دستی به صورتم می کشم ؛ کف دستم
خیس عرق می شود. مزه دانه های خشخاش در دهانم پیچیده است. ساعت تلفن
همراهم زنگ می زند. چشم می گشایم. چند ثانیه می گذرد تا به یاد آورم اینجا
کجاست. کسماست. نزدیک صبح است و باران می بارد. حالا حواسم به جا ست. شنبه
سیزدهم آبان روز عید غدیر که اخیرا عنوان "عید ولایت" گرفته و البته سالروز
تسخیر سفارت آمریکا.
پس همه اش خواب بوده و کابوس دیده ام. نه "خرسی" ؛ نه اژدهائی
پس همه اش خواب بوده و کابوس دیده ام. نه "خرسی" ؛ نه اژدهائی
؛
نه بیشه ای؛ نه مردی؛ نه خری ؛ نه ابلهی و نه خرمگسی! سعی می کنم عناصر
به یاد مانده از خواب دم صبحم را به رشته کنم اما موفق نمی شوم. در بیداری
حواس جمعی ندارم چه رسد در عالم خواب و رویا بینی. به نماز ایستاده ام.
حضور قلب که غایب باشد ؛ حضور ذهن حاضر می شود! چشمم به کتاب مثنوی روی کف
اتاق می افتد. خودش است. در خواب مثنوی می خواندم ؛ یا می شنفتم یا در حال
بازی نقشی بودم. نقشی از یکی از حکایات مثنوی. بحث "ولایت و دوستی خرس"
بود. آفرین یافتم و آخرین سلام نماز!
به جای کتاب و دعا ؛ مثنوی را گشودم. دفتر دوم. حکایت "خرس" و ابلهی که بر وفای او اعتماد کرده بود. می خوانم و خوابم را باز سازی می کنم:
اژدهائی "خرس" را در می کشید / شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد / آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانک مظلومان ز هر جا بشنوند / آن طرف چون رحمت حق می دوند
.
.
.
بوک استادی رهاند مر ترا / وز خطر بیرون کشاند مر ترا
زارئی می کن چو زورت نیست هین / چونک کوری؛ سرمکش از راه بین
تو کم از خرسی نمی نالی ز درد؟ / خرس رست از درد چون فریاد کرد
ای خدا این سنگ دل را موم کن / ناله ی ما را خوش و مرحوم کن
خلاصه اینکه "خرس" با همت مرد؛ از شر اژدها خلاص می شود و :
"خرس" هم از اژدها چون وا رهید / وان کرم از مرد مردانه بدید
چون سگ اصحاب کهف آن "خرس" زار / شد ملازم در پی آن برد بار
مرد از خستگی قصد خواب می کند و "خرس" از دلبستگی ای که به مرد ناجی خود یافته نگهبانی از او را بعهده می گیرد و در همین حال رهگذری بر آنها می گذرد:
آن یکی بگذشت و گفتش: حال چیست؟ / ای برادر مر تو را این "خرس" کیست؟
قصه وا گفت و حدیث اژدها / گفت: بر "خرسی" منه دل ابلها
دوستیء ابله بتر از دشمنیست / او به هر حیله که دانی راندنیست
هی بیا با من بران این "خرس" را / "خرس" را مگزین مهل همجنس را
اما پند رهگذر دانا به گوش مرد قهرمان نمی رود و خللی بر حسن ظن او نسبت به "خرس" وارد نمی شود.
گفت: رو رو کار خود کن ای حسود / گفت: کارم این بد و بختت نبود
من کم از "خرسی" نباشم ای شریف / ترک او کن تا منت باشم حریف
با تو دل می لرزدم زاندیشه ای / با چنین "خرسی" مرو در بیشه ای
این همه گفت و به گوشش در نرفت / بد گمانی مرد را سدّیست زفت
ظن نیکش جملگی بر "خرس" بود/ او مگر مر "خرس" را همجنس بود
عاقلی را از سگی تهمت نهاد / "خرس" را دانست اهل مهر و داد
رهگذر حکیم که اندرزش دراین مرد قهرمان ابله اثر نمی کند راه خود می گیرد و می رود و مرد سر بر بالین خواب می گذارد و اینبار سر وکله ی مگسی پیدا می شود:
شخص خفت و "خرس" میراندش مگس / وز ستیز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روی جوان / آن مگس زو باز میآمد دوان
خشمگین شد با مگس "خرس" و برفت / بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت
سنگ آورد و مگس را دید باز / بر رخ خفته گرفته جای و ساز
بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد / بر مگس تا آن مگس وا پس خزد
سنگ روی خفته را خشخاش کرد / این مثل بر جمله عالم فاش کرد
بلاهت را ببین. پس در خواب نقش مرد ابله را داشته ام. بدبخت این خشخاش هم یعنی تکه تکه؛ ریز ریز و آش و لاش. حالا خوب در بیداری مزه مزه اش کن!
به جای کتاب و دعا ؛ مثنوی را گشودم. دفتر دوم. حکایت "خرس" و ابلهی که بر وفای او اعتماد کرده بود. می خوانم و خوابم را باز سازی می کنم:
اژدهائی "خرس" را در می کشید / شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد / آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانک مظلومان ز هر جا بشنوند / آن طرف چون رحمت حق می دوند
.
.
.
بوک استادی رهاند مر ترا / وز خطر بیرون کشاند مر ترا
زارئی می کن چو زورت نیست هین / چونک کوری؛ سرمکش از راه بین
تو کم از خرسی نمی نالی ز درد؟ / خرس رست از درد چون فریاد کرد
ای خدا این سنگ دل را موم کن / ناله ی ما را خوش و مرحوم کن
خلاصه اینکه "خرس" با همت مرد؛ از شر اژدها خلاص می شود و :
"خرس" هم از اژدها چون وا رهید / وان کرم از مرد مردانه بدید
چون سگ اصحاب کهف آن "خرس" زار / شد ملازم در پی آن برد بار
مرد از خستگی قصد خواب می کند و "خرس" از دلبستگی ای که به مرد ناجی خود یافته نگهبانی از او را بعهده می گیرد و در همین حال رهگذری بر آنها می گذرد:
آن یکی بگذشت و گفتش: حال چیست؟ / ای برادر مر تو را این "خرس" کیست؟
قصه وا گفت و حدیث اژدها / گفت: بر "خرسی" منه دل ابلها
دوستیء ابله بتر از دشمنیست / او به هر حیله که دانی راندنیست
هی بیا با من بران این "خرس" را / "خرس" را مگزین مهل همجنس را
اما پند رهگذر دانا به گوش مرد قهرمان نمی رود و خللی بر حسن ظن او نسبت به "خرس" وارد نمی شود.
گفت: رو رو کار خود کن ای حسود / گفت: کارم این بد و بختت نبود
من کم از "خرسی" نباشم ای شریف / ترک او کن تا منت باشم حریف
با تو دل می لرزدم زاندیشه ای / با چنین "خرسی" مرو در بیشه ای
این همه گفت و به گوشش در نرفت / بد گمانی مرد را سدّیست زفت
ظن نیکش جملگی بر "خرس" بود/ او مگر مر "خرس" را همجنس بود
عاقلی را از سگی تهمت نهاد / "خرس" را دانست اهل مهر و داد
رهگذر حکیم که اندرزش دراین مرد قهرمان ابله اثر نمی کند راه خود می گیرد و می رود و مرد سر بر بالین خواب می گذارد و اینبار سر وکله ی مگسی پیدا می شود:
شخص خفت و "خرس" میراندش مگس / وز ستیز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روی جوان / آن مگس زو باز میآمد دوان
خشمگین شد با مگس "خرس" و برفت / بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت
سنگ آورد و مگس را دید باز / بر رخ خفته گرفته جای و ساز
بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد / بر مگس تا آن مگس وا پس خزد
سنگ روی خفته را خشخاش کرد / این مثل بر جمله عالم فاش کرد
بلاهت را ببین. پس در خواب نقش مرد ابله را داشته ام. بدبخت این خشخاش هم یعنی تکه تکه؛ ریز ریز و آش و لاش. حالا خوب در بیداری مزه مزه اش کن!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر