حق تقدم !

سالهاي دور. حتي نيمي از حروف الفبا را هم نخوانده ام . زمستان سال 47 ؛
شهر تبريز. مادرم هنوز كه هنوز است آن جمله اي را كه درآن صبح زمستاني ؛
موقع لباس پوشاندنم با گريه و زاري به زبان رانده بودم فراموش نكرده و
گهگدار به مناسبتي ؛ تكرارش مي كند. گويا در پاسخ استدلال مادرم كه اگر به
مدرسه نروم؛ حمال مي شوم؛ گفته بودم «مي خواهم حمال شوم.» حالا چرا حمال ؟
چون نگاه كنجكاو مرا در بازار تبريز كه هميشه بدرقه حمال ها بود ؛ ديده
بود. در روزگار ما ؛ از سرويس اياب و ذهاب مدرسه خبري نبود. يا اگر هم بود
براي ما نبود. پياده راه خانه تا مدرسه را گز مي كردم. كوچه ها تنگ تر از
كوچه هاي امروزي بود و وسايط نقليه بسيار كمتر. نمكي و كاسه بشقابي و
دستفروش اعم ازسبزي فروش و پارچه فروش و غيره ؛ موتور و وانت نداشتند.
"خري" بود و پالاني و خورجين دو قلوئي كه در دو طرف "خر" آويخته بود و
انباخته از متاع و كالاي فروشي شان. "خر" كه از وسط كوچه مي گذشت ؛ بايد
پشت به ديوارهاي گاهگلي كوچه ها مي چسباندم و دعا ميكردم كه به خورجين خر
گير نكنم و يا "الاغ" هنگام عبور از كنار من؛ سرش را نجنباند و ذرات بخاري
كه از سوراخهاي دماغش بيرون مي آمد بر سر و صورتم ننشيند. حق تقدم همواره
با "خر" بود و من در هول و ولا كه بگذرد.
از آنروزها تا به حال اوضاع خيلي فرق كرده است.مثلا اينكه الفبا را تا آخر خوانده ام و دارم مثنوي مي خوانم !
گردن خر گير و سوي راه كش / سوي ره بانان و ره دانان خوش
اما كماكان حق تقدم با"خر"هاست و من دل توي دلم نيست كه انشاالله "اين نيز بگذرد".
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر