۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

حق تقدم !


سالهاي دور. حتي نيمي از حروف الفبا را هم نخوانده ام . زمستان سال 47 ؛ شهر تبريز. مادرم هنوز كه هنوز است آن جمله اي را كه درآن صبح زمستاني ؛ موقع لباس پوشاندنم با گريه و زاري به زبان رانده بودم فراموش نكرده و گهگدار به مناسبتي ؛ تكرارش مي كند. گويا در پاسخ استدلال مادرم كه اگر به مدرسه نروم؛ حمال مي شوم؛ گفته بودم «مي خواهم حمال شوم.» حالا چرا حمال ؟ چون نگاه كنجكاو مرا در بازار تبريز كه هميشه بدرقه حمال ها بود ؛ ديده بود. در روزگار ما ؛ از سرويس اياب و ذهاب مدرسه خبري نبود. يا اگر هم بود براي ما نبود. پياده راه خانه تا مدرسه را گز مي كردم. كوچه ها تنگ تر از كوچه هاي امروزي بود و وسايط نقليه بسيار كمتر. نمكي و كاسه بشقابي و دستفروش اعم ازسبزي فروش و پارچه فروش و غيره ؛ موتور و وانت نداشتند. "خري" بود و پالاني و خورجين دو قلوئي كه در دو طرف "خر" آويخته بود و انباخته از متاع و كالاي فروشي شان. "خر" كه از وسط كوچه مي گذشت ؛ بايد پشت به ديوارهاي گاهگلي كوچه ها مي چسباندم و دعا ميكردم كه به خورجين خر گير نكنم و يا "الاغ" هنگام عبور از كنار من؛ سرش را نجنباند و ذرات بخاري كه از سوراخهاي دماغش بيرون مي آمد بر سر و صورتم ننشيند. حق تقدم همواره با "خر" بود و من در هول و ولا كه بگذرد.
از آنروزها تا به حال اوضاع خيلي فرق كرده است.مثلا اينكه الفبا را تا آخر خوانده ام و دارم مثنوي مي خوانم !
گردن خر گير و سوي راه كش / سوي ره بانان و ره دانان خوش
اما كماكان حق تقدم با"خر"هاست و من دل توي دلم نيست كه انشاالله "اين نيز بگذرد".

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر