همین جمعه ( 19 آبان ) ؛ قصه ی "شغال رنگی" را به اشتراک گذاشتم و اشاره ای هم به ابیاتی ازحکایت "افتادن شغال در خم رنگ" مثنوی داشتم. دست بر قضا درست همان روز دوست عزیزی جمله ای از کارل مارکس فیلسوف جنجالی معاصر را پست کرده بودند که:
"حماقت انسان دین را آفرید و دین حماقت انسان را جاودانه کرد."
اتفاقا امروز ابیات زیر را از مثنوی
"گرگ نامه" ی بهرام سالکی می خواندم :
نکتهای را خواندهام از « بوالعلا » / نقل ِ قول از من ، قضاوت از شما
« عقل و دین با هم نمیگردد قرین / جمع ضِـدِّین است یکجا عقل و دین
خلق ِ دنیا را دو دسته دیدهام / هر گروهی را چنین سنجیدهام
دستهای ، آنان که عقلی داشتند / دین ، برای دیگران بگذاشتند
عدهای دیگر که دین بگزیدهاند / بویی از عقل و خِـرَد نشنیدهاند »
این آقای "ابوالعلا ی معری" گویا شاعر و فیلسوف نابینای عرب در قرن چهارم هجری و اشتهارش به خاطر افکار و اشعار دهری اش بوده است. این بیت از ایشان است که :
اثنان اهل الارض: ذو عقل بلا / دین و آخر دین لا عقل له !
یعنی : "مردم دنیا دو دسته اند؛ عاقل بی دین و مومن بی عقل!"
و باز در ادامه ی حکایت "شغال افتاده در خم رنگ" در مثنوی معنوی مولوی می خوانیم که:
دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود:
و آن شغال رنگرنگ آمد نهفت / بر بناگوش ملامتگر بکفت
بنگر آخر در من و در رنگ من / یک صنم چون من ندارد خود شمن
چون گلستان گشتهام صد رنگ و خوش / مر مرا سجده کن از من سر مکش
کر و فر و آب و تاب و رنگ بین / فخر دنیا خوان مرا و رکن دین
مظهر لطف خدایی گشتهام / لوح شرح کبریایی گشتهام
ای شغالان هین مخوانیدم شغال / کی شغالی را بود چندین جمال
آن شغالان آمدند آنجا بجمع / همچو پروانه به گرداگرد شمع
پس چه خوانیمت بگو ای جوهری / گفت طاوس نر چون مشتری
پس بگفتندش که طاوسان جان / جلوهها دارند اندر گلستان
تو چنان جلوه کنی گفتا که نی / بادیه نارفته چون کوبم منی
بانگ طاووسان کنی گفتا که لا / پس نهای طاووس خواجه "بوالعلا"
خلعت طاووس آید ز آسمان / کی رسی از رنگ و دعویها بدان
بلاهت را ببین. شغال ِ من کجا و خواجه "بوالعلا" ی فیلسوف ِ مولانا کجا؟ مانده ام چرا بعضی؛ مشکلات و معضلات زمینی شان را به آسمان می دوزند؟ یا می بافند؟ راست گفته اند که: "عقل که در بدن نبود جان در عذاب است." این است که در عذابم.
نکتهای را خواندهام از « بوالعلا » / نقل ِ قول از من ، قضاوت از شما
« عقل و دین با هم نمیگردد قرین / جمع ضِـدِّین است یکجا عقل و دین
خلق ِ دنیا را دو دسته دیدهام / هر گروهی را چنین سنجیدهام
دستهای ، آنان که عقلی داشتند / دین ، برای دیگران بگذاشتند
عدهای دیگر که دین بگزیدهاند / بویی از عقل و خِـرَد نشنیدهاند »
این آقای "ابوالعلا ی معری" گویا شاعر و فیلسوف نابینای عرب در قرن چهارم هجری و اشتهارش به خاطر افکار و اشعار دهری اش بوده است. این بیت از ایشان است که :
اثنان اهل الارض: ذو عقل بلا / دین و آخر دین لا عقل له !
یعنی : "مردم دنیا دو دسته اند؛ عاقل بی دین و مومن بی عقل!"
و باز در ادامه ی حکایت "شغال افتاده در خم رنگ" در مثنوی معنوی مولوی می خوانیم که:
دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود:
و آن شغال رنگرنگ آمد نهفت / بر بناگوش ملامتگر بکفت
بنگر آخر در من و در رنگ من / یک صنم چون من ندارد خود شمن
چون گلستان گشتهام صد رنگ و خوش / مر مرا سجده کن از من سر مکش
کر و فر و آب و تاب و رنگ بین / فخر دنیا خوان مرا و رکن دین
مظهر لطف خدایی گشتهام / لوح شرح کبریایی گشتهام
ای شغالان هین مخوانیدم شغال / کی شغالی را بود چندین جمال
آن شغالان آمدند آنجا بجمع / همچو پروانه به گرداگرد شمع
پس چه خوانیمت بگو ای جوهری / گفت طاوس نر چون مشتری
پس بگفتندش که طاوسان جان / جلوهها دارند اندر گلستان
تو چنان جلوه کنی گفتا که نی / بادیه نارفته چون کوبم منی
بانگ طاووسان کنی گفتا که لا / پس نهای طاووس خواجه "بوالعلا"
خلعت طاووس آید ز آسمان / کی رسی از رنگ و دعویها بدان
بلاهت را ببین. شغال ِ من کجا و خواجه "بوالعلا" ی فیلسوف ِ مولانا کجا؟ مانده ام چرا بعضی؛ مشکلات و معضلات زمینی شان را به آسمان می دوزند؟ یا می بافند؟ راست گفته اند که: "عقل که در بدن نبود جان در عذاب است." این است که در عذابم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر