نفس نفس مي زنم . بخاري كه از دهانم خارج مي شود ؛ بلافاصله روي شالي كه بدور سر و گردن و دهانم پيچيده ام يخ مي بندد. سوز سرما در تمام تنم رخنه كرده است. باد ملايمي مي وزد و سرما را به استخوانهايم هدايت مي كند. پنجه ي پاهايم يخ بسته اند و نمي توانم به خوبي بدوم . گهگدار دل به دريا مي ز نم تا نگاهي به پشت سر بيندازم. كسي در خيابان ديده نمي شود. خوشبختانه نوري ازلامپ هاي تيرهاي برق بيرون نمي زند و اين باعث مي شود احساس امنيت بيشتري كنم. از خيابان اصلي بداخل كوچه اي مي پيچم. همچنان مي دوم. هيچ نوري از پنجره ي ساختمانها به چشم نمي آيد و هيچ صدايي شنيده نمي شود. ناگهان صدايي مي شنوم. دلم هرّي مي ريزد و احساس مي كنم رنگ از رويم پريده است. به سمت صدا نگاه مي كنم. گربه اي روي سفال لقّ ِ سر درِ خانه اي پريده و سفال با صداي مهيبي بر كف پياده رو افتاده و شكسته است. نفسي به راحتي مي كشم. شماره ي پلاكها را نمي توانم بخوانم. بدنبال شماره ي 26 هستم. نور ماه ِ نيمه به روي ديوار سمت مقابل افتاده است. مي توانم شماره ي 11 را روي ديوار پياده روي مقابل بخوانم. مغزم خوب كار نمي كند. با حركت كوچكترين سايه اي احساس وحشت مي كنم. از بس دويده ام ؛ نفسم بالا نمي آيد. مي رسم. بايد همين خانه باشد. در بسته است. برق هم نيست. نبايد سر و صدا كنم. پايم را توي شكاف سنگ هايي كه نيمي از ارتفاع ديوار را تشكيل داده اند ؛ فرو مي كنم. تمام قوايم را جمع مي كنم تا انگشتان كرخت شده ي دستم را به بالاي ديوار بند كنم و خودم را بالا بكشم. خدايا كمك كن چيزي نمانده از چنگشان فرار كنم. سرم را به دو سمت كوچه مي چرخانم ؛ كسي ديده نمي شود. به هر جان كندني هست خودم را به بالاي ديوار مي رسانم. ارتفاع ديوار در سمت حياط بيشتر است. چاره اي ندارم جز اينكه از لبه ي ديوار آويزان شوم تا پاهايم به زمين نزديكتر شوند و بتوانم به داخل حياط بپرم. آويزان شده ام. تمام شد. كافي است انگشتان دست كرخ شده از سرما را با ديوار هم امتداد كنم. ناگهان چهار دست ؛ ساق پاهايم را مي چسبند تا مرا به پايين بكشند. پايين را نگاه مي كنم. دو نفر اند. فاشيست هاي سياه پوش دارند مرا پايين مي كشند. منتظرم بوده اند. فرياد مي زنم.فرياد مي زنم. صداي فرياد خود را مي شنوم. همزمان جهش پاهايم را در تختخواب حس مي كنم و بيدار مي شوم. روي تخت مي نشينم. همسرم كنارم خوابيده است. كز كرده ؛ معلوم است سردش است. صداي مؤذن از مسجد ي دور دست به گوش مي رسد «حي علي خير العمل». حواسم سر جايش مي آيد. اينجا هتل سيمرغ فريدن است. براي گلگشت و سياحت آمده ايم. به يادم مي افتد ديشب قبل از خواب؛ سكانسي از فيلم " اشكها و لبخند ها" را تماشا كرده ام.
۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه
فرار
نفس نفس مي زنم . بخاري كه از دهانم خارج مي شود ؛ بلافاصله روي شالي كه بدور سر و گردن و دهانم پيچيده ام يخ مي بندد. سوز سرما در تمام تنم رخنه كرده است. باد ملايمي مي وزد و سرما را به استخوانهايم هدايت مي كند. پنجه ي پاهايم يخ بسته اند و نمي توانم به خوبي بدوم . گهگدار دل به دريا مي ز نم تا نگاهي به پشت سر بيندازم. كسي در خيابان ديده نمي شود. خوشبختانه نوري ازلامپ هاي تيرهاي برق بيرون نمي زند و اين باعث مي شود احساس امنيت بيشتري كنم. از خيابان اصلي بداخل كوچه اي مي پيچم. همچنان مي دوم. هيچ نوري از پنجره ي ساختمانها به چشم نمي آيد و هيچ صدايي شنيده نمي شود. ناگهان صدايي مي شنوم. دلم هرّي مي ريزد و احساس مي كنم رنگ از رويم پريده است. به سمت صدا نگاه مي كنم. گربه اي روي سفال لقّ ِ سر درِ خانه اي پريده و سفال با صداي مهيبي بر كف پياده رو افتاده و شكسته است. نفسي به راحتي مي كشم. شماره ي پلاكها را نمي توانم بخوانم. بدنبال شماره ي 26 هستم. نور ماه ِ نيمه به روي ديوار سمت مقابل افتاده است. مي توانم شماره ي 11 را روي ديوار پياده روي مقابل بخوانم. مغزم خوب كار نمي كند. با حركت كوچكترين سايه اي احساس وحشت مي كنم. از بس دويده ام ؛ نفسم بالا نمي آيد. مي رسم. بايد همين خانه باشد. در بسته است. برق هم نيست. نبايد سر و صدا كنم. پايم را توي شكاف سنگ هايي كه نيمي از ارتفاع ديوار را تشكيل داده اند ؛ فرو مي كنم. تمام قوايم را جمع مي كنم تا انگشتان كرخت شده ي دستم را به بالاي ديوار بند كنم و خودم را بالا بكشم. خدايا كمك كن چيزي نمانده از چنگشان فرار كنم. سرم را به دو سمت كوچه مي چرخانم ؛ كسي ديده نمي شود. به هر جان كندني هست خودم را به بالاي ديوار مي رسانم. ارتفاع ديوار در سمت حياط بيشتر است. چاره اي ندارم جز اينكه از لبه ي ديوار آويزان شوم تا پاهايم به زمين نزديكتر شوند و بتوانم به داخل حياط بپرم. آويزان شده ام. تمام شد. كافي است انگشتان دست كرخ شده از سرما را با ديوار هم امتداد كنم. ناگهان چهار دست ؛ ساق پاهايم را مي چسبند تا مرا به پايين بكشند. پايين را نگاه مي كنم. دو نفر اند. فاشيست هاي سياه پوش دارند مرا پايين مي كشند. منتظرم بوده اند. فرياد مي زنم.فرياد مي زنم. صداي فرياد خود را مي شنوم. همزمان جهش پاهايم را در تختخواب حس مي كنم و بيدار مي شوم. روي تخت مي نشينم. همسرم كنارم خوابيده است. كز كرده ؛ معلوم است سردش است. صداي مؤذن از مسجد ي دور دست به گوش مي رسد «حي علي خير العمل». حواسم سر جايش مي آيد. اينجا هتل سيمرغ فريدن است. براي گلگشت و سياحت آمده ايم. به يادم مي افتد ديشب قبل از خواب؛ سكانسي از فيلم " اشكها و لبخند ها" را تماشا كرده ام.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر