۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

سلوک در باغ وحش





نشانی به دست بدنبال یافتن لوازم التحریر فروشی معتبری در شهر صومعه سرا بودیم. به طمع اینکه فروشنده از قیمت های سر به فلک کشیده ی رنگ روغن بی خبر مانده باشد و اجناسش را به قیمت قبلی بفروشد. پیدایش کردیم و زهی خیال باطل که در

عصر اطلاعات چه خیال خامی در سر می پروراندیم. ضمنا بدنبال مدل نمونه ای از نقاشی حیوانات و حیات وحش بودیم برای تمرین نقاشی همسرم. نقاشی روی جلد کتابی نظرمان را جلب کرد. " حیات وحش در آثار نقاشی کارل برندرز". تصویر گرگی زیبا خوابیده بر علف های خشک صحرا و با چشمانی که نه ترس بلکه آرامش را به بیننده القا می کند. این گرگ گرچه کاندید شد اما به خاطر شهرتش انتخاب نشد و به جایش تابلوی شیر نر با هیبتی نقاشی شد.
امروز دوستی اشاره ای داشتند به خر درون ما – چیزی به سیاق کودک درون – که گاهی زمام امور را بدست می گیرد. اما خر که چه عرض کنم ؛ باغ وحشی در درون آدمی است.امشب مقابل نقاشی تمام شده و تابلوی قاب شده ی "شیر نر" نشستم و چشم در چشم جناب شیر دوختم ؛ تا بلکه با شیر درونم ارتباطی برقرار کنم. صدائی می گفت : "شخصیت فوق در دسترس نمی باشد". دو هفته ای از آن شب خرید در صومعه سرا می گذرد. طی این دو هفته چه ها که در مذمت این مخلوقات خدا ؛ از خرس و شغال و کفتار و غیره نگفته و ننوشته ام و چه کابوس ها که ندیده ام.
آقای گرگ؛ آقای خرس؛ روباه؛ کفتار؛ گراز؛ خر؛ الاغ ؛ من از همه تان عذر می خواهم. حلالم کنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر