از شر سريال صد تا يه غاز و چك كردن سايت ها و اخبارشان كه خلاص
مي شوم ؛ اگر هنوز توان و حوصله اي باشد كتابي مي خوانم يا گوش به آوازي
يا سخن بزرگي مي سپارم و اگر نايي نمانده باشد ؛ روي تخت دراز مي كشم و به
تابلوي نقاشي روي ديوار روبرو خيره مي شوم تا قبل از اینکه خوابم ببرد ؛
مرغ خيالم هر كجا كه عشقش مي كشد پرواز كند. چند روزيست تابلوي رنگ و روغن
پسرك ژنده پوش و توبره بدوشی كه قبلا روي ديوار بود و من نامش را "يوسف"
گذاشته بودم؛ جايش را با تابلوي ديگري كه به جاي رنگ و روغن با گچ پاستل
نقاشي شده عوض كرده است. نام آنرا "عروس" گذاشته ام. خالقش همسرم است و
موضوعش نيز. آنرا به درخواست من و براي محك زدن توانائي اش در كار پرتره با
پاستل ؛ كشيده وحالا زينت بخش ديوار اتاقمان است. اين همان عكسي است كه
نگاتيوش سالها در گوشه ي كمد نگهداري شده بود تا بلكه روزي و پس از گذراندن
دوران دانشجوئي و تقويت بنيه مالي مان ؛ در ابعاد و كيفيت دلخواه چاپ و
قابش كنيم و به ديوار بياويزيم تا ياد آور آنروز مهم و تاريخي در زندگيمان
باشد. حالا نه تجهيزات چاپ عكس ؛ بلكه خود سوژه ي ِ عكس ؛ آنرا بدست توانا و
هنرمندش از نو آفريده است و من محو تماشاي تابلوي زيباي "عروس" خود هستم.
تصويرتمامي لحظات از عصر روز قبل كه بهمن ؛ دوست عزيز دوران دانشجوئي ام ؛
با خط خوش شكسته مصرعي از يك غزل حافظ را برايم نوشت تا آخرين لحظات شب
ازدواجمان و خداحافظي ازنوعروسم پشت در آپارتمان پدر همسرم در خيابان سعدي
از مقابل چشمم رژه مي روند. آن مصرع زينت بخش خنچه و سفره عقد ما بود و چه
با بركت بود:
«عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد»
قبل از نشستن سر سفره ي عقد؛ بيش از يكسال با خود كلنجار مي رفتم كه مرا
چه مي شود. دانشجوئي يك لا قبا و هشيار و عاقل ؛ از پس حل اين معادله ی
"عقل و عشق" بر نمي آمد وعاقبت آنرا حل نشده رها كرد ؛ فقط چشم ها را گشود
واعتراف كرد :
چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را / كه كس آهوي وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد
و هر چند نفهميد چرا چنين مي كند ؛ به تاخت به دشت نا آشناي عشق تاخت.
بيست و هشت سالي از آن حال و هواي فراموش نشدني مي گذرد و من همچنان در
آرزوي حل آن مسئله ي قديمي ام. در اين مدت عقلم راه به جائي نبرده است.
اخيرا ؛ خواندن سه جلد كتاب قطور " دفتر عقل و آيت عشق" نوشته ي دكتر
غلامحسين ابراهيمي ديناني نيز افاقه نكرد جز اينكه نخ اين كلاف را بيش از
پيش با تاريخچه ي اين جنگ كهن بين "عقل و عشق" در هم پيچاند و ما هنوز
حيران كه اين چه دفتريست و آن چه آيتي ؟
روزگاري كه سپري شده و هويت شغلي ام بعنوان يك مهندس؛ مرا به روزي
انداخته و درچنان موقعيتي قرار داده كه مي خواهم همچون "جي. پي. اس" جا و
مقام و موقعيت هر چيز را مشخص و معين كنم! منجمله جاي عقل را و جاي عشق را!
اين دو غول را مي خواهم در چراغ جادوي فكسني خود بگنجانم تا تحت اختيار و
كنترل من باشند وخيالم راحت شود كه اربابشان منم. دوستان و آشنايان هم
گهگدار با به اشتراك گذاشتن "پست" هايشان در فضاي مجازي؛ ذهنم را به يافتن
پاسخي براي اين معما به مبارزه مي طلبند. به سياق روزگار جواني سپر انداخته
ام و طلب وا ننهاده ام تا شايد روزني به حل و گشودن گره معما ي "عقل و
عشق" باز شود. آن تجربه ي انجذاب و عاشقي ؛ زيبا ترين ؛ گرامي ترين و راز
آلود ترين تجربه وعزيزترين و ماندگارترين محصول زندگي من است. تجربه اي كه
در قالب حرف و بيان بازگوشدني نيست. چشم در چشمان "عروس" خانم دوخته ام و
هنوز در فکر و خیالم.
چه خیالات گذر کرد و گذر نکرد خوابی
پس از اين خيال پردازي ها ؛ ناگهان روزن گوش به بيرون گشوده مي شود و
صداي سروش در گوشم مي پيچد . يك ساعتي درآسمان خيال گم بوده ام و گوشم نمي
شنيده است. گوش مي سپارم :
«مقامي داريم و ادبي داريم. هيچ وقت اخلاق به معناي مطلق نداريم. نيك و
بد به معناي مطلق نداريم. بايد ببينيم در چه مقام و موقعيتي هستيم و اخلاق؛
يا نيك و بد ويژه ي آن موقعيت كدام است. همان كه ادب مقام ناميده مي شود.
در جنگ؛ يك آدابي وجود دارد و در صلح؛ آداب ديگري. در مهماني يك جور در
تنهائي يك جور ؛ در ميان جمع يك جور. ادب معلمي داريم . ادب شاگردي داريم .
ادب مديريت داريم. ادب كارمندي داريم. انسان در هر موقعيتي باشد ؛ موقعيت
اويك آداب خاصي دارد . اگر بدان آداب قيام كرد و آنها را انجام داد ؛ او يك
شخص آداب دان ؛ مؤدب و اخلاقي شمرده خواهد شد. چنين نيست كه براي همه ي
مقام ها و موقعيت ها آداب واحدي وجود داشته باشد. اين نكته بسيار مهمي است
كه اخلاقيون در گذشته يافته بودند. اخلاقي بودن يك نوع نيست. اگر قبول كنيم
هر مقامي ادبي دارد و ادب هر مقام اخلاق آن مقام است ؛ آنگاه مي توان روي
مصداق ادب هر مقام انگشت گذاشت.
اين نكته ي مهمي است كه ادب عاقلي غير از ادب عاشقي است. آدمي تا وقتي
كه عاقل است بايد متؤدب آداب عاقلي باشد و اين يعني سنجيدن ؛ يعني نيك و بد
كردن ؛ يعني انتخاب كردن ؛ يعني امتحان كردن ؛ يعني نمره دادن و غيره و
غيره. شخص حق ندارد كه عقل خودش را بدست خودش تعطيل كند و چراغ خردي كه در
درونش نيمه افروخته است را نبايد بدست خود خاموش كند. تا وقتي كه عاقل و
هشيار است بايد آداب عاقلي را بجا بياورد و رعايت كند. اما از وقتي كه وارد
مقام عاشقي شد؛ آن يك ادب ديگري دارد.
به تعبير مولانا: ادب عشق جمله بي ادبي است . يعني اين آداب متعارف را
ندارد. اين بي ادبي در نسبت با ادب مقام هاي ديگر است. ادب عشق را كسي به
كسي نمي آموزد ؛ خود عشق آن آداب را با خود مي آورد. كسي كه عاشق شد متؤدب
به آداب جديدي مي شود او آداب عاقلي را پشت سر نهاده است. آنهم نه به
اختيار ؛ بلكه بواسطه ي مجذوبيت. آنجا ديگرحركت مجذوبانه است و نه
مختارانه.
نتيجه اينكه بين ادب دو مقام خلطي شده است. بين ادب مقام عاشقي و ادب
مقام عاقلي. به يك عده عاقل گفته اند بيا و عاشق بشو. كسي اختيارا عاشق نمي
شود. به يك عده عاقل گفته اند ادب مقام عاشقي را در پيش بگير؛ اين امكان
پذير نيست. همانطور كه اگر شما به يك عده عاشق بگوئيد كه ادب مقام عاقلي را
در پيش بگيرند؛ اين هم امكان پذير نيست. هر مقامي ادبش را با خود مي آورد.
به شخص عاقل لازم نيست بگويند كه شما ادب مقام عاقلي را داشته باش. اصلا
خود به خود متؤدب به آن آداب است. اگر كسي نكته اي را به شما بگويد كه عقل
شما نتواند آن را باور كند ؛ خوب بديهي ست كه شما باور نمي كنيد. به زور
نيست ؛ عقل شما آن مطلب را رد مي كند ؛ طرد مي كند. اين همان ادب مقام
عاقلي است. تا براي شما جا نيفتد و هضم نشود ؛ شما آنرا بر نمي گيريد و نمي
پذيريد. اين ادب مقام عاقلي است. آدم عاقل ؛ عقلش از چيزهائي ابا دارد و
آن را پس مي زند و چيز هائي را هم مي پذيرد. وقتي با استدلال چيزهائي گفته
شود وبرود در عقل شما رخنه كند ؛ آدمي آنرا مي پذيرد و قبول مي كند. اما
مقام عاشقي استدلال نمي خواهد. شخص عاشق استدلال نمي خواهد. اصلا حركت ؛
حركت مجذوبانه است. سؤال نمي كند؛ محودر معشوق است. مقام عاشقي يك چنين
مقامي است. نه استدلال مي خواهد ؛ نه از خودش هستي باقي مانده است ؛ نه مي
پرسد:" آيا تسليم معشوق بشوم يا نشوم؟". اين سؤال را هم نمي كند. كسي اين
سؤال را مي كند كه هنوز در مقام عاقلي است. درست شبيه اينكه كسي مي پرسد:
"آيا بروم عاشق بشوم يا نه ؟" او هنوز عاشق نيست و جوابش هم اين است كه شما
اصلا بيهوده اين سؤال را مي كنيد. براي اينكه عاشقي يك نحوه ي از وجود است
و عاقلي نيز نحوه ي ديگري از وجود است و هر كدام از اينها كه در آمد ؛
احكام و آداب و مقتضيات خود را با خود مي آورد. مشايخ صوفيه ؛ پيران ؛
صوفيان اين را دريافته بودند. اصلا نظام عرفان و نظام شيخيت و قطبيت نظام
عاشقي و معشوقي است. واقعا "مرادي" و "مريدي" معنايش همين است و معناي
ديگري ندارد. "مريد" يعني كسي كه اراده ي خودش را بديگري تسليم كرده است ؛ و
"مراد" يعني كسي كه جذب اراده ي ديگري را كرده است و يك شخص بي اراده در
مقابل اوست. هيچ كسي نمي تواند با اراده ؛ اراده ي خودش را تسليم كند. زيرا
اين خودش دوباره مي شود اراده داشتن. هيچوقت نمي توان با اراده از خود سلب
اراده كرد كه اين خود عين اعمال اراده است. پس چطور مي توان از خود سلب
اراده كرد؟ وقتي كه با اراده چنين نكنيد. بي اختيار و بي اراده ؛ اين اراده
ي شما پر بزند و برود و آن همان مقام عاشقي است. لذا چنين كسي كه بپرسد من
چگونه از سر اراده از خود سلب اراده كنم ؟ بايد گفت چنين كاري محال است.
