۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

خاک رهِ او



گوشی موبایلم زنگ می زند.خودش است. فریبرز. از پشت میزکارم بلند می شوم و اتاق را بسوی فضای پارکینگ ترک می کنم. مثل همیشه صدایش پر انرژی است و صورت بشاشش را می توانم در ذهنم مجسم کنم. به منزلش دعوتم می کند. می گوید تنهاست و هیچ محدودیتی برای انتخاب روز و ساعت قائل نمی شود. قبول می کنم و قرار را نهائی می کنیم. گوشی را قطع می کنم. نمی دانم خوشحالم یا نه. نمی خواهم به تصویر زیبائی که از فریبرز در ذهنم نقش بسته خللی وارد شود. مناسبات ما همیشه در حوزه ی کار حرفه ای بوده و بس. تنها کارفرمائی که همواره به دیده ی احترام به او نگریسته ام. با تمام جوانی و بی تجربه گی ام ؛ همیشه نهایت اعتماد را نسبت به من و تصمیمات و طرح هایم ابراز کرده  و همیشه حمایتم کرده است. اما می دانم در این دیدار با فریبرز دیگری آشنا خواهم شد و نه با دکترای برقی که سالها شاهد مدیریت بوده ام و تحت مدیریتش خدمت کرده ام.
حالا پهلویش روی مبل راحتی  و در آپارتمانش  نشسته ام. با چه ذوق و اشتیاقی از سوالات و جستجوهایش برای کشف حقیقت صحبت می کند و خوشبینانه و از صمیم قلب باور دارد که بالاخره باید کسی وجود داشته باشد که او را در راه رسیدن به پاسخ سوالاتش یاری کند. با قریحه ی طنزی که دارد به چند نمونه از تلاشهای طلبگی اش در جهت رسیدن به جواب سوالاتش اشاره می کند و خود قبل از من از خنده ریسه می رود. بی هیچ ترتیب و آداب خاصی از هر دری سخن می گوید. از خدا و بیگ بنگ بگیر تا شتاب دهنده ی سرن و ذره ی هیگز و مکانیزم پیدایش و تکامل قوه ی بینائی تا خاطرات تدریس در دوره ی دانشجوئی و سرگذشت تلخ بعضی از دانش آموزانش که بعد سالها بدانها بر خورده است. حتی می توانم نا گفته هایش را هم از خلال آنچه به زبان می آورد ؛ با گوش جان بشنوم. گوئی در مقابل آئینه ای نشسته ام  و خود را تماشا می کنم و یا بهتر بگویم ؛ خود را از زبان او می شنوم. آنچه مرا شیفته ی شنیدن حرف هایش کرده ؛ صداقت و پاکی است که در گفته هایش موج می زند. از طریق نوشته هایم در شبکه های اجتماعی و نظراتی که گهگدار پای بعضی از مطالب به اشتراک گذاشته ام ؛ با اعتقادات و باور هایم تا حدودی آشناست . ظاهرا هیچ نقطه ی مشترکی در اصول اعتقادات و باورهایمان وجود ندارد و به دو نحله ی کاملا متفاوت تعلق داریم. خوشبختانه سرجنگ ندارد. با خود قرار گذاشته بودم در صورت لزوم سر را بدهم اما تن به جنگ نه. نه تنها سر جنگ ندارد بلکه با طرفه الحیل ؛ کتاب " پیر پرنیان اندیش " را به بهانه ی زیبائی هدیه می دهد و بدرقه ام می کند.
در خلوت یک هفته ای که پیش رو داشتم " در صحبت سایه" را یکنفس خواندم . سایه را از آغاز دهه دوم زندگی ام بسیار دوست داشته ام. فقط اشعارش را می خواندم بدون اینکه از جزئیات نظرات و اعتقاداتش نسبت به افراد و جریانات و موضوعات مختلف اطلاعی داشته باشم. سایه ی محبت پدرانه اش را همواره در طول زندگی ام با خواندن اشعار و غزلیاتش بر سر خود حس می کرده ام. خسته وبیزارم از جنگ های بیهوده بر سر باور های اعتقادی دیگران. چه سرها  سرمایه ها و وقت و انرژی هائی که در این مسیر بی انتها و بی مقصد به باد نداده ایم و هنوز در حال جنگیم که من حق می گویم و تو باطل. غافلیم از اینکه چه می کنیم و نتیجه ی این اعتقادات و باور ها در کردار و اعمالمان چیست. در عالم اعتقادات درونی خود را مومن و با ایمان جا می زنیم و در حوزه ی عمل نتیجه ی کارمان از لشگر بی رحم کفار هم فاجعه بار تر و هولناکتر است. در افکار مومنیم و در اخلاق و کردار و عمل ؛ غیر اخلاقی و یا حتی ضد اخلاق. از طرف دیگر چه بسا کسانیکه خود اذعان دارند که به خدا و اخرت ایمانی ندارند ؛ اما بسیار اخلاقی تر از ما به اصطلاح مومنین ؛ عمل می کنند. شاید راز اینکه چرا در قرآن همواره " الذین آمنو و عملوالصالحات " با هم آمده اند همین باشد. ملاک سنجش کفر و ایمان ؛ عمل صالح است و نه فقط باور های ذهنی .
 سایه بی هیچ تردیدی از صالحین روزگار ماست و عمیقا با اخلاق است. یک تار موی امثال سایه ؛ می ارزد به سر هزاران مومن دروغزن و شیخ ریا کار . عمل صالح راز اتحاد و اتفاق مردم ماست و نه اتفاق نظر بر سر مباحث متکلمانه ی تفرقه انگیز. سایه عمیقا" مردم دار و توده ای است و این راز مقبولیت او علیرغم بغض و حسد حاسدان است.
شیرین دهنی که از لبش جان می ریخت / کفرش ز سر زلف پریشان می ریخت
گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد / خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر