۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

بام تهران و بام خانه پدري


با دخترم غزال؛ بر بام تهران بودیم. بالای ولنجک. باد بودو نسبتا خلوت . یک دستش را گرفته بودم. خیلی زود گرم شد. در دست دیگرش وسیله ای بدست داشت که دفعه پیش از همین جا خریده بودیم. باتوم بدست شده بود. ظاهرا کار ساز و مشکل گشاست. پیاده ها اغلب یکی يا دو تا بدست دارند و نوع ديگرش را گشت هاي سواره  به کمر. باد قطعه بزرگی از یک تابلوی تبلیغاتی غول پیکر را با صدای مهیبی جدا کرد و با خود برد. غزال بی اختیار خودش را به من چسباند. اینجا چشمها به جای دیدن و خواندن طبیعت؛ از این تابلو به آن تابلو می لغزد. فرصتی برای انتخاب سس؛ چیبس یا بستنی. شاید سالسای مکزیکی را امتحان کنم. قرار بر نخوردن گذاشته ایم. از کنار همه دکه ها ؛ کافه ها و مغازه ها عبور کردیم و به محوطه مسطح و بزرگ آسفالت شده ای که نام بام تهران را یدک می کشد رسیدیم. سمت کوه دکلهای خطوط انتقال برق و سمت دره؛ چشم انداز چراغان تهران بزرگ با همه بی قوارگی ها و زیبائی هایش. روی نیمکتی مشرف بر تهران نشستیم. باد به پس سرمان می کوبید و چشمها را به منظره شهر دوخته بودیم.
به یاد دوران نوجواني و بام خانه پدری افتادم. آنروزها ستاره بیشتری در آسمان بود. از غزال پرسیدم: - چند ستاره می بینی؟ یک؛دو؛ سه؛ ... تا نه شمرد. اما من تا سه بیشتر نتوانستم. برای دیدن چهارمی؛ باید سرم را می چرخاندم که خارج از قواعد بازی بود. تابستانها روی بام خانه پدرم ستاره های آسمان را تا صبح هم که می شمردی تمام نمی شد. آنقدر آسمان را تماشا می کردم تا خوابم می برد. خاطره شبی برایم زنده شد که حتي نگاه كردن به ستاره ها هم خواب را به چشمانم نیاورد. قرار بود فردا صبح؛ آزمون ورودی دبیرستان دانشگاه ملی جائی نزدیک همین نقطه ای که الآن روی نیمکت نشسته ام برگزار شود. همیشه محصل ممتازی بودم و با آمادگی کامل در همه امتحانات شرکت می کردم. ترس و واهمه ای از درس و امتحان و نمره نداشتم. اما آن شب خوابم نمی برد. جای رختخواب پدرم کنار رختخواب من بود. مدتها بود که به خواب رفته بود. بیدارش نکردم چون می دانستم علت نخوابیدنم صدای خرو پف او نیست. دیگر هواپیمائی هم پرواز نمی کرد که مسیر نور چراغش را در آسمان دنبال کنم . هول و هراس به دلم افتاده بود. اگر تا صبح خوابم نبرد چه؟ افکارم را تاراندم و به نظاره آسمان باز گشتم. فایده ای نداشت اما. دیگر ستاره ها را نمی دیدم و ذهنم به خیالات خود مشغول بود. اضطراب از آثار بعدی بیخواب شدن بیشتر آزارم می داد تا نخوابیدن. ترس از بی خوابی به بغضی در گلویم مبدل شد و خیلی زود ترکید و به هق هق گریه تبدیل شد. پدرم هراسان از خواب پرید و پرسید:- چه شده؟ گفتم: - خوابم نمی برد. با کف پر حرارت دستش اشکهای صورتم را پاک کرد. یک دست را زیر سرم سراند و مرا به زیر پتوی خود کشاند. با دست دیگر بغلم کرد و گونه ام را بوسید. آهنگ نفس هایم را با نفس هایش هماهنگ کردم و خوابم برد.
غزال هنوز مشغول بازی دوران نوجوانی ام بود. مسیر حرکت هواپیمائی را در آسمان شب دنبال کرد تا روی باند فرود گاه نشست. برایش ازشبهای تابستان روی بام خانه پدربزرگ گفتم؛ از ستاره هایش و خاطره آن شب بی خوابی. شاید این روز ها چون ستاره ها تماشا چی زیادی روی بامها ندارند بساطشان را از پرده آسمان شهرمان جمع کرده اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر