۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

سؤال و جواب

تصور كنيد به ناگاه با كشيده اي و يا پس گردني اي بنوازندتان و ادعا كنند كه در حال تحقيقات علمي و ميداني بوديم براي اينكه كشف كنيم اين صداي "طراق" كه بعد از نواختن سيلي يا پس گردني زدن به گوش مي رسد از براي چيست؟ ناشي از ضربه ي "دست" زننده يا "گونه و قفاي" خورنده؟
آن یکی زد سیلیی مر زید را / حمله کرد او هم برای کید را
گفت سیلی‌زن؛ سؤالت می‌کنم / پس جوابم گوی وانگه می‌زنم
بر قفای تو زدم
آمد طراق / یک سؤالی دارم اینجا در وفاق
این طراق از دست من بودست یا / از قفاگاه تو ای فخر کیا
گفت از "درد" این فراغت نیستم / که درین فکر و تفکر بیستم
تو که بی‌دردی همی اندیش این / نیست صاحب‌درد را این فکر هین
البته اين روش رسيدن به "وفاق" هم خود راه و روشي است. مثل آن كس كه گفتندش برو "كلاه" بياور و او هم به روش خود؛ رفت "سر" آورد.
آن یکی مرد دومو آمد شتاب / پیش یک آیینه دار مستطاب
گفت از ریشم سپیدی کن جدا / که عروس نو گزیدم ای فتی
ریش او ببرید و کل پیشش نهاد / گفت تو بگزین مرا کاری فتاد
این سؤال وآن جوابست آن گزین / که سر اینها ندارد درد دین

اشعار از مثنوي معنوي – دفتر سوم

سلوک در باغ وحش





نشانی به دست بدنبال یافتن لوازم التحریر فروشی معتبری در شهر صومعه سرا بودیم. به طمع اینکه فروشنده از قیمت های سر به فلک کشیده ی رنگ روغن بی خبر مانده باشد و اجناسش را به قیمت قبلی بفروشد. پیدایش کردیم و زهی خیال باطل که در

عصر اطلاعات چه خیال خامی در سر می پروراندیم. ضمنا بدنبال مدل نمونه ای از نقاشی حیوانات و حیات وحش بودیم برای تمرین نقاشی همسرم. نقاشی روی جلد کتابی نظرمان را جلب کرد. " حیات وحش در آثار نقاشی کارل برندرز". تصویر گرگی زیبا خوابیده بر علف های خشک صحرا و با چشمانی که نه ترس بلکه آرامش را به بیننده القا می کند. این گرگ گرچه کاندید شد اما به خاطر شهرتش انتخاب نشد و به جایش تابلوی شیر نر با هیبتی نقاشی شد.
امروز دوستی اشاره ای داشتند به خر درون ما – چیزی به سیاق کودک درون – که گاهی زمام امور را بدست می گیرد. اما خر که چه عرض کنم ؛ باغ وحشی در درون آدمی است.امشب مقابل نقاشی تمام شده و تابلوی قاب شده ی "شیر نر" نشستم و چشم در چشم جناب شیر دوختم ؛ تا بلکه با شیر درونم ارتباطی برقرار کنم. صدائی می گفت : "شخصیت فوق در دسترس نمی باشد". دو هفته ای از آن شب خرید در صومعه سرا می گذرد. طی این دو هفته چه ها که در مذمت این مخلوقات خدا ؛ از خرس و شغال و کفتار و غیره نگفته و ننوشته ام و چه کابوس ها که ندیده ام.
آقای گرگ؛ آقای خرس؛ روباه؛ کفتار؛ گراز؛ خر؛ الاغ ؛ من از همه تان عذر می خواهم. حلالم کنید.

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

پس مطوّل؛ باد دل را كن رها !


يکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.
شکم زندان بادست ای خردمند / ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل / که باد اندر شکم بارست بر دل
...
اين حكايتي بود از شيخ اجل "سعدي" در گلستان.

باد " ارتباط و مذاكره" با آمريكا بد جوري در دل بزرگان پيچيده است. هر از گاهي در مجلس و دولت واين طرف و آنطرف از روزني صادر مي شود؛ اما به احترام بزرگ ِ مجلس كسي به روي مباركش نمي آورد و در عوض پس گردني اي پس گردن ِ بغل دستي مي نوازد كه اين چه بي آبروئي است ؟
آورده اند كه ملا نصرالدين به همراه فرزندش در مجلسي حضور يافت :
بود مــلانصردین ، دعوت به شام / رفت با فرزند خود بهر طعام
میهمانان ، جمله در بندِ شکم / صاحبِ مجلس به فکر بیش و کم
هر که بودی در خیالِ عیش ِ خویش / میزبان ، از کثرت مهمان ، پریش
آش ِ نفّاخی به سعی میزبان / شد مُهیّا از برای حاضران
میهمانانِ ندیده آش ِ مفت / هر که خورد و ظرف خود ، با لیس رُفت
هر کجا در معده‌هاشان ، حفره بود / پُر شد از آشی که اندر سفره بود
شام خوردند و درون انباشتند / در شکم ، بذری ز طوفان کاشتند
ساعتی بگذشت و شد وقت درو / از مکافاتِ عمل غافل مشو
صورتِ مُــلا ز غوغای شکم / هم چو مخرج گشت پر چین و دُژم
باد ، بر روزن فشار آغاز کرد / عاقبت با زور راهی باز کرد
زوزه‌ای آمد ز استخراج ریح) /شرمگین ، مُلا از آن فعل قبیح
حق به جانب ، بر سر فرزند زد / کای پدر جان! از چه کردی کار بد؟
ماه را هنگام تابش ، روز نیست! / ای پسر مجلس که جای گ..ز نیست
هم چوگرگِ یوسف آمد این پسر / میزبان از مکر ملا با خبر
او هم از نفخ شکم در رنج بود / غرّش و آوای دل را می‌شنود
لاجرم در دل شد از این رسم شاد / ای دو صد لعنت به هر چه رسم باد
پس مُطَوّل کرد ، بادِ دل رها / این رهایی داشت همراهش صدا
بر سر فرزند مُلا زد که : هی / پندِ بابا ناشنیدن تا به کِی؟
گر نیآموزی ادب ، ای بی خِرَد / مستحقی ، بر سرت هر کس که زد
گفت مُلا میزبان را با عتاب / از چه بر فرزند من کردی خطاب؟!
این چنین ملا به او کردی خطاب:
شد گنه از تو و حَدّ بر دیگری / از چه کردی ظالمانه ، داوری
میزبان گفتش : مشو از من ملول/ زانکه این فن از تو شد ما را حصول
من گمان بردم که احسان کرده‌ای / بچه‌ات را بهر این آورده‌ای
تا به مجلس هر که تیزی در کند / بر قصاص جرم خود ، او را زند!
****
من شدم فرزند مُلانصردین / روز تار و حال زارم را ببین

( اشعار از مثنوي "گرگ نامه" بهرام سالكي)

من و حماقت و خواجه "بوالعلا" !


همین جمعه ( 19 آبان ) ؛ قصه ی "شغال رنگی" را به اشتراک گذاشتم و اشاره ای هم به ابیاتی ازحکایت "افتادن شغال در خم رنگ" مثنوی داشتم. دست بر قضا درست همان روز دوست عزیزی جمله ای از کارل مارکس فیلسوف جنجالی معاصر را پست کرده بودند که:
"حماقت انسان دین را آفرید و دین حماقت انسان را جاودانه کرد."
اتفاقا امروز ابیات زیر را از مثنوی

"گرگ نامه" ی بهرام سالکی می خواندم :

نکته‌ای را خوانده‌ام از « بوالعلا » / نقل ِ قول از من ، قضاوت از شما
« عقل و دین با هم نمی‌گردد قرین / جمع ضِـدِّین است یکجا عقل و دین
خلق ِ دنیا را دو دسته دیده‌ام / هر گروهی را چنین سنجیده‌ام
دسته‌ای ، آنان که عقلی داشتند / دین ، برای دیگران بگذاشتند
عده‌ای دیگر که دین بگزیده‌اند / بویی از عقل و خِـرَد نشنیده‌اند »
این آقای "ابوالعلا ی معری" گویا شاعر و فیلسوف نابینای عرب در قرن چهارم هجری و اشتهارش به خاطر افکار و اشعار دهری اش بوده است. این بیت از ایشان است که :
اثنان اهل الارض: ذو عقل بلا / دین و آخر دین لا عقل له !
یعنی : "مردم دنیا دو دسته اند؛ عاقل بی دین و مومن بی عقل!"
و باز در ادامه ی حکایت "شغال افتاده در خم رنگ" در مثنوی معنوی مولوی می خوانیم که:
دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود:

و آن شغال رنگ‌رنگ آمد نهفت / بر بناگوش ملامت‌گر بکفت
بنگر آخر در من و در رنگ من / یک صنم چون من ندارد خود شمن
چون گلستان گشته‌ام صد رنگ و خوش / مر مرا سجده کن از من سر مکش
کر و فر و آب و تاب و رنگ بین / فخر دنیا خوان مرا و رکن دین
مظهر لطف خدایی گشته‌ام / لوح شرح کبریایی گشته‌ام
ای شغالان هین مخوانیدم شغال / کی شغالی را بود چندین جمال
آن شغالان آمدند آنجا بجمع / همچو پروانه به گرداگرد شمع
پس چه خوانیمت بگو ای جوهری / گفت طاوس نر چون مشتری
پس بگفتندش که طاوسان جان / جلوه‌ها دارند اندر گلستان
تو چنان جلوه کنی گفتا که نی / بادیه نارفته چون کوبم منی
بانگ طاووسان کنی گفتا که لا / پس نه‌ای طاووس خواجه "بوالعلا"
خلعت طاووس آید ز آسمان / کی رسی از رنگ و دعویها بدان

بلاهت را ببین. شغال ِ من کجا و خواجه "بوالعلا" ی فیلسوف ِ مولانا کجا؟ مانده ام چرا بعضی؛ مشکلات و معضلات زمینی شان را به آسمان می دوزند؟ یا می بافند؟ راست گفته اند که: "عقل که در بدن نبود جان در عذاب است." این است که در عذابم.

كابوس

دستی به صورتم می کشم ؛ کف دستم خیس عرق می شود. مزه دانه های خشخاش در دهانم پیچیده است. ساعت تلفن همراهم زنگ می زند. چشم می گشایم. چند ثانیه می گذرد تا به یاد آورم اینجا کجاست. کسماست. نزدیک صبح است و باران می بارد. حالا حواسم به جا ست. شنبه سیزدهم آبان روز عید غدیر که اخیرا عنوان "عید ولایت" گرفته و البته سالروز تسخیر سفارت آمریکا.
پس همه اش خواب بوده و کابوس دیده ام. نه "خرسی" ؛ نه اژدهائی

؛ نه بیشه ای؛ نه مردی؛ نه خری ؛ نه ابلهی و نه خرمگسی! سعی می کنم عناصر به یاد مانده از خواب دم صبحم را به رشته کنم اما موفق نمی شوم. در بیداری حواس جمعی ندارم چه رسد در عالم خواب و رویا بینی. به نماز ایستاده ام. حضور قلب که غایب باشد ؛ حضور ذهن حاضر می شود! چشمم به کتاب مثنوی روی کف اتاق می افتد. خودش است. در خواب مثنوی می خواندم ؛ یا می شنفتم یا در حال بازی نقشی بودم. نقشی از یکی از حکایات مثنوی. بحث "ولایت و دوستی خرس" بود. آفرین یافتم و آخرین سلام نماز!
به جای کتاب و دعا ؛ مثنوی را گشودم. دفتر دوم. حکایت "خرس" و ابلهی که بر وفای او اعتماد کرده بود. می خوانم و خوابم را باز سازی می کنم:

اژدهائی "خرس" را در می کشید / شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد / آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانک مظلومان ز هر جا بشنوند / آن طرف چون رحمت حق می دوند
.
.
.
بوک استادی رهاند مر ترا / وز خطر بیرون کشاند مر ترا
زارئی می کن چو زورت نیست هین / چونک کوری؛ سرمکش از راه بین
تو کم از خرسی نمی نالی ز درد؟ / خرس رست از درد چون فریاد کرد
ای خدا این سنگ دل را موم کن / ناله ی ما را خوش و مرحوم کن

خلاصه اینکه "خرس" با همت مرد؛ از شر اژدها خلاص می شود و :
"خرس" هم از اژدها چون وا رهید / وان کرم از مرد مردانه بدید
چون سگ اصحاب کهف آن "خرس" زار / شد ملازم در پی آن برد بار
مرد از خستگی قصد خواب می کند و "خرس" از دلبستگی ای که به مرد ناجی خود یافته نگهبانی از او را بعهده می گیرد و در همین حال رهگذری بر آنها می گذرد:
آن یکی بگذشت و گفتش: حال چیست؟ / ای برادر مر تو را این "خرس" کیست؟
قصه وا گفت و حدیث اژدها / گفت: بر "خرسی" منه دل ابلها
دوستیء ابله بتر از دشمنیست / او به هر حیله که دانی راندنیست
هی بیا با من بران این "خرس" را / "خرس" را مگزین مهل همجنس را
اما پند رهگذر دانا به گوش مرد قهرمان نمی رود و خللی بر حسن ظن او نسبت به "خرس" وارد نمی شود.
گفت: رو رو کار خود کن ای حسود / گفت: کارم این بد و بختت نبود
من کم از "خرسی" نباشم ای شریف / ترک او کن تا منت باشم حریف
با تو دل می لرزدم زاندیشه ای / با چنین "خرسی" مرو در بیشه ای
این همه گفت و به گوشش در نرفت / بد گمانی مرد را سدّیست زفت
ظن نیکش جملگی بر "خرس" بود/ او مگر مر "خرس" را همجنس بود
عاقلی را از سگی تهمت نهاد / "خرس" را دانست اهل مهر و داد
رهگذر حکیم که اندرزش دراین مرد قهرمان ابله اثر نمی کند راه خود می گیرد و می رود و مرد سر بر بالین خواب می گذارد و اینبار سر وکله ی مگسی پیدا می شود:
شخص خفت و "خرس" می‌راندش مگس / وز ستیز آمد مگس زو باز پس
چند بارش راند از روی جوان / آن مگس زو باز می‌آمد دوان
خشمگین شد با مگس "خرس" و برفت / بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت
سنگ آورد و مگس را دید باز / بر رخ خفته گرفته جای و ساز
بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد / بر مگس تا آن مگس وا پس خزد
سنگ روی خفته را خشخاش کرد / این مثل بر جمله عالم فاش کرد
بلاهت را ببین. پس در خواب نقش مرد ابله را داشته ام. بدبخت این خشخاش هم یعنی تکه تکه؛ ریز ریز و آش و لاش. حالا خوب در بیداری مزه مزه اش کن!

خاموشي

شيران به قفس شدند از بيشه ما
نظاره ي كفتار و گراز شد پيشه ما
خاموش نشسته ايم؛دراين خاموشي
تيغ اين زنگي مست مي زند ريشه ما

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

به پرچم!



بیش از سی سال از رسمی ترین ادای احترامم به پرچم کشورم می گذرد. از شنیدنِ طنین و شکوهِ فریادِ فرمانِ "به پرچم ؛ پیش فنگ" فرمانده ی تشریفات پادگانی که دوران آموزش سربازی را در آن طی می کردم؛ سالها گذشته است. هر صبحگاه با این صدا؛ نفس را در سینه حبس می کردم ؛قبضه تفنگ را بر سینه می فشردم و چشم بر پرچم می دوختم. پرچم سه رنگش را حفظ کرده بود و حذف و اضافات نشانهای روی پرچم به چشم نمی آمد. هرچند از خورشید روی پرچم دیگر خبری نبود اما خورشید سحرگاهان در آسمان مشرق خود نمائی می کرد . به جای شمشیر ؛ سر نیزه ای مماس بر پیشانی داشتم و همه ی افراد گروهان آرزوی آزاد سازی خاک وطن را بدست شیر مردان جبهه در سر می پروراندند. پس چه حاجت به نشان شیر و شمشیر پرچم؟تاج سروری هم قرار بود بر سر ملت قرار گیرد . بی اختیار دستی بر سر کشیدم ؛ تار موی سفیدی به کفم آمد. خورشید داشت آخرین انوارش را در غروبی دلگیر از دست می داد و آسمان و ابرها را رنگ خون زده بود.
اینها افکاری بود که در حین عبور از مقابل پرچم عظیمی که در کنار بزرگراه نصب شده است ؛ به ذهنم هجوم آورده بودند. این روزها در جای جای تهران پرچم های بزرگ ایران را بر میله ها و برج هائی بلند به اهتزاز در آورده اند و به باد داده اند؛ همچون کشورم ایران.

http://www.hamshahrionline.ir/details/185230