۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

گرگ خر را در ربود !



بالاخره بعد از نی نامه ؛ نوبت به خواندن و شرح اولين داستان مثنوي معنوي رسيد. داستان "عاشق شدن پادشاه بر كنيزك". قرار بر اين شد كه فقط روي ابياتي كه مهم ترهستند و معناي عميقي بارشان شده تامل گردد. خوانديم تا رسيديم به :
آن يكي خر داشت پالانش نبود / يافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش آب مي نامد بدست / آب را چون يافت خود كوزه شكست
استاد بعنوان آخرين جمله ی قبل از شروع وقت استراحت و چاي تاكيد كردند كه اين دو بيت از اهميت بسزائي برخوردارند و پس از استراحت به تفصيل در باره اش سخن خواهند راند. مشغول چاي و شيريني بوديم كه همسرم پرسيد : هيچ فكر مي كردي كه اين دو بيت اينقدر مهم باشند كه استاد بخواهد رويشان تكيه كند؟  گفتم :  نه والله . الا اينكه قبلا به اين نتيجه رسيده ام كه " خر" جماعت را نبايد دست كم گرفت ؛ بخصوص كه در جمع گدا گشنگان باشي ! مولوي خود حكايت زيبائي در اين خصوص دارد. حكايت "فروختن صوفيان بهيمه ي مسافر را جهت سماع " در دفتر دوم مثنوي :
صوفيي در خانقاه از ره رسيد / مركب خود برد و در آخور كشيد
صوفيان اين خانقاه كه فقير و مستمند بودند ؛ پيش خود گفتند كه شرع مقدس به هنگام اضطرار خوردن مردار را مجاز شمرده است و چه فسادهائی که بالضروره مباح و صلاح شمرده می شوند ؛ پس به مثابه فقها حکم ثانویه را صادر کردند و وجوب حکم اولیه را نقض   !
هم در آن دم آن خرك بفروختند / لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه / كمشبان لوت و سماع است و وله
صوفيان خانقاه ؛ حسابي مسافراز همه جا بي خبر را تحويل گرفتند و خوش خدمتي كردند:
صوفیانش یک بیک بنواختند / نرد خدمتهای خوش می‌باختند
سور ساتي براه انداختند و دلي از عزا بدر آوردند:
لوت خوردند و سماع آغاز کرد / خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ گرد آن پا کوفتن / ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن
گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتند / گه به سجده صفه را می‌روفتند
القصه آن شب خانقاه رونقي مي گيرد و همه مشغول سماع و پايكوبي و دست افشاني با صداي ضرب و دف می شوند :
چون سماع آمد ز اول تا کران / مطرب آغازید یک ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد / زین حرارت جمله را انباز کرد
زین حرارت پای‌کوبان تا سحر / کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر
آن صوفي مسافر مهمان نيز كه " خرش"  خرج شكم چراني و سور و سات اين محفل شده بود ؛ نادانسته به همراه ديگر صوفيان دم گرفته بود:
از ره تقلید آن صوفی همین / خر برفت آغاز کرد اندر حنین
روز بعد  و پس از اتمام مجلس كه تا سحر امتداد داشته ؛ مسافررختش را بر می دارد و به سراغ  "خر" ش مي رود تا سفرش را ادامه دهد . "خر" را در آخور نمي یابد و سرانجام ملتفت مي شود كه مقصود از " خر برفت و خر برفت " شب قبل ؛ "خر" خودش بوده و"خر" کلا خرج خوراك آن شب صوفيان گدا صفت شده است.
در خلال داستان ؛ مولانا راز وحقيقتي را بر ملا مي كند. رازِ  پستی و دناعت و شکم پرستی اغلب صوفیان را :
دیر یابد صوفی آز از روزگار / زان سبب صوفی بود بسیارخوار
از هزاران اندکی زین صوفیند / باقیان در دولت او می‌زیند
در مجلس درس مثنوی ؛ هنوز دقايق استراحت و پذيرائي به پايان نرسيده بود و من چای و شیرینی خوران و در خیال خود؛ لباس تاويل را بر تن "خر" دوخته بودم ودیگر "خر" بينوا نيازي به پالان نداشت چون خود نیز از صفحه ی روزگار حذف شده بود و طعمه ی صوفیان "گرگ" صفت. "خر" را ربوده فروخته وماحصل رادرسته قورتش داده بودند .
نگاهي به تقويم و ساعت روي ديوار انداختم . ساعت هشت و ده دقيقه بود و تقويم دوم بهمن ماه را نشان مي داد. نزديكيم به جشن و سرور دهه ي مباركه "فجر" و نظام فخيمه ي بر آمده از انقلاب كه در دولتش  مي زييم . هرچند حساب احتمالات در زمان  مولانا هنوز ابداع نشده بود اما گیریم اگر این نسبت هزار به یک درست هم باشد ؛ معنی اش این است که بخت ما باید ازاین بیشتر می بود تا  دچار"پشمینه پوشان تند خو" نشویم . پشمکیان "خر" را خوردند و آب را هم روش ! هنوز در ذهنم فرصت تاويل و تفسير "آب" و "كوزه" ي شكسته ی بیت دوم را نيافته بودم كه وقت "صرف چاي" به پايان رسيد !
استاد اما تفسير خود را داشت و بسيار گفت و چه نيكو گفت. از همه ي گفته هايش همين تك مصرع از سعدي که به خاطرم مانده ؛ که برای تلخیص وتضمين همه گفته هايش كفايت مي كند :
گنج و مار و گل و خار و غم و شادي به همند
از حافظ هم می توان این بیت را شاهد آورد:
جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند / در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
آيا نصيب ما هم چون آن صوفي مقلد؛ جزمار و خار و غم نيست؟ آیا واقعا حساب شانس و احتمالات است که یکی بداشتن گنج و گل شاد است و دیگری در غم و رنج ِ زخم ِ خار و نیش مار؟ یا دست قضا و قدر در کار است و عقل را به این وادی راهی نیست؟
استاد درابتدای راه تفسیر داستان "عاشق شدن پادشاه بر کنیزک" هستند و مشتاقم تا ادامه را در جلسات بعد بشنوم. همین قدر گریزی به معنای قضا و قدر نزد مولانا زدند . مترصدم تا ببینم نقش قضا در زندگی سالک چیست. مختصر اینکه فرمودند؛از نظر مولانا قضا و قدر امری متعلق به عالم غیب است و با هیچ معیار و محک عقلی ای قابل پیش بینی و سنجش نیست. جائی و اراده ای برای اختیار کردن ِ نوع و چهار چوب قضا برای انسان متصور نیست.  مهار و کنترل قضا از عهده ی بشر خارج است وانسان زیر چتر جبر آن باید پذیرای محض باشد.
اما برگردیم سراغ صوفی سالک ِ خر باخته ی فلک زده ی خودمان. مال باخته پس از داد و قال و مرافعه با خادم خانقاه ؛ جواب سر بالامی شنود :
خادم آمد؛ گفت صوفی خر کجاست؟ / گفت خادم ریش بین ؛ جنگی بخاست
صوفی مسافر به خادم می گوید که من خر را به تو سپرده بودم و آنرا از تو می خواهم. پیغمبر هم گفته که باید امانت را عاقبت به صاحب مال برگردانی. حرف بیخود نزن و با حجت و دلیل سخن بگو و الا تو را نزد قاضی خواهم برد. خادم در جواب می گوید تعداد صوفیان زیاد بود وبه من حمله آوردند و من از ترس جانم نتوانستم مقاومت کنم. ضمنا تو خودت چرا مراعات مال خودت را نکردی؟
گفت من مغلوب بودم صوفیان / حمله آوردند و بودم بیم جان
تو جگربندی میان گربگان / اندر اندازی و جویی زان نشان
در میان صد گرسنه گرده‌ای / پیش صد سگ گربهٔ پژمرده‌ای
خادم دلیل می آورد که تو انتظار داری جگر را به گربه ها  بسپری یا از بین خیل گرسنگان ؛ قرص نان را بدر بری و یا از پیش صد سگ گرسنه گربه ی نحیفی را به سلامت به در بری؟ صوفی می پرسد چرا نیامدی و به من نگفتی تا غرامت و تاوان خرم را از مسببین بگیرم؟ حالا که همه به ولایت خود رفته اند من یقه ی چه کسی را بگیرم.
من که را گیرم که را قاضی برم / این قضا خود از تو آمد بر سرم
خادم در پاسخ می گوید من آمدم تا تو را خبر کنم ؛ اما دیدم تو خودت هم با آنها دم گرفته ای و فکر کردم از ماجرا خبر داری.
گفت والله آمدم من بارها / تا ترا واقف کنم زین کارها
تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسر / از همه گویندگان با ذوق‌تر
باز می‌گشتم که او خود واقفست / زین قضا راضیست مردی عارفست
اما این "قضا" ئی که در این بیت بدان اشاره شده است نباید از نوعی باشد که حکمش از عالم غیب صادر می شود. این "قضا" دست بر قضا از ندانم کاری و طمع وجهالت خود صوفی نشأت می گیرد. صوفی مال باخته در جواب خادم می گوید:
گفت آن را جمله می‌گفتند خوش / مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
خلق را تقلیدشان بر باد داد / که دو صد لعنت بر آن تقلید باد
یکی از اقوام تعریف می کرد دریکی از راهپیمائی های سال 57 ؛ قبل ازپیروزی انقلاب ؛ شرکت کرده بودم و با تعجب و ناباوری همراه با جمعیت فریاد می زدم و شعار می دادم:
"برادر شهیدم ؛ هزار نفر بدوشم می کشم ..."
به خانه که بازگشته بود ؛ پرسیده بود : راستی؛ این " هزار نفر بدوشم می کشم " یعنی چه؟ مگر ما حمالیم ؟! توضیح داده بودند که شما اشتباه شنیده اید " رسالت ات بدوشم می کشم" بوده است ! حالا بگذریم که اتفاقا بعد از سالها ؛ همان " هزار نفر بدوشم می کشم " درست از آب در آمد و چه جانها که بر باد رفت!
مولانا خود در انتهای داستان می گوید:
صاف خواهی چشم و عقل و سمع را / بر دران تو پرده‌های طمع را
زانک آن تقلید صوفی از طمع / عقل او بر بست از نور و لمع
صوفی خود مدعی بود که "
این قضا خود از تو آمد بر سرم" . یعنی تقصیر را بگردن خادم خانقاه و تحویل گیرنده ی خر می انداخت. باید یکی ازآن هزاران بود تا بتوان حکم کرد:
طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع / مانع آمد عقل او را  زاطلاع


لايك !






گذر روزگار چه درسهائي كه برامان مهيا نكرده است. فقط بايد بهوش بود و به موقع در سر ارائه اين دروس حضور يافت. همين چندي پيش بود كه با ديدن كارتون هاي "گيك اند پك" كه نقش دكمه " لايك" در فضاي مجازي را به چالش گرفته بود ؛ مو از دلم كنده مي شد. حالا وقتي تعداد "لايك" هاي مطلبي هوش از سرم مي پراند و يا عدم استقبال از مطلبي كه خودت" لايك" اش كرده اي و يا به اشتراك گذاشته اي؛ دو چندان بيشتر از قبل مرا به تفكر در مضمون آن مطالب همه يا هيچكس پسند وا ميدارد. آنهائيكه به سن و سال من هستند بديلهاي اين دكمه مجازي را در فضاي واقعي بخوبي به ياد مي آورند و مي شناسند .  قدرت مثبت و منفي لحاظ شده در كليك اين دكمه به ظاهر ناچيز را بشناسيم و مقهور جو حاكم ناشي از مشاهده تعداد دفعات انتخاب آن نگرديم. حق انتخاب آگاهانه نقطه اوج تاثير گذاري ماست . اين انتخاب قدرت تاثير گذاري در ديگران را در ذات خود به همراه دارد. كاش مسئوليت ناشي از به اشتراك گذاشتن مطالب يا ارائه نظر ويا فشردن دكمه "لايك" نيز در نرم افزار هاي كاربردي دنياي مجازي قابل محاسبه بود. اين تامل بر انگيز ترين دكمه اي است كه تا به حال به آن بر خورده ام. چقدر مسخره و ناگوار است كه دست و دل آدم براي دوست داشتن بلرزد.