۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

رفته بودم زيارت!




چشمم را که باز کردم ؛ با تبریک تولدت مبارک همسرم؛ گوشهایم کار روزانه ی خود را شروع کردند. اطلاعیه ی التیماتوم سوخت شدن مرخصی های استفاده نشده تا انتهای سال ؛ اولین فعالیت ذهنی امروزم بود. امروز همسرم در خانه خواهد بود. چه روزی بهتر از این؟ به خودم مرخصی دادم تا بعضی کارهای عقب افتاده ی خانه را انجام دهم. باز کردن راه آب دستشوئی و ظرفشوئی که مدتهاست پشت گوش انداخته ام والبته تعمیرو سرویس و تعویض روغن ماشین همسرم. گفته بود روزهای بارانی ؛ کف ماشین خیس می شود.

ماشین روی چال سرویس بود . تا گفتم کف ماشین خیس می شود ؛ نسخه پیچیدند که باید باطری ساز « اُ » رینگ لوله بخاری را عوض کند. سال پیش لوله بخاری ماشین دخترم عیب کرده بود ؛ مرا تا مرز پیاده کردن سر سیلندر پیش بردند. یک قطره هم آب ماشین کسر نشده بود؛ تنبلی را کنار گذاشتم و رفتم توی چال. پولک کف اتاق یک سمت افتاده بود. از باطری ساز و مکانیک و صافکار و سرویس کار ؛ هیچکس حاضر نشد خود را علاف جا انداختن پولک کف اتاق ماشین کند. نمی خواستم به خانه برگردم ؛ می دانستم همسر و دخترم برای خرید از خانه خارج شده اند. توی کوچه پس کوچه های پونک سرگردان بودم که ته کوچه ی دراز بن بستی تابلوئی نظرم را جلب کرد. امامزادگان "عینعلی و زینعلی". به محوطه چهار گوشی که با درختان چنار بلند و تنومندی محصور شده بود رسیدم. کوچه باغ و دیوارهای کاهگل مال شده و صدای قار قار کلاغ ها و آفتاب تندی که از لابلای شاخه های درختها چشمم را غلغلک میداد؛ کار خود را کردند. نمی دانم به قصد زیارت یا چشم چرانی؛ همانجا ماشین را پارک کردم و به سمت آن کوچه ی بن بست راه افتادم. وارد محوطه ی حیاط که پوشیده از قبرهائی با سنگ های گرانیت و مرمردرجه یک بود شده بودم . دور تا دور حیاط چنارهای بلند سر به آسمان کشیده خود نمائی میکردند. تنه چند درخت را از وسط قطع کرده اند . قارقار و پرواز کلاغها خاطرات خوشی را در ذهنم رقم می زنند. خاطرات پائیز و زمستان سال 70 در همدان. سال گریز از تهران و مشکلات و نابسامانیهایش. سال برف و برف و برف ؛ و برف بازی با دختران خردسالم . سال صدای زوزه ی باد و پرواز کلاغها و صدای قار قارشان. ساختمان صمیمی و زیبای حرم کوچکی در گوشه ی ضلع شرقی حیاط قرار داشت. صدای مکبر از سالن کوچک بد هیبتی که در سمت شمال حیاط ساخته شده بود بگوش می رسید. جماعت را به حال خود گذاشتم. به سمت اتاق حرم کشیده شدم. یکنفر به نماز ایستاده بود و دیگری تکیه داده بود و به دیوار روبرو که در سه متری اش قرار داشت خیره شده بود. نماز را به جا آوردم. هنگام خروج خطوطی را روی ضریح خواندم. " ساخته شده به سال 1380 با نظارت اداره اوقاف و امورخیریه کن." بیرون زدم. گر چه ماه محرم تمام شده اما هنوز نوار پارچه های سیاه رنگ و قطار نوشته های "یا اباعبدالله" و "یاحسین" را از در و دیوار زمین و آسمان جمع آوری نکرده اند. پوستر های اداره ی اوقاف با عنوان دهان پر کن "بصیرت عاشورائی" بقیه ی فضا ها را پوشانده است. عینک نزده ام. جلو می روم تا بصیرتم زیاد شود. می خوانم: " این الطالب بدم المقتول بکربلا" یعنی: کجاست خونخواه کشته ی در کربلا. به جای کربلا و شهیدش ؛ به یاد طالبان و افغانستان و پاکستان می افتم. تنم می لرزد. می خواهم به حصار حلب وسط حیاط تکیه بزنم ؛ متوجه می شوم پشت حصار کارگاه ساختمانی است. نوشته ی بزرگی روی حصار؛ نام پیمانکار را یدک می کشد. " شرکت عمران و مسکن سازه پایدار مهر درخشان وابسته به گروه عمران و مسکن سازه پایدار". شرط می بندم حتی قاریان قرآن نیز نتوانند یکنفس این عنوان را بخوانند. نفس را در سینه حبس می کنم تا نام پروژه را بخوانم : "عملیات ساختمانی پروژه ی طرح توسعه آستان مقدس امامزادگان عینعلی و زینعلی" . روی نیمکت کنار حصار می جهم تا نگاهی به پشت حصارکارگاه وپیشرفت عملیات بیندازم. سرم گیج می رود. گودالی به عمق تقریبی 15 متر و مساحتی حدود 2000 متر مربع در زاویه دیدم قرار میگیرد که البته همه ی سطح منطقه ی گود برداری نیست. ماتریسی از شمع های افقی به فواصل دو متراز یکدیگر دورادور روی دیواره ها کوبیده اند و آرماتوربندی دیواره های 15 متری و بتن پاشی برای جلو گیری از ریزش دیواره ها. به نظرم میلیارد ها تا همین جای کار هزینه شده است. چاله ی به این بزرگی قرار است با پول پر شود. کنجکاو می شوم که کارفرمای پولدار کیست. شهرداری منطقه ی 2 کارفرماست و بهره بردار اداره ی اوقاف و امور خیریه کن. محفظه ی ماکتی در گوشه ی حیاط قرار دارد و با نایلونی پوشانده شده است. نایلون را پس می زنم . ماکت طرح توسعه است. شش؛ هفت ایوان بلند ؛ چهار منار؛ یک گنبد ؛ 2 الی 3 صحن ؛ سه ورودی و چهار شبستان و سه طبقه پارکینگ و ... ضمنا 718 روز مانده به بهره برداری از پروژه. احتمالا یک دو رقمش افتاده!

صنعت امامزاده سازی ؛ صنعت فعال و رو به رشدی است. باید ببینم این حضرات "عینعلی و زینعلی" کیستند. بنا به اطلاعاتی که از سایت امامزادگان بدست آورده ام: «بعضی از اهالی بر این اعتقادند که این دو امام زاده توسط میرابی به نام علی عمران و با ضربه ی بیل به شهادت رسیده اند.» چه زمانی و چرا؟ الله اعلم. اهالی در این مورد اعتقاد خاصی ندارند.

اگرچاه این امام زادگان برای میراب "آب" نداشته ؛ چاله ای که آنجا کنده اند برای خیلی ها "نان" دارد. آن "عمران" با بیل دستی جان از تنشان جدا کرد و این عمران با بیل مکانیکی روح از جانشان می ستاند. این است معنای زیارت در عصر "راززدائی". با چه حس و حالی وارد کوچه شدم و با چه حس و حالی خارج. به یاد مرحوم فریدون مشیری افتادم:

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

خودم باید سوراخ کف ماشین را بگیرم. خرجش فقط یک پولک است. خوشحال خواهد شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر