از اولين باري كه كتاب قلعه حيوانات جورج اورول را خوانده ام ؛ ساليان درازي مي گذرد. به مناسبتي – اينكه چرا در نوشته اي تلويحا به ساحت زحمتكش "خر" اين حيوان نجيب اهانت كرده ام ؟ - در دفاع از خود و رد كردن اين اتهام ؛ به ياد بيانات گهربار بنژامين الاغ پير قلعه حيوانات و بصيرت او افتادم . بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب از او پرسيده بودند : آيا خوشحال است يا نه ؟ و او جواب داده بود : " خرها عمر دراز دارند. هيچكدام از شما تا به حال خر مرده نديده ايد ! " اين پاسخ به ظاهر بي و ربط و "خركي" ؛ اتفاقا يكي از نغز ترين جملاتي است كه در كل كتاب مي خوانيد!
شايد اوبا تمام خريت اش ديده بود كه فقط خوكها حق تصميم گيري دارند و ساير حيوانات در اتخاذ تصميمات نقشي ندارند . هر چند حق راي دارند و راي دادن را ياد گرفته اند. شايد او متوجه ناپديد شدن نه توله سگ جسي و بلوبل شده بود. همان نه توله سگي كه خوك كبير؛ ناپلئون با رندي و زرنگي تمام ؛ پس از از شير گرفته شدن ؛ از مادرهاشان جدا كرده بود و خود تعليم تربيتشان را در پستوئي كه راه به جائي نداشت به عهده گرفته بود. توله سگها دور از چشم ديگران و در انزواي مطلق پرورش يافته بودند تا سر بزنگاه نقش خود را در جهت منويات ناپلئون بازي كنند.
خوك و رفيق ديرينه ي ناپلئون ِ پيشوا؛ يعني سنوبال طرح هاي بزرگي در سر و درسخنوري و متقاعد كردن حيوانات براي اجراي طرح هايش يد طولائي داشت. ناپلئون و سنوبال در هيچ موردي توافق نداشتند. وقتي سنوبال يكي از نطق هايش را به پايان مي رساند ديگر شك و ترديدي باقي نمي ماند كه كفه ي راي به طرف اوست و نه ناپلئون. درست در همين لحظه ؛ ناپلئون به پا مي خيزد و از گوشه ي چشم نگاه ناجوري به سنوبال مي اندزد و صداي مخصوصي كه تا آنروز كسي آنرا نشنيده بود از گلو خارج مي كند.
نه سگ عظيم الجثه – همان توله هائي كه ناپلئون از جسي و بلوبل ستانده بود تا خود پرورششان دهد – ناگهان به ميان مي جهند و بساط راي و راي گيري و نطق و استدلال و طرح هاي سازندگي واصلاحاتِ سنوبال را به هم مي ريزند . سنوبال فرار را بر قرار ترجيح مي دهد و چشم فتنه درجا كور مي شود.
بنژامين راست گفته بود . چه بسيار خوكان سلاخي شده ؛ اما من هنوز يك خر مرده هم نديده ام . شما چطور؟
