۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

تقليد عام !






اخيرا و بعد از هفته ها  توانستيم امواج تلويزيون بي بي سي فارسي را مجددا دريافت كنيم. درمجموعه فيلم هاي مستندي به نام " آئين ها " ؛ كشيشي پروتستان بدور دنيا راه افتاده و آئين هاي مذهبي اقوام مختلف را به تصوير كشيده است. تنوع باور ها و مراسم و مناسك آئين هاي مختلف چنان حيرت انگيز است كه بيننده را به تفكر وا مي دارد. اين باور ها و اعتقادات از چنان قدرت عظيمي برخوردارند كه هنوز كه هنوز است ؛ در بطن جوامع مدرن نيز پيروان خاص خود را دارند. از شمن ها ي مذاهب طبيعت گرا ي سرخ پوست و سياه پوست بگير تا بوميان استراليائي يا جادو گران شيطان پرست و فرقه هاي گم نام و نا شناخته ي اديان بزرگ ابراهيمي ؛ نظير يهوديت و مسيحيت و ...
مستند هاي بي بي سي را همچون ساير محصولاتش از جمله "اخبار" ش مي پسندم. هوشمندي فوق العاده اي در تهيه آنها نهفته است. همين كه شبكه اي چون بي بي سي به فكر تهيه ي مستندي با عنوان "آئين" ها مي افتد ؛ نشان از آن دارد كه از مردم و مذاهب و آئين هاي مختلف موجود در جهان شناخت دارد. وقتي كشوري  به چنين دانش و شناختي رسيده باشد ؛ مي تواند از آن در جهت منافع سياسي و اقتصادي خود بخوبي بهره برداري كند. بي بي سي؛  بدون شك  در مورد نحوه ي تنظيم اخبار نيز چنين شناختي را لحاظ مي كند . حاصل اين شناخت چنان است كه من باب مثال گوش تمامي ايرانيان در سالهاي 56-57 هنگام اوج گيري و قبل ازپيروزي انقلاب ايران به راديوي بي بي سي دوخته شده بود و تمامي اخبار مربوط به تحولات و اطلاعيه ها و بيانيه هاي آقاي خميني از طريق اين راديو به اطلاع ايرانيان مي رسيد.   
زورگويان و قلدران و قدرتمداران تاريخ از قديم الايام نقش و قدرت عظيم باور هاي مذهبي و تعصب را بدرستي شناخته بودند. آنها همواره  با سواستفاده از باورهاي ديني مردم ومكر و حيله و تظاهر به دينداري به تعصبات  مردم دامن زده اند و به اهداف سياسي خود دست يافته اند. اين نكته اي است كه حتي از ديد عارفاني چون مولانا  در هشتصد سال پيش نيز بدور نمانده است و آنرا درهمان اوايل دفتر اول مثنوي و در داستان " آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مي كشت" بخوبي تصوير كرده است. در واقع ديدن دو برنامه از مجموعه مشتند "آئين ها" مرا به ياد اين داستان معنوي انداخت كه به تازگي خوانده ام و يا بالعكس؛ خواندن اين داستان باعث جلوه گري اقدام "روباه پير" و كمپاني سخن پراكني اش بي بي سي ؛ در تهيه ي چنين مستندي براي من بود.
و اما داستان مثنوي از اين قرار است كه پادشاه جهودي با شعار واهي پشتيباني از دين يهود و با بهانه قراردادن اعتقادات و تكيه بر تعصبات ديني  به كشت و كشتار و نسل كشي مسيحيان دست گشوده بود:
صد هزاران مومن مظلوم كشت / كه : پناهم دين موسي را و پشت
اين پادشاه ؛ وزيري حيله گر و سيّاس داشت :
كو بر آب از مكر بر بستي گره
او قلع و قمع فيزيكي نصرانيان را كارساز نمي دانست و در مقابل شاه استدلال مي كرد كه كشتن مسيحيان فايده اي ندارد. چرا كه با اين سخت گيري هاي تو ؛ آنها دينشان را از تو پنهان خواهند كرد و عليرغم آنچه در باطن خود باور دارند ؛ براي حفظ جان خود چنين وانمود خواهند كرد كه مسيحي نيستند و بدين ترتيب هم خود را حفظ خواهند كرد و هم دينشان را.
  گفت : " ترسايان  پناه جان كنند   /    دين خود را از ملك پنهان كنند
كم كش ايشان را، كه كشتن سود نيست  /  دين، ندارد بوي، مشك و عود نيست
سرّ پنهان است  اندر صد غلاف /   ظاهرش با توست و باطن بر خلاف
"
شاه از وزير مي پرسد: پس چاره كار چيست تا از نصرانيان نه در ظاهر و نه در باطن و قلوبشان ؛ هيچ نشاني و  رد و اثري باقي نماند؟
نقشه ي وزير اين بود كه از درون به مسيحيان ضربه بزند و به تغيير و تحريف مباني ديني شان اقدام كند. بنا بر اين به شاه توصيه مي كند كه دست و گوش او را ببرد و لب و بيني اش را بشكافد و او را به ميدان اصلي شهر براي اجراي مراسم اعدام بكشاند ولي قبل از اعدام؛ شخصي واسطه شود ونزد پادشاه  شفاعتش كند تا از مرگ نجات يابد. سپس شاه او را به نقطه اي دور تبعيد كند. بدين ترتيب او مجال خواهد يافت تا خود را بعنوان مسيحي اي كه رازش نزد شاه فاش شده معرفي كند و رفته رفته بعنوان يك رهبر دين مسيح؛ پيرواني براي خود دست و پا كند و با تفرقه افكني هاي خود وتبليغ و آموزش هاي متناقض به اطرافيانش؛ آئين مسيحيت را از درون دچار تصادم و اضمحلال و فتنه و آشوب كند. بدين ترتيب به جاي اينكه پادشاه به جان مسيحيان بيفتد ؛ آنها خود بدين كار خواهند پرداخت. بنابر اين هم مسيحيان از بين خواهند رفت و هم آئين شان . هم ظاهر و هم باطنشان .
شاه مطابق نقشه ي وزيرش عمل مي كند. مثله اش مي كند و به تبعيد به سوي نصرانيان مي فرستد. وزير مدعي مي شود كه مسيحي مومني است و شاه از رازش خبر دار شده است و دست و گوش دماغش را بريده و به تبعيد فرستاده است. مي گويد به همه ي اسرار دين عيسي واقف است و اين اسرار را در اختيارعيسويان قرار خواهد داد:
جان دريغم نيست از عيسي، وليك    /     واقفم  بر علم  دينش   نيك نيك
دور، دور عيسي است اي  مردمان   /    بشنويد  اسرار كيش  او به  جان
نصرانيان فريب وزير حيله گر را مي خورند و رفته رفته بدورش حلقه مي زنند:
صد هزاران مرد ترسا  سوي او     /     اندك  اندك جمع شد در كوي او
او به ظاهر،  واعظ احكام  بود       /     ليك در باطن صفير و دام بود
اينجاست كه مولانا به قدرتي كه تقليد عوام و پيروي نا آگاهانه و ساده دلانه  شان مي تواند براي سياستمداران مهيا  كند ؛ اذعان مي كند:
دل  بدو  دادند  ترسايان  تمام      /       خود  چه  باشد  قوت  تقليد عام
!
نصرانيان جاهل و ساده دل و از همه جا بي خبر ؛ مهر وزير حقه باز وفريب كار را در دل نهادند  و حضرتش را از زور خوشباوري و بي خبري وليّ و نايب بر حق عيسي مي شمردند:
در درون سينه  مهرش  كاشتند     /     نايب   عيسيش  مي‌پنداشتند
اما حقيت چيز ديگري بود . او دجال دروغزن و پليدي بيش نبود كه
نه تنها قصد جانشان را داشت بلكه ايمانشان را نيز مستقيما هدف تير مكر هايش قرار داده بود.
او به سر،  دجال يك چشم لعين              اي خدا  !   فرياد رس،  نعم ‌المعين
جالب اينجاست كه وزيرآنچنان ذوب در خدمتگزاري به شاه بود كه حتي پرواي زندگي خود را نيز نكرد. او با كمال ميل و به پيشنهاد خودش حاضر بود حتي جانش را نيز فداي خواسته هاي شاه – يا همان رهزني و جمع آوردن سرمايه و مال دنيا – كند. كما اينكه تا همين جاي داستان نيز؛ يك دست و گوش و بيني خويش را از كف داده بود. از نظر مولانا افرادي چون وزير؛ مردم را از ايمان و نماز و عبادت باز مي دارند و گمراهشان مي كنند.
چون  وزير،  از  رهزني  مايه مساز   /   خلق را    تو  برميآور   از   نماز
ناصح  دين گشته  آن  كافر  وزير     /    كرده  او  از  مكر  در گوزينه سير
امثال وزير ناصح
اني هستند كه تحت لواي  به باطل رهنمون مي شوند ؛ همچون شيريني و باقلوائي (گوزينه) كه داخلش سير پيچيده باشند. البته مردم صاحب ذوق هر چند از ظاهر سخنانش لذتي مي بردند اما اين حرفها بدلشان نمي نشست و تلخي اي بر جانشان باقي مي گذاشت.
هر  كه  صاحب ذوق بود، از گفت  او      /       لذتي   مي‌ديد،  و تلخي جفت او
ظاهر حرفها گرچه تبليغ چستي و چالاكي بود ولي اثرش جز سستي و بي حالي نبود.
ظاهرش مي‌گفت: "در ره چست  شو"       /     وز اثر، مي‌گفت جان را: "سست شو
"
اما مردم عادي و عوام كه آگاهي و ذوقي نداشتند ؛ همه ي حرفهايش را باور مي كردند و چون طوقي بر گردن مي انداختند و در واقع اسير شعارهاي پوچ و تو خالي و خانمان بر باد ده او شده بودند:
هر كه جز  آگاه و صاحب ذوق بود        /          گفتِ او، در گردن او طوق بود

دين و دل را، كل بدو بسپرد  خلق         /          پيش امر و  حكم  او، مي‌مرد  خلق
حالا همه ي مقدمات آماده شده بود تا وزير با تكيه بر ناداني و جهالت مردم و بدست و قدرت خود آنها ؛ همه ي نقشه هايش را عملي كند. نصرانيان دوازده فرقه بودند و هر فرقه رئيس و اميري داشت كه حاضر بودند جانشان را فداي رهبرشان كنند. وزير از آنجا كه  خود را عالم دين عيسي جا زده بود؛ به هر يك تعليمات متفاوت و متناقضي داده بود تا پس از او همان ها را بعنوان پيشوا به مردم تحت رهبري شان منتقل كنند. در واقع تحت منويات ولايت مآب خويش ؛ آن امت واحده و متحد را شقه شقه كرده بود ودر حال آماده كردن زمينه بود تا پس از او به جان هم بيفتند و دمار از روزگار هم در آورند. جناب وزير با حيله ها و ترفند هايش چنان خلق را واله و شيداي خود كرده بود كه مردم هستي و وجود خود را در او مي ديدند و " گوش به فرمان توايم" بودند !
ما كه باشيم،  اي تو ما را جان جان        /           تا  كه  ما  باشيم  با  تو  در  ميان؟
ما،   عدم‌هاييم   و  هستي‌هاي    ما        /         تو ،   وجود   مطلق    فاني  نما
باد  ما  و  بود  ما   از  داد  توست         /        هستي  ما  جمله  از  ايجاد  توست
خلاصه اينكه اختيار از خود سلب كردند و همه را در اختيار دشمن قسم خورده ي فريبكارشان نهادند. او با ادا و اطوار هائي چون گوشه گزيني و چله نشيني و پرهيز از ديدار مردم ؛ اشتياق آنها را به خود مشتعل مي ساخت . در فرصتي كه از مردم بريده بود ؛ اميران دوازده گانه ي قوم را به حضور پذيرفت و هر يك را جدا گانه و بدور از اطلاع سايرين جانشين و قائم مقام خويش و نايب
بر حق خود و دين عيسي خواند:
گفت هر یک را بدین ِ عیسوی     /       نایب حق و خلیفهٔ من توی
وان امیران دگر اتباع تو           /      کرد عیسی جمله را اشیاع تو
هر امیری کو کشد گردن بگیر     /      یا بکش یا خود همی دارش اسیر
لیک تا من زنده‌ام این وا مگو     /     تا نمیرم این ریاست را مجو
اینک این طومار و احکام مسیح  /     یک بیک بر خوان تو بر امت فصیح
هر امیری را چنین گفت او جدا   /      نیست نایب جز تو در دین خدا
به هر كدام طوماري داد كه محتوايش با طومار ديگري متفاوت و بلكه متضاد بود. حالا همه ي مقدمات آماده و مهي
ا بود و اگر وزير خود را از بين  مي برد و خود كشي مي كرد ؛ عيسويان در اوج تفرقه و جدائي و به گمان پيروي از حق در گير جنگ داخلي مي شدند و  يكديگر را مي دريد.
بعد از آن چل روز ديگر در ببست          /          خويش كشت و از وجود خود برست
اينكه وزير دست به عمليات انتحاري مي زند و خود را مي كشد
؛ دور از ذهن جامعه ي امروز ما نيست. افراط در باور ها و يا تعصب در عقيده مي تواند انسان را بدين نقطه برساند. پس از مرگ وزير ؛ هر يك از اميران دوازده گانه مدعي جانشيني و پيشوائي شدند و تيغ بر هم كشيدند:
گفت: " اينك،  نايب آن مرد  من       /       نايب   عيسي  منم   اندر    زَمَن
اينك، اين طومار برهان من  است      /     كين نيابت بعد از او آن من است
آن  اميران  دگر يك يك  قطار           /     بر كشيده   تيغ هاي  آبدار
هر يكي را تيغ و  طوماري به دست    /     در هم افتادند چون پيلان مست
صد هزاران  مرد ترسا  كشته  شد     /      تا  ز  سرهاي بريد ه  پشته  شد

خوب داستان داستان كه به اينجا مي رسد ؛ خواننده متوجه مي شود آن وزير به اهداف شوم خود رسيده است. شايد امثال من در ادامه ي داستان در پي اين باشند كه مولانا در توضيح اينكه چطور شد آن مردم فلك زده ي زود باور و مقلد به اينجا كشانده شدند توضيحات بيشتري ارائه كند و راه هاي پيشگيري از دچار شدن به چنين سرنوشت شومي را نشان دهد. اما چنين نيست. عده اي كشته شده اند و روح از بدنشان جدا شده است. ادامه ي داستان به جايگاه و موقعيت و مقام اين ارواح پر كشيده به ديار باقي مي پردازد!
جوزها بشكست، و آن كآن مغز داشت     /       بعد ِ  كشتن  روح  پاك  نغز    داشت
او انسان را به گردو تشبيه كرده است  ؛ روحش را به مغز آن و مرگش را به شكسته شدن گردو . اينجاست كه كيفيت مغز گردو يا روح انسان مشخص مي شود. او باطن و معناي حقيقي زندگي را نه در كامروائي تن ؛ بلكه در اوج گيري روح او مي داند:
رو  به  معني كوش اي  صورت پرست!     /     زآن كه معني بر تن صورت پَر است
همنشين اهل معني باش ،  تا    
                /    هم
عطا يابي وهم باشي فتي

او جان ِ بي معني را به شمشير چوبيني تشبيه مي كند كه در غلاف تن قرار گرفته است . با اين شمشير چوبي نمي توان به ميدان جنگ رفت.
جان بي معني ، در اين تن ، بي خلاف     /      هست  همچون تيغ چوبين در غلاف
تيغ   چوبين    را    مبَر   در    كارزار    /      بنگر اول  ،  تا  نگردد  كارْ   زار
گر   بود   چوبين   ،   برو  ديگر طلب     /      ور بود الماس ، پيش  آ  با طرب
 
بر فرض اگر اين ديدگاه و تئوري را قبئل داشت باشيم و بخواهيم  قلم بطلان بر تمتعات زندگي دنيائي بكشيم و براي معني بخشيدن به جان ؛ بدنبال شمشيري با لبه ي الماس و برنده باشيم بايد مطابق نسخه ي مولانا بدنبال هدايت گر و پير و مرشد باشيم:
تيغ در   زرادخانه    اولياست      /     ديدن  ايشان   شما را كيمياست
جمله دانايان همين گفته ،همين     /    هست دانا رحمه للعالمين
اگر به ابتداي داستان باز گرديم و دسيسه ي وزير را به خاطر آوريم ؛ خواهيم ديد كه دست بر قضا جناب وزير از همين سوراخ وارد شد و خود را بعنوان پير و مرشد و هدايت گر قوم و رحمتي براي آنها معرفي كرد. اتفاقا آنها هم بدنبال اين دشمن ِ در لباس دوست براه افتادند وبه او لبيك گفتند. عاقبتشان به تصريح مولانا؛ صد هزاران كشته و سرهاي بريده بر پشته بود.
مولانا در ميان داستان به چرائي وقوع اين مصيبت و به آفت خانمان بر باد ده  تقليد عام اشاره كرده بود. در قياس با الگوهاي دنياي مدرن؛ شايد بتوان عاقبت تقليد كوركورانه ي عوام را به مفهوم قدرت فاشيستي پيوند داد:

دل  بدو  دادند  ترسايان  تمام      /       خود  چه  باشد  قوت  تقليد  عام!
اصولا مولانا با تقليد و دنباله روي ِ كوركورانه شديدا مخالف است
و در دفاتر مختلف مثنوي بارها بدان اشاره كرده است:
زآن كه تقليد آفت هر نيكويي است     /        كه بود تقليد اگر كوه قوي است    2/486
مر مرا تقليدشان بر باد داد             /        كه دو صد لعنت بر آن تقليد باد    2/565
آن كه او از پرده تقليد جست           /      او به نور حق ببيند آن چه هست    4/2168
گرچه تقليد  است  استون  جهان      /       هست رسوا هر مقلد ز امتحان      5/4053
مدعيان و متوليان ديني از آفاتي چون خود خواهي ها و خود كامگي ها مصون ن
يستند . راهبري اينان در سايه ي انحصار طلبي و خود بيني ؛ باعث مي شود ايمان مردم  آلوده ي تعصبات كور شود. در همين دوران به اصطلاح مدرن ما ؛ روزي نيست كه خبري از بمب گذاري و كشت و كشتار را به بهانه هاي مذهبي و تعصبات ناشي از آن نشنويم. راه پرهيز از اين بلايا؛ راه حلي كه مولانا ارائه مي كند اين است كه:
 بنگر اول  ،  تا  نگردد  كارْ   زار
اما ملاك و محك ما براي يافتن اين دانايان چيست. چگونه بايد اهل معني را از اهل دغل و ريا تميز داد. چه تضميني وجود دارد تا گرفتار
"وليّ شقي"  همچون آن وزير حيله گر و ويرانگر نشويم.  اگر قرار است مطابق توصيه ي مولانا مقلد نبود ؛ راهي نمي ماند جز اينكه به عقلانيت ميدان داد. اين گوهري است كه چه سهل و آسان از دستش داده ايم.
گر  اناري مي خري ، خندان بخر     /        تا دهد  خنده ز دانه او خبر
نار خندان ؛ باغ را خندان كند         /       صحبت مردانت از مردان كند
چند روزي است كه ميراث داران رسمي و نامردمان ؛ سي و چهارمين سالگرد انقلاب را در اين باغ آفت زده به جشن و پايكوبي نشسته اند. صحبت مردان ممنوع است ؛ زير لب زمزمه مي كنم:
چون بسي ابليس آدم روي هست      /     پس به هر دستي نشايد داد دست


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر