۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

پاسداشت خاطره!


  • «هرخاطره و یاد بودی را هاله ای از یادگارها فرا گرفته که فضای حیاتی آنرا می سازد، وگرنه خاطره ی خفته، که به مناسبت یا بی مناسبت گاهی به یاد می آید و می رود، بی اثر و مانند گیاه یا درختی بی ثمر است. نه خود زنده است و نه طراوتی به پیرامونش می بخشد. در خاطره ی بیدار که سرگرم کار است تا ما رابه خود فرا خواند، "یادآوری"، نوعی بازسازی و احضار گذشته ی غایب است به زمان حال و حاضر؛ غایبی "حاضر" می شود و حاضری را (زمان حال را) به پس پرده می راند تا آنجا که ما گاه کسی ، حقیقتی یا چیزی رفته را که دیگر نیست بیشتر به جان می آزمائیم تا آنچه را که هست. »
    متن فوق از "کتاب مرتضی کیوان" به کوشش شاهرخ مسکوب است. نویسنده که خود دوستِِ "کیوان" بوده است ، مطالب این کتاب را درپاسخ به آرزوی همیشگی اش برای شناساندن "کیوان" به کسانی چون من که از او جز نامی نشنیده اند، فراهم آورده است.
    این کتاب را یکی از دوستان بسیار عزیزم ، اخیرا و پس از گفتگوئی که در باره ی کتاب" پیر پرنیان اندیش" داشتیم در اختیارم قرار داد. تاثیر"کیوان" بر شاعران و روشنفکران دهه بیست مرا بر آن داشت تا در باره ی "کیوان" بیشتر بدانم و این کتاب پاسخ در خوری به این خواسته ی من بود. اما بهانه من برای نوشتن این سطور چیز دیگری است که شاید بتوان نام "پاسداشت خاطره" بر آن نهاد. اخیرا یادداشت یا بهتر بگویم گزارشی از سفر به خرمشهر و قصد بازدید از شلمچه نوشته بودم که آمیخته شده بود با خاطرات ایام کودکی ام در خرمشهر. باز یکی از فراموش نشدنی ترین خاطرات زندگی من روزی است که آسایشگاه پادگان آموزشی ما به یکباره با شنیدن خبر آزادی خرمشهر از غریو شادی و پایکوبی منفجر شد. اشک شادی پهنای صورت سربازان آینده ی این سرزمین را پوشانده بود و ما از فرط خوشخالی، ارشد گروهان را بی هیچ دلیلی براستحقاق او بر سر دست گرفته بودیم و دور میدان پادگان می دویدیم.
    اینکه خاک و سرزمین و وطن ، چگونه نزد ما ارزش محسوب می شوند نکته ای است که از ته دل احساسش می کنم و این شاید حاصل "خاطره" و تاریخ و فرهنگ مشترک اهالی یک سر زمین باشد. خاطره ی جمعی ای که ما را به این آب و خاک علاقمند کرده است. اصولا از آنجا که خاطره فقط در ذهن انسان است که وجود یافته و حفظ می شود، میتوان تصور کرد که بدون حضور و وجود انسان ، اصولا مکان و زمان بی معنا باشد. مفهوم خاطره با زمان پیوندی ناگسستنی دارد و تصور وجود زمان نیز بدون خاطره و خاطره ی بدون انسان بی معنا می نماید. وجود انسان و اندیشه ی پویای اوست که به خاطره و زمان و بلکه مکان نور می افشاند و مفهوم می بخشد و بالعکس خاطره وفرهنگ و تاریخ انسان را می سازد و تعریف می کند و تمدن های درخشان را پدید می آورد. تمامی آنچه در آفاق می گذرد ، فقط در حوزه ی انفسی ما آدمیان معنی می یابد و شاید بتوان زمان را پدیده ای انفسی در نظر گرفت. از آنجا که انسان در طول زمان و با گسترش درک و آگاهی اش از خود و جهان اطرافش تغییر می کند و متحول می گردد پس جهانش را نیز به گونه ی دیگر خواهد دید و خواهد شناخت و حتی در نوع نگاهی که در گذشته به جهان داشته است نیز تجدید نظر خواهد کرد. این نوع دیدن و نظر داشتن به جهان فقط به کمک نور فیزیکی میسر نیست. "نور علی نوری" لازم است . نظری که متاثر از اندیشه و آگاهی باشد . هر گونه علم و آگاهی به جهان پیرامون به نوعی، نوری است که در پرتو آن، خود را و جهان را نظاره می کنیم. رجوع به خاطره و زنده داشتن خاطرات از این زاویه دید برای من بسیار جذاب و قابل بحث است. هر خاطره ای می تواند به نوعی نور تلقی شود ، نوری از گذشته برای دیدن و فهمیدن و درک بهترزمان حال و ساختن آینده. این، یعنی نقد و نقادی خود و وقایع و حوادث گذشته با تکیه بر تغییر و تحولاتی که در دنیا و دردانش و آگاهی و نوع دید ما حاصل شده است و برای پاسخگوئی به نیاز های حال و ساختن آینده . کمک گرفتن از نوری خارج از حوزه ی مکان و زمان حاضر- به قول قرآن "لَّا شَرْ‌قِيَّةٍ وَلَا غَرْ‌بِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ"- که شاید بتوان به "نور عقل" تعبیر و تفسیرش کرد. نور فقط نور خورشید نیست ، بلکه با تعبیر فوق، حاصل جمع همه ی علوم و معارف بشری نیز هست. تغییر و تحول وتکامل این معا رف ، ذاتی چرخ گردون است بنابر این یاد آوری خاطرات گذشته و درک و فهم و کردار گذشتگان برای میخکوب و متوقف کردن این چرخ ، نقض غرض است و پیشاپیش محکوم به شکست. تاریک دانستن لحظه حاضر ویا بعبارتی منکر شدن همه ی دستاورد های عقل و تجربه ی بشر حی و حاضر و تکیه بر انوار دوردست های تاریخ برای روشن کردن راهی که امروزه پیش پای ماست، بدور از عقل سلیم است و جز گمراهی عاقبتی در پی نخواهد داشت. این است معنای خاطره ی بیدار سرگرم کار از نقطه ی نظر من. خاطره ا ی قدیمی که در حال حاضر حضور می یابد اگر واجد چنین مشخصه ای نباشد ، همانا خاطره ی مرده ای بیش نیست. تسلسل و ادامه ی حیات درگذشتگان ما در زندگی امروزین ما، به معنای این نیست که ما مانند آنها فکر کنیم و زندگی کنیم. چرا که چرخ زندگی گشته است و اکنون ما در امتداد حرکت آن در واقع در حال ترسیم آینده ی افکار و اعمال گذشتگان خود هستیم. به عبارتی اگر زمان حال را به خوبی بشناسیم و عمل کنیم ، خاطره و یاد عزیزان و گذشتگان خود را بخوبی حفظ کرده ایم در غیر اینصورت خط بطلانی به همه ی تلاشها و از خود گذشتگی ها و فداکاری ها و آرزوهاشان کشیده ایم.
    برای من ، پلاکارد و عکس و علم و کوتل ومقبره و مسجد و نوحه و زاری و یادواره و همایش و سخنرانی و راه اندازی کاروان نمی تواند زنده کننده ی یاد حماسه سازان جنگ باشد. تا سیاست های صحیح در عرصه ی داخلی و بین المللی ، با تکیه بر عقل جمعی و احترام به حقوق شهروندی تمام آحاد ملت جایگزین توهمات ویرانساز زمامداران خود محور و خود باور و مستبد نشده است و تا آثار فقر و نکبت و بدبختی و بی کاری از چهره شهرها و روستاهای ما پاک نشده است نوری چشمان مصیبت دیده ی ما را روشن نخواهد کرد. راستی خاطر چشم شما بکدامین نور روشن است؟

    با گوشه نگاهی به اوضاع و احوال کنونی مملکت، تردیدی ندارم چشم همه ی آن جانهای پاکی که در راه حفظ این آب و خاک در باخته شد ، نگران وضعیت حال و آینده ی ماست. با چشمان بسته نمی توان در جستجوی نور یا "راهی نور" بود. حماسه پیشکش تان، به پاسداشت خاطره ی خون آن عزیزان ، لطفا فقط چشم بگشائید. وقتی نورعقل وتعقل هست ، چرا به سوی گور می کشانیدمان؟ چرا با بی کفایتی و ندانم کاری می خواهید دودمانمان را به دود آتش جهل و خود کامگی تان بسپارید؟

۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

راهیان نور


بالاخره به خرمشهر رسیدیم. از پل روی شط که عبور کردیم؛ تابلوئی که جهت مسجد جامع را نشان می داد نظرمان را جلب کرد. تردیدی نبود که مایلیم این مسجد را که سمبل مقاومت مدافعان محدود شهر در مقابل ارتش عراق بود ؛ از نزدیک ببینیم. به محدوده ی مسجد که رسیدیم ؛ متوجه شدیم جو اطراف مسجد در قبضه ی جریان خاصی است. ماشین را پارک کردم . هر چه به مسجد نزدیکتر می شدیم ؛ احساس عدم امنیت بیشتری می کردیم . احساس غربت غریبی در خانه ی خود و از خانه ی خدا . در و دیوار آکنده از پلاکارد ها و بیلبورد ها و شعارها و تصاویر و پیامها و چه و چه است. انبوه برادران با هیبت دوران جنگ و سالهای دهه ی شصت سرگرم آماده سازی محوطه و برپائی غرفه ها و نمایشگاه های متعدد با کتب عامه پسند مذهبی هستند. به یاد داستان یوسف و برادرانش می افتم. کسی اینجا برای خوشامد گوئی از ما آمادگی ندارد. منتظر کاروان عظیم "راهیان نور" هستند. به صراحت از ورود همسرم به مسجد ممانعت می کنند. او را منصرف می کنم و می خواهم با چشمان باز به دور و اطراف نظری بیندازد. از خیر ورود به مسجد می گذریم و به سمت شط حرکت می کنیم. به ناگاه صدائی از بلند گوهائی که در سراسر خیابان کار گذاشته اند بلند می شود و خیل "راهیان نور" را به سمت مسجد هدایت می کند. جماعت از اتوبوسهائی که تمام طول خیابان ساحل غربی شط را  پر کرده اند پیاده می شوند و به سمت مسجد حرکت می کنند. زن و مرد و کوچک و بزرگ ؛ خوشحال و خندان وچفیه بر دوش به سمت مسجد راه افتاده اند. یک؛ دو؛ سه؛ ... ؛ بیست و چهارو بیست و پنج و بیست و شش دستگاه اتوبوس نونوارمتعلق به شرکت "جوان سیر ایثار" را می شمارم. نوشته ای بزرگ روی پیشانی هر اتوبوس نصب کرده اند و نهاد و سازمان مربوطه را مشخص کرده اند و همگان تحت عنوان "راهیان نور".
نور چشممان را می زند. به تاریکی تنهائی خود پناه می بریم و مدتی در حاشیه شط قدم می زنیم؛ اما چاره ای نیست ؛ برای سوار شدن به ماشین باید مجددا از لابلای برادران و خوهران راهی نور و انوارشان بگذریم. سوار می شویم و گشتی در خیابانهای اطراف می زنیم. از آنچه دیده ایم و می بینیم حالمان گرفته است. همسرم قصد دارد حتما قبل از ترک خرمشهر؛ شلمچه را ببیند. به میدانی در حاشیه شهر می رسیم. دو جوان کیسه هائی از پیاز و سیب زمینی را به امید فروش؛ کنار میدان چیده اند. ماشین را کنارشان نگه میدارم. شیشه را پائین می کشیم و سلام و خسته نباشیدی نثار می کنیم یکی شان جواب سلاممان را می دهد. جهت حرکت به سوی شلمچه را می پرسیم.
می پرسد: آنجا چکار دارید؟
- می خواهیم آنجا را ببینیم.
- چیزی نیست که بخواهید ببینید.
همسرم می پرسد: آنجا چیست و چطور یست؟
- فقط خاک است .
- فقط خاک؟
- نه ؛ چند تا پرچم و چند تا پلاکارد و چند عکس شهید. چند تا قبر هم هست که می گویند شهید گمنامند. ما که نمی دانیم خودشان می گویند! یک مسجد هم هست و البته کاروانهای "راهیان نور". همین. حالا اگر حرف مرا باور ندارید ؛ می توانید راهی شوید و خودتان از نزدیک ببینید. شاید نوری ببینید که ما تا بحال به چشم ما نخورده است.
به یاد پیر زن نا بینائی که "بی بی" صدایش می کردیم می افتم . می گفت نور چشمانم رفته است. آن موقع و در عالم کودکی ؛ نمی فهمیدم معنی این حرف چیست و چه ارتباطی با کوری اش دارد. "بی بی" مادر بزرگ "یوسف" بود.
کاش می توانستم به جای "شلمچه"؛ سراغ "یوسف" و "عمه فاطمه" را بگیرم که هر دو حامیان قدرتمند دوران کودکی ام در دیار غریب خرمشهر بودند. من حتی زبانشان را نمی فهمیدم اما با تمام وجود حس می کردم که هر دو ؛ بلکه کل خانواده شان تا چه حد مرا دوست دارند و مراقبم هستند.
چهارپنج ساله که بودم ؛ به واسطه ی شغل پدرم ؛ در خرمشهر زندگی می کردیم. خانه را با تمام جزئیاتش در ذهن دارم. خانه ای با حیاط مرکزی و اتاقها ئی در اطرافش. صاحبخانه در یک سمت حیاط سکونت داشت و خانواده ی ما که هنوز چهار نفره بود در سمت دیگر. من و خواهرم؛ زن صاحبخانه را به پیروی از سایر همسایگان؛ "عمه فاطمه"  صدا می کردیم. این زن تنومند عرب ؛ چندین فرزند داشت که همگی دختر بودند و آخرینشان پسرنوجوانی بود به نام "یوسف" . عزیز کرده و چشم چراغ و نور امید  اهل خانه از زن و مرد و کوچک و بزرگ . سال 45 پدرم به جلفا و سپس تبریز منتقل شد و از سال 47 در تهران ساکن شدیم. دورادور از "عمه فاطمه" و خانواده اش خبرداشتیم. هنوز به سن نوجوانی نرسیده بودم که خبر رسید یوسف در اثر مسمومیت ناشی از مصرف غذای کنسروی درگذشته است. بعد از یوسف ؛ نور چشم عمه فاطمه نیز مانند "بی بی" به خاموشی گرائید. نمی دانم جنگ چه بلائی بر سر "عمه فاطمه" آورده است و آیا او چشم دیدن "راهیان نور" را دارد؟