۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

بصيرت !




از اولين باري كه كتاب قلعه حيوانات جورج اورول را خوانده ام ؛ ساليان درازي مي گذرد. به مناسبتي – اينكه چرا در نوشته اي تلويحا به ساحت زحمتكش "خر" اين حيوان نجيب اهانت كرده ام ؟ -  در دفاع از خود و رد كردن اين اتهام ؛ به ياد بيانات گهربار بنژامين الاغ پير قلعه حيوانات و بصيرت او افتادم . بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب از او پرسيده بودند : آيا خوشحال است يا نه ؟ و او جواب داده بود : " خرها عمر دراز دارند. هيچكدام از شما تا به حال خر مرده نديده ايد ! " اين پاسخ به ظاهر بي و ربط و "خركي" ؛ اتفاقا يكي از نغز ترين جملاتي است كه در كل كتاب مي خوانيد!
شايد اوبا تمام خريت اش ديده بود كه فقط خوكها  حق تصميم گيري دارند و ساير حيوانات در اتخاذ تصميمات نقشي ندارند . هر چند حق راي دارند و راي دادن را ياد گرفته اند. شايد او متوجه ناپديد شدن نه توله سگ جسي و بلوبل شده بود. همان نه توله سگي كه خوك كبير؛ ناپلئون با رندي و زرنگي تمام ؛ پس از از شير گرفته شدن ؛ از مادرهاشان جدا كرده بود و خود تعليم تربيتشان را در پستوئي كه راه به جائي نداشت به عهده گرفته بود. توله سگها دور از چشم ديگران و در انزواي مطلق پرورش يافته بودند تا سر بزنگاه نقش خود را در جهت منويات ناپلئون بازي كنند.
خوك و رفيق ديرينه ي ناپلئون ِ پيشوا؛ يعني سنوبال طرح هاي بزرگي در سر و درسخنوري و متقاعد كردن حيوانات براي اجراي طرح هايش يد طولائي داشت. ناپلئون و سنوبال در هيچ موردي توافق نداشتند. وقتي سنوبال يكي از نطق هايش را به پايان مي رساند  ديگر شك و ترديدي باقي نمي ماند كه كفه ي راي به طرف اوست و نه ناپلئون. درست در همين لحظه ؛ ناپلئون به پا مي خيزد و از گوشه ي چشم نگاه ناجوري  به سنوبال مي اندزد و صداي مخصوصي كه تا آنروز كسي آنرا نشنيده بود از گلو خارج مي كند.
نه سگ عظيم الجثه – همان توله هائي كه ناپلئون از جسي و بلوبل ستانده بود تا خود پرورششان دهد – ناگهان به ميان مي جهند و بساط راي و راي گيري و نطق و استدلال و طرح هاي سازندگي واصلاحاتِ سنوبال را به هم مي ريزند . سنوبال فرار را بر قرار ترجيح مي دهد و چشم فتنه درجا كور مي شود.
بنژامين راست گفته بود . چه بسيار خوكان سلاخي شده ؛ اما من هنوز يك خر مرده هم نديده ام . شما چطور؟

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

حق تقدم !


سالهاي دور. حتي نيمي از حروف الفبا را هم نخوانده ام . زمستان سال 47 ؛ شهر تبريز. مادرم هنوز كه هنوز است آن جمله اي را كه درآن صبح زمستاني ؛ موقع لباس پوشاندنم با گريه و زاري به زبان رانده بودم فراموش نكرده و گهگدار به مناسبتي ؛ تكرارش مي كند. گويا در پاسخ استدلال مادرم كه اگر به مدرسه نروم؛ حمال مي شوم؛ گفته بودم «مي خواهم حمال شوم.» حالا چرا حمال ؟ چون نگاه كنجكاو مرا در بازار تبريز كه هميشه بدرقه حمال ها بود ؛ ديده بود. در روزگار ما ؛ از سرويس اياب و ذهاب مدرسه خبري نبود. يا اگر هم بود براي ما نبود. پياده راه خانه تا مدرسه را گز مي كردم. كوچه ها تنگ تر از كوچه هاي امروزي بود و وسايط نقليه بسيار كمتر. نمكي و كاسه بشقابي و دستفروش اعم ازسبزي فروش و پارچه فروش و غيره ؛ موتور و وانت نداشتند. "خري" بود و پالاني و خورجين دو قلوئي كه در دو طرف "خر" آويخته بود و انباخته از متاع و كالاي فروشي شان. "خر" كه از وسط كوچه مي گذشت ؛ بايد پشت به ديوارهاي گاهگلي كوچه ها مي چسباندم و دعا ميكردم كه به خورجين خر گير نكنم و يا "الاغ" هنگام عبور از كنار من؛ سرش را نجنباند و ذرات بخاري كه از سوراخهاي دماغش بيرون مي آمد بر سر و صورتم ننشيند. حق تقدم همواره با "خر" بود و من در هول و ولا كه بگذرد.
از آنروزها تا به حال اوضاع خيلي فرق كرده است.مثلا اينكه الفبا را تا آخر خوانده ام و دارم مثنوي مي خوانم !
گردن خر گير و سوي راه كش / سوي ره بانان و ره دانان خوش
اما كماكان حق تقدم با"خر"هاست و من دل توي دلم نيست كه انشاالله "اين نيز بگذرد".

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

شاه بر روزن است !


پيامش واضح بود. راست بود. خسته شده ام و دوست دارم بياسايم شايد از تنبلي باشد. حس مي كنم دارم بيهوده دست و پا مي زنم. به جان كندن بيشتر مي ماند تا جهد و تلاش. دوباره حس خود پسندي و خود بيني ام گل كرده است. هر چهار بيتي كه روي وايت بُرد نوشته شده ؛ انحصارا خطاب به من است :
گر گريزي بر اميد راحتي / زان طرف هم پيشت آيد آفتي
هيچ كُنجي بي دد و بي دام نيست / جز به خلوتگاه حق آرام نيست
والله از سوراخ موشي در روي / مبتلاي گربه چنگالي شوي
خدا را شكر مي كنم كه اينجا هستم. زيركي طوطي خواجه ي تاجر را هم ندارم كه از سوراخ اين قفس بگريزم. مقدر نبود تيزي چنگال گربه هاي غير وطني را در جان و تنم بيازمايم. ظاهرا فعلا قسمت ما همين كُنج است و همين دد و دام آشنا.
گه تناقض گاه ناز و گه نياز / گاه سودای حقیقت گه مجاز
مرد غرقه گشته جانی می‌کند / دست را در هر گیاهی می‌زند
تا کدامش دست گیرد در خطر/ دست و پایی می‌زند از بیم سر
دوست دارد یار این آشفتگی / کوشش بیهوده به از خفتگی
يك امتياز به خودم مي دهم؛ كوشش بيهوده به از خفتگي . اما بيت چهارم تيري است كه به جانم مي نشيند . آدرس بيت گواهي مي دهد كه به سه بيت قبلي مربوط نيست و فقط به واسطه ي من ؛ به من مربوط مي شوند !
آنك تخم خار كارد در جهان / هان و هان او را مجو در گلسِتان
هفته ي پيش يكي از دوستان قديمي؛ گوشي را بدستم داده بود ؛ اما او نوشته هايم را در همين فضاي مجازي دنبال مي كند . هاج و واجم ؛ نه روبروي تخته ؛ گويا در برابر آئينه اي ايستاده ام . فضا فضاي راز آلودي است ؛ حس مي كنم به زيارت حضرت مولانا آمده ام و در محضر اويم .
آزرده شده ام. خود را دلداري ميدهم:
غافل منشين ؛ ورقي ميخراش / ور ننويسي قلمي ميتراش
سرمكش از صحبت روشندلان / دست مدار از كمر مقبلان
خار كه همصحبتي گل كند / غاليه در دامن سنبل كند
قلمتراشي فني است كه نياموخته ام. همچنين هنر سكوت را . اتهام و خواري سنگيني است پاشيدن تخم خار. دلداريم مي دهد:
اندر اين ره ميتراش و ميخراش / تا دم آخر دمي فارغ مباش
هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست / گوش و چشم شاه جان بر روزنست

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

رفته بودم زيارت!




چشمم را که باز کردم ؛ با تبریک تولدت مبارک همسرم؛ گوشهایم کار روزانه ی خود را شروع کردند. اطلاعیه ی التیماتوم سوخت شدن مرخصی های استفاده نشده تا انتهای سال ؛ اولین فعالیت ذهنی امروزم بود. امروز همسرم در خانه خواهد بود. چه روزی بهتر از این؟ به خودم مرخصی دادم تا بعضی کارهای عقب افتاده ی خانه را انجام دهم. باز کردن راه آب دستشوئی و ظرفشوئی که مدتهاست پشت گوش انداخته ام والبته تعمیرو سرویس و تعویض روغن ماشین همسرم. گفته بود روزهای بارانی ؛ کف ماشین خیس می شود.

ماشین روی چال سرویس بود . تا گفتم کف ماشین خیس می شود ؛ نسخه پیچیدند که باید باطری ساز « اُ » رینگ لوله بخاری را عوض کند. سال پیش لوله بخاری ماشین دخترم عیب کرده بود ؛ مرا تا مرز پیاده کردن سر سیلندر پیش بردند. یک قطره هم آب ماشین کسر نشده بود؛ تنبلی را کنار گذاشتم و رفتم توی چال. پولک کف اتاق یک سمت افتاده بود. از باطری ساز و مکانیک و صافکار و سرویس کار ؛ هیچکس حاضر نشد خود را علاف جا انداختن پولک کف اتاق ماشین کند. نمی خواستم به خانه برگردم ؛ می دانستم همسر و دخترم برای خرید از خانه خارج شده اند. توی کوچه پس کوچه های پونک سرگردان بودم که ته کوچه ی دراز بن بستی تابلوئی نظرم را جلب کرد. امامزادگان "عینعلی و زینعلی". به محوطه چهار گوشی که با درختان چنار بلند و تنومندی محصور شده بود رسیدم. کوچه باغ و دیوارهای کاهگل مال شده و صدای قار قار کلاغ ها و آفتاب تندی که از لابلای شاخه های درختها چشمم را غلغلک میداد؛ کار خود را کردند. نمی دانم به قصد زیارت یا چشم چرانی؛ همانجا ماشین را پارک کردم و به سمت آن کوچه ی بن بست راه افتادم. وارد محوطه ی حیاط که پوشیده از قبرهائی با سنگ های گرانیت و مرمردرجه یک بود شده بودم . دور تا دور حیاط چنارهای بلند سر به آسمان کشیده خود نمائی میکردند. تنه چند درخت را از وسط قطع کرده اند . قارقار و پرواز کلاغها خاطرات خوشی را در ذهنم رقم می زنند. خاطرات پائیز و زمستان سال 70 در همدان. سال گریز از تهران و مشکلات و نابسامانیهایش. سال برف و برف و برف ؛ و برف بازی با دختران خردسالم . سال صدای زوزه ی باد و پرواز کلاغها و صدای قار قارشان. ساختمان صمیمی و زیبای حرم کوچکی در گوشه ی ضلع شرقی حیاط قرار داشت. صدای مکبر از سالن کوچک بد هیبتی که در سمت شمال حیاط ساخته شده بود بگوش می رسید. جماعت را به حال خود گذاشتم. به سمت اتاق حرم کشیده شدم. یکنفر به نماز ایستاده بود و دیگری تکیه داده بود و به دیوار روبرو که در سه متری اش قرار داشت خیره شده بود. نماز را به جا آوردم. هنگام خروج خطوطی را روی ضریح خواندم. " ساخته شده به سال 1380 با نظارت اداره اوقاف و امورخیریه کن." بیرون زدم. گر چه ماه محرم تمام شده اما هنوز نوار پارچه های سیاه رنگ و قطار نوشته های "یا اباعبدالله" و "یاحسین" را از در و دیوار زمین و آسمان جمع آوری نکرده اند. پوستر های اداره ی اوقاف با عنوان دهان پر کن "بصیرت عاشورائی" بقیه ی فضا ها را پوشانده است. عینک نزده ام. جلو می روم تا بصیرتم زیاد شود. می خوانم: " این الطالب بدم المقتول بکربلا" یعنی: کجاست خونخواه کشته ی در کربلا. به جای کربلا و شهیدش ؛ به یاد طالبان و افغانستان و پاکستان می افتم. تنم می لرزد. می خواهم به حصار حلب وسط حیاط تکیه بزنم ؛ متوجه می شوم پشت حصار کارگاه ساختمانی است. نوشته ی بزرگی روی حصار؛ نام پیمانکار را یدک می کشد. " شرکت عمران و مسکن سازه پایدار مهر درخشان وابسته به گروه عمران و مسکن سازه پایدار". شرط می بندم حتی قاریان قرآن نیز نتوانند یکنفس این عنوان را بخوانند. نفس را در سینه حبس می کنم تا نام پروژه را بخوانم : "عملیات ساختمانی پروژه ی طرح توسعه آستان مقدس امامزادگان عینعلی و زینعلی" . روی نیمکت کنار حصار می جهم تا نگاهی به پشت حصارکارگاه وپیشرفت عملیات بیندازم. سرم گیج می رود. گودالی به عمق تقریبی 15 متر و مساحتی حدود 2000 متر مربع در زاویه دیدم قرار میگیرد که البته همه ی سطح منطقه ی گود برداری نیست. ماتریسی از شمع های افقی به فواصل دو متراز یکدیگر دورادور روی دیواره ها کوبیده اند و آرماتوربندی دیواره های 15 متری و بتن پاشی برای جلو گیری از ریزش دیواره ها. به نظرم میلیارد ها تا همین جای کار هزینه شده است. چاله ی به این بزرگی قرار است با پول پر شود. کنجکاو می شوم که کارفرمای پولدار کیست. شهرداری منطقه ی 2 کارفرماست و بهره بردار اداره ی اوقاف و امور خیریه کن. محفظه ی ماکتی در گوشه ی حیاط قرار دارد و با نایلونی پوشانده شده است. نایلون را پس می زنم . ماکت طرح توسعه است. شش؛ هفت ایوان بلند ؛ چهار منار؛ یک گنبد ؛ 2 الی 3 صحن ؛ سه ورودی و چهار شبستان و سه طبقه پارکینگ و ... ضمنا 718 روز مانده به بهره برداری از پروژه. احتمالا یک دو رقمش افتاده!

صنعت امامزاده سازی ؛ صنعت فعال و رو به رشدی است. باید ببینم این حضرات "عینعلی و زینعلی" کیستند. بنا به اطلاعاتی که از سایت امامزادگان بدست آورده ام: «بعضی از اهالی بر این اعتقادند که این دو امام زاده توسط میرابی به نام علی عمران و با ضربه ی بیل به شهادت رسیده اند.» چه زمانی و چرا؟ الله اعلم. اهالی در این مورد اعتقاد خاصی ندارند.

اگرچاه این امام زادگان برای میراب "آب" نداشته ؛ چاله ای که آنجا کنده اند برای خیلی ها "نان" دارد. آن "عمران" با بیل دستی جان از تنشان جدا کرد و این عمران با بیل مکانیکی روح از جانشان می ستاند. این است معنای زیارت در عصر "راززدائی". با چه حس و حالی وارد کوچه شدم و با چه حس و حالی خارج. به یاد مرحوم فریدون مشیری افتادم:

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

خودم باید سوراخ کف ماشین را بگیرم. خرجش فقط یک پولک است. خوشحال خواهد شد.