بالاخره به خرمشهر رسیدیم. از پل روی شط که عبور کردیم؛ تابلوئی که جهت مسجد جامع را نشان می داد نظرمان را جلب کرد. تردیدی نبود که مایلیم این مسجد را که سمبل مقاومت مدافعان محدود شهر در مقابل ارتش عراق بود ؛ از نزدیک ببینیم. به محدوده ی مسجد که رسیدیم ؛ متوجه شدیم جو اطراف مسجد در قبضه ی جریان خاصی است. ماشین را پارک کردم . هر چه به مسجد نزدیکتر می شدیم ؛ احساس عدم امنیت بیشتری می کردیم . احساس غربت غریبی در خانه ی خود و از خانه ی خدا . در و دیوار آکنده از پلاکارد ها و بیلبورد ها و شعارها و تصاویر و پیامها و چه و چه است. انبوه برادران با هیبت دوران جنگ و سالهای دهه ی شصت سرگرم آماده سازی محوطه و برپائی غرفه ها و نمایشگاه های متعدد با کتب عامه پسند مذهبی هستند. به یاد داستان یوسف و برادرانش می افتم. کسی اینجا برای خوشامد گوئی از ما آمادگی ندارد. منتظر کاروان عظیم "راهیان نور" هستند. به صراحت از ورود همسرم به مسجد ممانعت می کنند. او را منصرف می کنم و می خواهم با چشمان باز به دور و اطراف نظری بیندازد. از خیر ورود به مسجد می گذریم و به سمت شط حرکت می کنیم. به ناگاه صدائی از بلند گوهائی که در سراسر خیابان کار گذاشته اند بلند می شود و خیل "راهیان نور" را به سمت مسجد هدایت می کند. جماعت از اتوبوسهائی که تمام طول خیابان ساحل غربی شط را پر کرده اند پیاده می شوند و به سمت مسجد حرکت می کنند. زن و مرد و کوچک و بزرگ ؛ خوشحال و خندان وچفیه بر دوش به سمت مسجد راه افتاده اند. یک؛ دو؛ سه؛ ... ؛ بیست و چهارو بیست و پنج و بیست و شش دستگاه اتوبوس نونوارمتعلق به شرکت "جوان سیر ایثار" را می شمارم. نوشته ای بزرگ روی پیشانی هر اتوبوس نصب کرده اند و نهاد و سازمان مربوطه را مشخص کرده اند و همگان تحت عنوان "راهیان نور".
نور چشممان را می زند. به تاریکی تنهائی خود پناه می بریم و مدتی در حاشیه شط قدم می زنیم؛ اما چاره ای نیست ؛ برای سوار شدن به ماشین باید مجددا از لابلای برادران و خوهران راهی نور و انوارشان بگذریم. سوار می شویم و گشتی در خیابانهای اطراف می زنیم. از آنچه دیده ایم و می بینیم حالمان گرفته است. همسرم قصد دارد حتما قبل از ترک خرمشهر؛ شلمچه را ببیند. به میدانی در حاشیه شهر می رسیم. دو جوان کیسه هائی از پیاز و سیب زمینی را به امید فروش؛ کنار میدان چیده اند. ماشین را کنارشان نگه میدارم. شیشه را پائین می کشیم و سلام و خسته نباشیدی نثار می کنیم یکی شان جواب سلاممان را می دهد. جهت حرکت به سوی شلمچه را می پرسیم.
می پرسد: آنجا چکار دارید؟
- می خواهیم آنجا را ببینیم.
- چیزی نیست که بخواهید ببینید.
همسرم می پرسد: آنجا چیست و چطور یست؟
- فقط خاک است .
- فقط خاک؟
- نه ؛ چند تا پرچم و چند تا پلاکارد و چند عکس شهید. چند تا قبر هم هست که می گویند شهید گمنامند. ما که نمی دانیم خودشان می گویند! یک مسجد هم هست و البته کاروانهای "راهیان نور". همین. حالا اگر حرف مرا باور ندارید ؛ می توانید راهی شوید و خودتان از نزدیک ببینید. شاید نوری ببینید که ما تا بحال به چشم ما نخورده است.
به یاد پیر زن نا بینائی که "بی بی" صدایش می کردیم می افتم . می گفت نور چشمانم رفته است. آن موقع و در عالم کودکی ؛ نمی فهمیدم معنی این حرف چیست و چه ارتباطی با کوری اش دارد. "بی بی" مادر بزرگ "یوسف" بود.
کاش می توانستم به جای "شلمچه"؛ سراغ "یوسف" و "عمه فاطمه" را بگیرم که هر دو حامیان قدرتمند دوران کودکی ام در دیار غریب خرمشهر بودند. من حتی زبانشان را نمی فهمیدم اما با تمام وجود حس می کردم که هر دو ؛ بلکه کل خانواده شان تا چه حد مرا دوست دارند و مراقبم هستند.
چهارپنج ساله که بودم ؛ به واسطه ی شغل پدرم ؛ در خرمشهر زندگی می کردیم. خانه را با تمام جزئیاتش در ذهن دارم. خانه ای با حیاط مرکزی و اتاقها ئی در اطرافش. صاحبخانه در یک سمت حیاط سکونت داشت و خانواده ی ما که هنوز چهار نفره بود در سمت دیگر. من و خواهرم؛ زن صاحبخانه را به پیروی از سایر همسایگان؛ "عمه فاطمه" صدا می کردیم. این زن تنومند عرب ؛ چندین فرزند داشت که همگی دختر بودند و آخرینشان پسرنوجوانی بود به نام "یوسف" . عزیز کرده و چشم چراغ و نور امید اهل خانه از زن و مرد و کوچک و بزرگ . سال 45 پدرم به جلفا و سپس تبریز منتقل شد و از سال 47 در تهران ساکن شدیم. دورادور از "عمه فاطمه" و خانواده اش خبرداشتیم. هنوز به سن نوجوانی نرسیده بودم که خبر رسید یوسف در اثر مسمومیت ناشی از مصرف غذای کنسروی درگذشته است. بعد از یوسف ؛ نور چشم عمه فاطمه نیز مانند "بی بی" به خاموشی گرائید. نمی دانم جنگ چه بلائی بر سر "عمه فاطمه" آورده است و آیا او چشم دیدن "راهیان نور" را دارد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر