فوق الذکر روی میز ولو ست. بروشوری را برداشتم با عنوان "مستقیم و بی واسطه" که بروشور شماره ی 8 بود. تفال زدم ! آمد:
« عملکرد من در ماجرای فتنه ی 88 به نظر خودم کاملا روشن است. ممکن است برخی عملکرد من را نپسندند. خب اشکالی ندارد. من مانند بغضی ها با فحاشی ، یک موضوع را حل نمی کنم. من هیچ وقت با فحش از انقلاب دفاع نکرده ام. در تیر 88 صحبتم در این خصوص کاملا ثبت و ضبط شده است. همان روز گفتم که فتنه ای بزرگ در پیش است که یک طرف این فتنه ، جَمَلی ها هستند و طرف دیگر خوارجی ها. مراقب باشید که انقلاب را در دام این فتنه نیندازید. من سران فتنه را به اسم نام بردم و گفتم که ما در عقلشان ، در دینشان و در سیاسی بودنشان شک داریم... این حرف مال امروز نیست ، مال سال 88 است.»

عقل و سیاست را باید از سردار آموخت. به دانشگاه آمده  است  و در جشن دانش آموختگان ورودی 88 ، بروشور تبلیغاتی فوق را پخش می کند. " آی کیو" همان میوه و شیرینی و بستنی ای که پخش کردی ،  تبلیغ بهتری بود.
من "شک" نه بلکه یقین دارم ایشان اگر نه از طریق فحاشی ، که تخصصی در آن ندارند، به روش " گازانبری" به بسیاری از مشکلات فائق خواهند آمد. عقل و سیاست را هم بهتر است به اهلش واگذارند.
بچسب به "گازانبر" و حرفه ی خودت سردار.

مهندس!

لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا


                                                                    طرح از : مانا نیستانی
از روزی که بحث انتخابات داغ شد ، نظرات موافق و مخالف در باره ی شرکت فعال یا عدم شرکت و تحریم آن از هر دو سو به فضای مجازی هم راه یافت. دلایل و استدلال هر دو طرف را در حد توان خود دنبال کرده ام و البته حتاکی ها و فحاشی ها را نیز.
یکی به مدافعان رای دادن به استهزا گفته بود : "نمی دانم چرا خر را از قبرس میارن. "
دیگری در تقبیح رای دهندگان؛ نیچه را به مدد طلبیده و استاتوس در کرده که:
احمق کسی است که یک اشتباه را بارها انجام می دهد و هر بار از آن انتظار نتیجه ی متفاونی دارد.
دیگری همان مضمون بالا را به ناف انشتین بسته و شرکت کنندگان در انتخابات را از قول انیشتین "دیوانه" خوانده بود و به فرنگی استاتوس گذاشته بود که:
Insanity: doing the same thing over and over again and expecting different results
دیگری به جای فیلسوفان و دانشمندان ؛ از ادیبان یار گیری کرده و از قول "مارک تواین" بحث کردن با احمق ها را به چالش کشیده بود:
"هرگز با یک احمق بحث نکنید. تماشاگران توانایی تفاوت میان شما و احمق را ندارند"
دیگری به مجرد حضور عارف به همراه همسرش برای ثبت نام ؛ کلی لیچار بارش کرده بود.
همین اینجانب در خلوت خود هر چه فحش و ناسزا در چنته داشتم ؛ حواله ی شاخه ی خارجی آن سازمانِ -اسمش را نبر! - کردم که بعضیش هم راه به جلوت گشود.
این سی و چند ساعت نیز می گذرد و ما می مانیم و این کشور طوفان زده و نام رئیس جمهوری که از صندوق در آمده و یا به مدد کودتایی دیگر در صندوق گذاشته شده است. براستی وقت آن نرسیده که در گفتگوها و روش هایمان تجدید نظر کلی کنیم. طولی نخواهد کشید که آثار عمل هر دو گروه رای دهنده و تحریم کننده در صحنه ی سیاسی؛ اقتصادی؛ فرهنگی و اجتماعی مان ظهور خواهد یافت و همگی با هم نتیجه ی کشت مشترکمان را برداشت خواهیم کرد. چاره ی دیگری نداریم باید هزینه ی خطا ها و اشتباهات یکدیگر را بپذیریم و دست در دست هم در جبران مافات بکوشیم. من اگر رای می دهم ؛ « جز این خیال ندارم خدا گواه من است» . وسع عقل من به این نتیجه رسیده که باید شرکت کرد و رای داد و اگر اشتباه کرده باشم دو دست دعا بلند می کنم که:

خدایا اگر فراموش یا خطایی کردیم بر ما مگیر، پروردگارا بار گرانی بر عهده ما مگذار، چنانکه بر عهده پیشینیان ما گذارده‌ای، پروردگارا آنچه تاب و توان آن را نداریم بر دوش ما مگذار، ما را ببخش و بیامرز و بر ما رحمت‌آور، تو مولای مایی، ما را بر خدا نشناسان پیروز گردان‌.

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

فصوص الحکم!

مسیر مستقیم است و پیچ و تابی ندارد. می توانم بدون سرگیجه بخوانم:
« الفبای عربی 28 حرف دارد. از الف تا یاء . الف در کتابت یک خط بیشتر نیست. آزاد و یکتاست که گاهی می شکند و پاره می شود یا در خود می پیچد و سایر حروف از پارگی ها و پیچیدگی های الف پدید می شود... هر چه در قالب لفظ می آید و در بازار سخن عرضه می شود چیزی جز "الف" نیست.»
"الف" به همراه پیچ جاده می پیچد و تبدیل به "و" می شود. حروفِ الفبا و کلمات در مقابل چشمانم رژه می روند. "عرب" ، "عربی" . "ایران" ، "ایرانی" ، "ویران" ، "ویرانی"!
مسیر کوهستانی شده است. به پیچهای تند رسیده ایم . کتاب را می بندم .

تخم امل!

سرچشمه شايد گرفتن به بيل/ چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
این بیت مرا از گلستان سعدی به شوره زار انتخابات سال 88 می برد. حکایت طایفه ی دزدان سر گردنه.
حکایت ابیات نغز دیگری هم دارد:
عاقبت گرگ زاده گرگ شود / گرچه با آدمی بزرگ شود
ویا:
زمین شوره سنبل بر نیارد / در او تخم و عمل ضایع مگردان
تخم امل را چه کنیم؟

از استالین تا یلتسین

کتاب « از استالین تا یلتسین – چهل سالی که دنیا را تکان داد » محصول 1995 ، نوشته ی فرد کلمن روزنامه نگار آمریکایی ساکن مسکو با ترجمه روان ِ علی ایثاری عزیز و از انتشارات ایران (چاپ دوم)، در 640 صفحه، اخیرا بدستم رسید. گویا چاپ اول به سال 1378 بوده است. قسمت هایی از مقدمه ی مولف را برایتان در اینجا آورده ام که با توجه به شرایطی که در آن به سر می بریم برای من بسیار جالب بود :
این داستانی در باره ی بیماری مزمن کمونیسم و درمانهای نا موفق آن در شرایطی است که نیکیتا خروشچف ، لئونید برژنف و میخائیل گورباچف هریک گامهای اساسی در هدایت آن به سمت گورش برداشتند.
اصلاحات گورباچف ، که هدف اصلی آن تقویت نظام شوروی بود، سرانجام آن را نابود کرد.
کودتای 1964 ( و سقوط خروشچف) تاثیری مهم بر برژنف و گورباچف داشت و از آن به بعد تا پایان عمر شوروی ، وحشت انجام کودتایی مشابه در هر زمان و بر همه ی رهبران کرملین سایه انداخت. پیام سرنگونی خروشچف نمی توانست از این روشن تر باشد:

« اصلاح طلبان مراقب اقدامات شان باشند. دراتحاد شوروی، نظام نیرومند تر از افراد است، اگر یک رهبر اصلاح طلب ، نظام را تهدید کند، نظام او را نابود خواهد کرد.»
لئونید برژنف این درس را هرگز فراموش نکرد. او تقریبا دو دهه نظام را حفظ و همه ی تلاشها برای اصلاحات جدی را رد کرد تا موقعیت رهبری خود را حفظ کند و در این فرآیند کشورش و جنبش جهانی کمونیسم را که پشتیبان آن بود ورشکست کرد. او همچنین ثابت کرد که عدم تغییر نیز پاسخ مسئله نیست. دوره ی برژنف نشان داد که تقبل خطر اصلاحات اساسی ِ کمونیسم ، محدود به فناست.
گورباچف قطعا هرگز نمی تواند درس های خروشچف یا برژنف را فراموش کند. او از تجربه ی خروشچف ، به خطرهای سیاسی شخصی ، برای انجام اصلاحات، در زندگی یک رهبر شوروی پی برد و از سابقه ی برژنف نیز فهمید که خطر عدم انجام کاری برای کشور در دراز مدت بیشتر از تقبل خطر اصلاحات است. گورباچف در اجرای تغییرات بنیادی ، خیلی بیشتر از آنچه که خروشچف جرأت کرده بود، جلو رفت.
مدافعان تند روی نظام کمونیستی در اوت 1991 ، درست مانند 27 سال پیش تر که در مقابل خروشچف برخاسته بودند ، علیه او قیام کردند:
« در انجام تغییرات زیاده روی شده و برای نجلت نظام ، اصلاح طلب باید برکنار شود.»
برژنف ثابت کرده بود که کمونیسم می تواند بدون اصلاحات دوام بیاورد. گور باچف ثابت کرد که کمونیسم با اصلاحات هم نمی تواند دوام بیاورد. سر نجام این تناقض یک بار و برای همیشه ثابت می شود.
در این فرآیند، فروپاشی کمونیسم این قانون آهنین را محرز ساخت :« هر کشور بلوک شوروی ، دیر یا زود باید بین کمونیسم و اصلاحات یکی را انتخاب کند. هیچ یک از آنها نمی تواند هر دو را داشته باشد. اصلاحات در کمونیسم تناقضی غیر عملی است.»
هر رژیم کمونیستی ، تحت فشار یک نظام اقتصادی غیر عملی با بحرانی مواجه می شود که یا باید تن به اصلاحات دهد یا نابود شود و هر اصلاحاتی که از بالا و با اکراه ارائه شود، فقط تشنگی مردم را برای پیشرفت بیشتر به سمت آزادی سیاسی و اقتصادی، بیشتر خواهد کرد. سرانجام فشار برای دگرگونی به قدرت انقلابی می رسد. در آن مرحله یا رژیم علیه مردم خود اعلام جنگ می کند و در حمام خونی عظیم، آنها را به شرایط بردگی گذشته باز می گرداند یا تسلیم می شود و می گذارد که انقلاب از پائین طومار کمونیسم را در هم بپیچد. پرسش اساسی همواره یکسان است :« رهبران کمونیسم برای نجات نظام خود تا چه حد حاضرند با مردم خود بی رحم باشند.»
تا کنون فقط چین نشانداده است که در صورت ضرورت، مانند مورد میدان تیان آنمن، حاضر است شهروندان خود را برای نجات کمونیسم قربانی کند.
رهبران اروپای شرقی وقتی زمان تصمیم فرا رسید راه دیگری را در پیش گرفتند و بر آن شدند که به جای طولانی کردن دوران فروپاشی نام کمونیستی بجای قتل عام مردم خود ، اجازه دهند نظام با دیوار برلین فرو بپاشد.
مولف در انتهای مقدمه ی خود آورده است:
همین حالا نیز روشن است که یلتسین ، یا یک جانشین اصلاح طلب او ، شاید بتواند جامعه ای با دموکراسی پایدار، که با اقتصاد آزاد بتواند در جهانی صلح جو از نظر اقتصادی رقابت و از نظر سیاسی همکاری کند ، ایجاد نماید
. یا شاید رقیبی محافظه کار احتمالا دوباره مشت آهنین را ، این بار بدون نظام اقتصادی غیر عملی یا ایدئولوژی بی اعتبار شده ی کمونیسم ، تحمیل کند. یک دیکتاتوری جدید فاشیستی ، یک ملی گرایی یا میلیتاریسین می تواند پدیدار شود تا دوباره روسیه را به یک خطر متجاوز هسته ای برای جهان تبدیل کند.

بختِ خفته!


دردیست مرا که جز تو درمانش نیست /  زاندازه فزونست مرا طاقت کتمانش نیست
بیهوده چه نالم  ز دل خون وغم ِ یار/ قرعه ی بخت مرا  دست به دامانش نیست

بیمارستان میلاد - 1392/3/11

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

سر پُل خواجو یارو وایساده!


از بهمن ماه سال 91 درگیر پروژه ای در شهر داران واقع در غرب استان اصفهان شده ام. از تماشای زیبائیهای این منطقه از کشورم در فصول زمستان و بهار بی نهایت لذت برده ام بطوری که دریغم آمد خانواده ام از تماشای طبیعت زیبای آن محروم بماند. اوایل این هفته سفری داشتیم به این منطقه و بازدیدی از طبیعت مسحور کننده ی آن. از گلپایگان تا شهربسیار زیبای خوانسار و گلستان کوه و دره بید با لاله های واژگونش ، سرچشمه و بند روستای افوس و نیز چشمه دیمه و تونل کوهرنگ واقع در استان چهار محال بختیاری و ...
از شهر داران که به سمت کوهرنگ حرکت می کنید دهانتان از دیدن این همه زیبایی باز می ماند. بخصوص هنگامی که جاده در کنار زاینده رود و از میان کوه ها و دره های سرسبز پیچ و تاب می خورد تا به مقصد یعنی کوهرنگ در استان چهار محال بختیاری برسید. مسیر جاده از کوهرنگ تا شهر کرد نیز بسیار زیبا و دیدنی است که فقط باید با چشم خود ببینید تا بتوانید حس و حال ما را از شوق دیدن ابن مناظر درک کنید. گشت و گزارمان با گردش در میدان نقش جهان و قدم زدن روی پل های زیبای سی و سه پل وخواجو به انتها رسید.
من نیز چون سایر هموطنان و بخصوص اهالی شهر فوق العاده زیبای اصفهان بر بی آبی زاینده رود در سال گذشته بسیار غصه خورده بودم. روز های آغاز سال جدید از خبر جاری شدن مجدد آب در زاینده رود بی نهایت خوشحال شدم. اما با دیدن این تونل کوهرنگ نوع نگاهم به موضوع کاملا تغییر کرد. وقتی شماره ی 1 را بعنوان پسوند ِ نام تونل کوهرنگ خواندم ، متوجه شدم که تنها این یک تونل نیست. آری ، تونل شماره ی 2 نیز موجود است و هم اکنون در حال بهره برداری. تونل شماره ی 3 نیز در حال حفاری. کار این تونل ها انتقال آب از سرشاخه های رود کارون به سمت زاینده رود است. بعنوان مهندس قدرت وقتی نظاره گر هدر رفتن انرژی پتانسیل عظیم این آبشار مصنوعی شدم ، لرزه بر اندامم افتاد. یک مثال بی بدیل و مهندسی تمام عیارِ اتلاف انرژی ! در شگفتم از بانیان این طرح عظیم ، بدون آنکه به فکر تولید برق از آن باشند. احتمالا این تونل به اندازه کافی برای بعضی آب و نان داشته که کسی به فکرتولید برق از آن نباشد. یاد کنفرانس های بین المللی و سمینارهای توانیر در باره ی نیروگاه های آبی کوچک به خیر . با چه طمطراقی نصب توربین ژنراتورهای آبی کوچک را حتی بروی نهر های با دبی پایین تبلیغ می کردند. بعنوان آدمی غیر متخصص در امور آب ، تنها عنوان شایسته ای که می توانم به این طرح بدهم ، راهزنی آب است توسط استان غنی و قدرتمند اصفهان ، به ضرر استان همجوار و محروم شان یعنی چهار محال و بختیاری – که چه بسا «حرف مفتی» بیش نباشد. نا گفته نماند تونل اول کوهرنگ در سال 1332 به بهره برداری رسیده است. تونل دوم در سال 1364 به پایان رسیده و از سال 1366کار انتقال آب به مخزن سد زاینده رود را شروع کرده است. در سال 1370 نیز مناقصه اجرای تونل سوم برگزار شده و در حال حاضر پروژه در حال انجام است. حدس بزنید مجری طرح کیست. سازمان آب منطقه ای اصفهان. وقتی عشایر چهار محال بختیاری روی کوهها و مراتع استان بدنبال بز و گوسفندهاشان می دوند، آب زرد کوه از زیر پایشان و از طریق تونل به زاینده رود منتقل می شود.راستی مگر بز و گوسفند چقد آب می نوشند.
شب است . روی سکوی پل ایستاده ایم. پله های ردیف اول کنار آب خالی می شود و می نشینیم. تماشای فوران آب از دهانه های پل و شنیدن صدای آب چقدر لذت بخش است. گور پدرِ برق. به یاد ترانه ی معروف و قدیمی سر پل خواجو می افتم:
سر پُل خواجو یارو وایساده!
...
چرا همچین می کنی / منو غمگین می کنی

فرار


نفس نفس مي زنم . بخاري كه از دهانم خارج مي شود ؛ بلافاصله روي شالي كه بدور سر و گردن و دهانم پيچيده ام يخ مي بندد. سوز سرما در تمام تنم رخنه كرده است. باد ملايمي مي وزد و سرما را به استخوانهايم هدايت مي كند. پنجه ي پاهايم يخ بسته اند و نمي توانم به خوبي بدوم . گهگدار دل به دريا مي ز نم تا نگاهي به پشت سر بيندازم. كسي در خيابان ديده نمي شود. خوشبختانه نوري ازلامپ هاي تيرهاي برق بيرون نمي زند و اين باعث مي شود احساس امنيت بيشتري كنم. از خيابان اصلي بداخل كوچه اي مي پيچم. همچنان مي دوم. هيچ نوري از پنجره ي ساختمانها به چشم نمي آيد و هيچ صدايي شنيده نمي شود. ناگهان صدايي مي شنوم. دلم هرّي مي ريزد و احساس مي كنم رنگ از رويم پريده است. به سمت صدا نگاه مي كنم.  گربه اي روي سفال لقّ ِ سر درِ خانه اي پريده  و سفال با صداي مهيبي بر كف پياده رو افتاده و شكسته است. نفسي به راحتي مي كشم. شماره ي پلاكها را نمي توانم بخوانم. بدنبال شماره ي 26 هستم. نور ماه ِ نيمه به روي ديوار سمت مقابل افتاده است. مي توانم شماره ي 11 را روي ديوار پياده روي مقابل بخوانم. مغزم خوب كار نمي كند. با حركت كوچكترين سايه اي احساس وحشت مي كنم. از بس دويده ام ؛ نفسم بالا نمي آيد. مي رسم. بايد همين خانه باشد. در بسته است. برق هم نيست. نبايد سر و صدا كنم. پايم را توي شكاف سنگ هايي كه نيمي از ارتفاع ديوار را تشكيل داده اند ؛ فرو مي كنم. تمام قوايم را جمع مي كنم تا انگشتان كرخت شده ي دستم را به بالاي ديوار بند كنم و خودم را بالا بكشم.  خدايا كمك كن چيزي نمانده از چنگشان فرار كنم. سرم را به دو سمت كوچه مي چرخانم ؛ كسي ديده نمي شود. به هر جان كندني هست خودم را به بالاي ديوار مي رسانم. ارتفاع ديوار در سمت حياط بيشتر است. چاره اي ندارم جز اينكه از لبه ي ديوار آويزان شوم تا پاهايم به زمين نزديكتر شوند و بتوانم به داخل حياط بپرم. آويزان شده ام. تمام شد. كافي است انگشتان دست كرخ شده از سرما را با  ديوار هم امتداد كنم. ناگهان چهار دست ؛ ساق پاهايم را مي چسبند تا مرا به پايين بكشند. پايين را نگاه مي كنم. دو نفر اند. فاشيست هاي  سياه پوش دارند مرا پايين مي كشند. منتظرم بوده اند. فرياد مي زنم.فرياد مي زنم. صداي  فرياد  خود را مي شنوم. همزمان جهش پاهايم را در تختخواب حس مي كنم و بيدار مي شوم. روي تخت مي نشينم. همسرم كنارم خوابيده است. كز كرده ؛ معلوم است سردش است. صداي مؤذن از مسجد ي دور دست به گوش مي رسد «حي علي خير العمل». حواسم سر جايش مي آيد. اينجا هتل سيمرغ فريدن است. براي گلگشت و سياحت آمده ايم. به يادم مي افتد ديشب قبل از خواب؛ سكانسي از فيلم " اشكها و لبخند ها" را تماشا كرده ام.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

حرفِ مُفت !



چندی پیش که توفیق اجباری دست داده بود تا خلوتی با خود داشته باشم ، ناگهان آشوب و هرج و مرج ِ دنیای بیرون  با امواجی سهمگین از فحش و ناسزا و بد و بیراه از درونم سر بر آورد و در قالب مثنوی و با استفاده از ضرب المثل های عامیانه ی فارسی ، به دنیای بیرون باز تابید و بر صفحه ی کاغذ برآمد:
چی بگم به کی بگم غم از دلم وا نمی شه / این همه غصه و ماتم تو دلم جا نمی شه
این روزا حرفای مفت آدما زیاد شده /  الکی ارزش سکه و طلا زیاد شده
... الخ.
ظاهرا «حرف ِ مفت» اولین ضرب المثل و موجی است که در دریای متلاطمِ درونی ِ ذهنم شکل گرفته و به دریای طوفانیِ واقعیات بیرونی پیوسته است. اما چرا «حرف مفت» در آغازِو صف اول ِ هجوم این امواج واقع شده است ؟
به عنوان مقدمه ای نه چندان مربوط ، بد نیست نظری به ریشه و داستانِ پیدایشِ ضرب المثل «حرف مفت» بیندازیم. گفته اند:

« روزی که تلگرافخانه در تهران افتتاح شد مردم باور نمی کردند که از شهری به شهر دیگر امکان مخابره تلگرافی باشد و مقاصد و منویات افراد را بتوان از مسافات بعیده اصغاء (استماع) نمود . مهمتر آنکه بی سوادان و خرافاتیان که به وجود ارواح ِ شیاطین! در سیمهای تلگراف معتقد بودند؛ مردم را از مخابرات تلگرافی مطلقاً برحذر می داشتند
.
به همین جهات و ملاحظات و با وجود تشویق دولت که مطالب مهم و فوری را مصلحت آن است که به وسیله تلگراف انجام دهند مع هذا مردم زیر بار نمی رفتند و این موضوع را بیشتر به شوخی و مطایبه تلقی می کردند
.
وزیر تلگراف وقت مرحوم علیقلی خان مخبرالدوله چون از تشویق و تبلیغ پیرامون مخابرات تلگرافی طرفی نبست تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه شاه یکی دو روز را به مردم اجازه داد که مجانی با دوستان یا طرف خود که در شهرهای اصفهان یا شیراز و تبریز و نقاط دیگر بودند صحبت کنند . چیزی بپرسند و جواب بخواهند تا مردم یقین کنند که تلگراف شعبده بازی نیست . مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد . هرکس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورده به طرف مخاطب مخابره نمود زیرا حرف مفت بود و فطرت آدمی به سوی هر چه که مفت باشد گرایش پیدا می کند .
چون چندی بدین منوال گذشت و مقصود دولت در جلب تلگرافی حاصل گردید مخبرالدوله در پاسخ متصدیان تلگرافخانه ها که از مراجعات متقاضیان و طومارهای سلام و تعارف و احوالپرسی آنان برای مخابره – البته حرف مفت و مجانی – به ستوه آمده بودند دستور داد این جمله را بر روی صفحه کاغذی بنویسند و بر بالای در ورودی تلگرافخانه الصاق نمایند « از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود .»*

 جناب مخبرالدوله سیاستِ «حرف مفت» و رایگان زدن ِ عامه ی مردم را برای آشنایی شان با امکانات و مظاهر دنیای مدرن در پیش گرفت تا به اهداف و مقاصد خاص و از پیش تعیین شده ی خود برسد. او در واقع از ابزار «تبلیغ» به صورت تدبیری کارساز برای ایجاد عادت و انتخاب جدید در زندگی عوام سود جست والبته نتیجه هم گرفت. این ضرب المثل ؛ طنز و واقعیت تلخی را در باطن و معنای خود پنهان داشته است .  نه اینکه پیش از این ، «حرف مفت» و بدون فايده و پشتوانه ی نظري و عملي ؛ محلی از اعراب و پیشینه ای  در زندگی و فرهنگ مردم ما نداشته باشد. اتفاقا همین که به بهانه ی واقعه ی فوق ، این ضرب المثل در افواه و فرهنگ عامه به سرعت جای خود را پیدا می کند ، نشان از آشنایی دیر بازعامه ی مردم ما با آثار زیانبار «حرف مفت» و نتایج ویرانگر آن دارد. دست بر قضا این روزها «حرف مفت» زدن نعل وارونه شده است.  این نه عوام ، بلکه خواص و اهل بصیرت اند که همواره بدنبال برخورداری از مواهب آنی و زود گذر و ناپایدار «حرف مفت» زدن هستند و عوام ناگزیر، گوششان پر و سنگین شده است از این همه «حرف مفت» !

در روزگاری که «حرف مفت» هيچگونه تبعات و هزینه ای برای گوینده ندارد و ارزان و بلکه رایگان و بی مهابا عرضه می شود و بازار گرمی می کند تعجبی ندارد اگر حرف حساب بازاری نداشته باشد.  از رواج «حرف مفت» در بازارِ سیاستِ داخلی و خارجی بگیر تا اقتصادِ ملی ، تا اعداد و ارقام و آمارِ رسمیِ تورم ، تا بحث مدیریت جهانی و عدم تاثیر تحریم های بین المللی ، تا بستن تنگه ی هرمز و انهدام  و محو اسراییل ، تا كشفِ انرژي اتمی توسطِ دانش آموز پانزده ساله در آشپزخانه يا زیر زمین خانه اش ، تا فرستادن انسان به فضا ، تا هاله ی نور و صندلی خالی امام زمان درکنار رئیس هیئت دولت و بالاخره ولایتِ جانشین بر حق امام زمان بر ما مردمِ مکلفِ فاقدِ حق ، همه و همه نشانه هایی از حکومتِ حماسي ِ«حرف مفت » در دیار و زمانه ی ماست.
هیچ چیزی مفت تر و گران تر از «حرف مفت» نیست. بخصوص وقتی در ابعاد کلانِ حکومتی ادا شود. مردم خُردِ ملقب به خس و خاشاک  جایگاهی در تصمیم گیری یا تصمیم سازی در ابعاد کلان ، از طریق انتخاب نمایندگان واقعی خود ندارند . آنها ناچارند فقط «حرف مفتِ» مدعیان را بشنوند . چاره ای ندارند جز اینکه چرتکه ی عقل محدود خویش را بدست گیرند و هزینه و بهای واقعی یاوه گویی های سردمدارانشان را با محک تجربه  بیازمایند و عواقب و زیان های ناشی از سیل و امواج پیاپی «حرف های مفت » را با پوزخندی بر لب به محاسبه بنشینند و زمان ویرانی و فروپاشی خانه و کاشانه شان را تخمین بزنند ؛ محاسبه  و تخميني كه ظاهرا ازعهده ي عقول رهبرانشان خارج است.   
امورو سیاست های غامض و پیچیده در ابعاد کلان وحکومتی و مملکتی را رها می کنیم چرا که در خورجین عقلِ ناقص ما نمی گنجد و به همان محاسبات چرتکه ای ساده و پرداخت هزينه ها پس از مواجهه با نتایج حرف های مفت این و آن بسنده می کنیم.
اما  تصور کنید در حوزه ی تخصصی خود که سالها با عشق و علاقه  صرف مطالعه و تجربه اندوزی در قلمرو آن کرده اید «حرف مفت» بشنوید. عرصه ای که اطلاعات کافی در آن دارید و معنا و نتایج و عوارض هر حرفی را بخوبی درک می کنید و با چشم ِ عقل و دانش به وضوح می بینید. جایی که به ظاهر می باید با زبان مشترکی  با رده های بالاتر تصمیم گیری و یا رده های پایین تر اجرایی مکالمه کنید. مثلا فرض کنید مدیرعامل، مدیر یا همکاری از شرکتِ مطبوعتان بخواهد بکمکِ «حرف مفت»  به مصاف واقعیات و مشکلاتی  برود که فقط با برنامه ریزی و مدیریت و سیاست گذاری صحیح و تخصص ناب به  نتیجه می رسد. شنیدن «حرف مفت» در حوزه ی تخصص تان دردی مضاعف را بر شما تحمیل می کند. اینجا نیازی به گذر زمان نیست تا حقانیت گفته ای یا نظری برایتان به اثبات برسد . می دانید آنکه «حرف مفت»می زند خود بهتر از شما به مفت بودن گفته اش اذعان و اشراف دارد . در اینجا هر دو طرف به پشتوانه ی دانشی که در قلمرو تخصص خود دارند ، حرف حق و ناحق و «حرف مفت» و ارزشمند را بدرستی از هم باز می شناسند. در چنین شرایطی واکنش شما در قبال شنیدن «حرف مفت» چه خواهد بود؟ آیا وسوسه می شوید اتهامِ ارتکابِ «حرف مفت» را به گوینده اش وارد کنید؟ سخن کوتاه می کنم و رازِ آشکاری را در بلبشوی اوضاع جاری با شما در میان می نهم ! :
گر تو هم مفت گویی ستم نخواهد شد! / «به حرف مفت کسی متهم نخواهد شد»
بر خلاف عهد قاجار ؛ امروز خواص و دولتمردان و سياستمداران و روحانيان  نيستند كه نياز به آويختن تابلوي « از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود
.» بر سر در وزارتخانه و مجلس و بيت و مسجد دارند. آري؛ امروزه ديگر نياز مملكت با آويختن تنها يك تابلو بر سر در تلگراف خانه برطرف نمي شود ؛ بلكه عامّه ي ايرانيان بايد آنرا آويزه ي گوش كنند تا اينبار خواص بخوانند و از انبان «حرف مفت» بيش از اين ولخرجي نكنند كه هزينه هايش كمرما را و مملكت مان را شكسته است.
*
http://www.jasjoo.com/family/proverbs/194

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

درختِ تر!






روزنامه شرق در شماره 19 فرودين 92 مطلبي از آقاي محمد رضا محمدي آملي با عنوان ؛ «سايه» آفتابي شد ؛ منتشر كرده است . نويسنده در همان ابتدا وعده داده است كه: " در این مختصر تنها دیدگاه سایه را درباره شعر و شاعران امروز براساس گفته‌های ایشان در کتاب پیرپرنیان‌اندیش بررسی خواهم کرد."
اما بيش از آنكه بر اين عهد خود وفادار بماند ؛ درهمان مختصر بارها و بارها بر او تاخته است كه متعلق به زمانه ي خود نيست و او را متهم به "نوعی استبداد فکری و زبانی" كرده است و "نام مربع مرگ که براهنی برای سایه و دوستانش انتخاب کرد" را نامی شایسته مي داند. به اختصار؛ بعضي از جملات و احكامي را كه از وي در حق "سايه" صادر شده است  ذيلا مرور مي كنيم:

شعر و زندگی او هیچ نسبتی با تفکر مدرن ندارد
.
او درک درستی از مدرنیسم فرهنگی ندار
د.
از یک سو وابسته به نظام کهن حافظی است و از سوی دیگر مدعی همسویی با جهان تامل‌برانگیز نیمایی.
شعر حافظ از زمان خود به فرداها رها می‌شود ولی شعر سایه از دیروز به امروز حواله می‌شود.
هنر شاعرانه سایه چون با زمان و زمانه ما نسبت معرفتی ندارد آرام‌آرام فراموش می‌شود.
تفکری که در زیرساخت شعر سایه حاکم است تفکری اقتدارگرایانه است.
او با جهان امروز نسبت مستقیمی ندارد.
نوع نگاه او به جهان و انسان نگاهی کاملا سنتی است.
شعر سایه با حقیقت انسان امروز ایرانی فاصله‌ها دارد.
او می‌کوشد تا روابط خود را براساس تفکر سنت‌های معمول و مرسوم شکل دهد.
سایه انسان معاصر نیست.

بر آن نيستم كه با استناد بر اشعار"سايه" مدعيات فوق را به چالش بكشم. در سي و اند سالي كه اشعارش را دنبال مي كنم بخوبي دريافته ام روح زمان در آثارش موج مي زند و به شهادت اشعار و زندگي اش احكام فوق؛ ادعائي پوچ بيش نيست. جالب اينكه اخيرا مدرنيست هاي دو آتشه با تكيه بر مصاحبه اي كه از "سايه" در تلويزيون بي بي سي فارس پخش شد ؛ او را مدافع حقوق همجنسگرايان شمرده بودند.
بر خلاف نظر كارشناسي نويسنده ؛ "سايه" به محاق فراموشي نخواهد رفت و آفتاب حقيقت هرگز "سايه" اش را در جوار و پناه بزرگان شعر و ادب از سر مردمان اين سرزمين دريغ نخواهد كرد.
آفتاب آمد دليل آفتاب / گر دليلت بايد از وي رخ متاب
از وي ار "سايه" نشاني مي دهد / شمس هر دم نور جاني مي دهد
درختي كه ريشه در اعماق خاك فرهنگ اين مرز و بوم نداشته باشد ؛ نه برگ و باري و نه "سايه" اي نخواهد داشت. يكي از ضروريات زندگي انسان امروز ايراني؛ حفظ ارتباط با ريشه هاي فرهنگي خويش است. نويسنده مدعي است : "سايه همه چیز را برای خود می‌خواهد و خود را برتر و بهتر از دیگران می‌پندارد." اما "دركوچه سار شب" از او چنين مي خوانيم:
نه سايه دارم و نه بر بيفكنندم و سزاست / اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند


هر چند از نام آقاي "آملي" چنين استنباط مي شود كه از اقبال مجاورت با جنگل؛ به نيكي  با درختان خشك و تر آشنا باشند و از هم تميزشان دهند.