اما در مورد كسي كه اين اراده پر زده است و رفته است ؛ او ديگر سؤال نخواهد
كرد. كسي كه سؤال مي كند ؛ آن كار را نمي تواند بكند و كسي كه آن كار را
كرده ؛ ديگر آن سؤال را نمي كند. بنا بر اين ادب "مرادي" و "مريدي" همان
ادب بي ادبي عاشقانه است. اين در مقام تحقق؛ يعني در واقع اينطور است. ولي
اين سؤال همچنان وجود دارد. عده اي اين را مي پرسند و در طول تاريخ هم اين
سؤال مطرح بوده است و توصيه هاي فراوان از جانب مشايخ در رسيده است كه
تسليم شيخ بشويد و خود را بدست او بسپاريد. پاسخ به كساني كه مي پرسند چه
بايد كرد واضح است. به چنين كساني بايد گفت و آنها را دعوت كرد كه: مادامي
كه كه عاقليد بايد بر ادب عاقلي رفتار كنيد ؛ اگر هم صيد كسي شديد ؛ آن
حكم ديگري دارد و سراغ كسي نخواهيد آمد وچنين سؤالي هم نخواهيد كرد و تكليف
خود را مي دانيد و بلكه آن ديگري تكليف شما را معين خواهد كرد.
اصولا شايسته است كه ما چنين چيزي را در جامعه تبليغ كنيم؟ نخير. به هيچ
وجه خوب نيست. ترويج چنين چيزي فساد آور و فساد انگيز است. اصولا چنين
روحيه اي در جامعه كه ما دنبال كسي بگرديم دنبال كسي كه بيايد و ما را صيد
كند و بر دارد و ببرد ؛ اصلا خوب نيست. چنين تلقي اي داشتن و خود را از شر
عقل و عقلانيت راحت كردن به هيچ عنوان چيز مطلوبي نيست. ترويج فرقه ها و
طوايفي كه از دلشان چنين الهامي بيرون مي آيد و چنين ذوقي را در كام آدميان
مي نشانند كه: " اين طريقه ي رندي طريقه ي نيكوئي است." به معناي اينكه
طريقه ي تسليم شدن بديگران يا آماده ي صيد شدن بودن ؛ اين چيز نيكوئي نيست و
من حيث المجموع خير و بركات زيادي نداشته است. شما اكر به سير تاريخ تصوف
نگاه كنيد و از چشم يك جامعه شناس ؛ نيك و بد آن و فساد و صلاح اين رشد
تصوف در جوامع را ببينيد ؛ در مجموع از جائي كه اينها گسترش زيادي پيدا
كردند وبدل به يك نهاد اجتماعي شدند ؛ البته بركات شان خيلي كمتر از
آفاتشان بوده است. آن شعر حافظ كه گفت:
زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است / عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد
اين براي ما حجت و معيار است. عشق امريست كه موقوف هدايت است. هدايت
يعني همين صيادي كه شرح آن رفت. يعني بايد كسي را صيد بكنند و تا وقتي كه
صيد نشده است ؛ لاف از آن هم نبايد بزند و آن صيد شدن ها هم نادر است و
اگر كسي پرسش مي كند كه : " صيد بشوم يا نه ؟ " ؛ جواب او قطعا منفي است.
بايد به او گفت : نخير تا وقتيكه صيد نشده اي به آداب يك شخص آزاد صيد نشده
بايد عمل بكني. وقتي هم كه صيد شدي تكليف خودت را خواهي دانست و از كسي
نخواهي پرسيد.
اما اين مدعيان صيادي يا صيادان مدعي كه در جوامع معمولا فراوان بوده
اند ؛ به آنها به چه چشمي بايد نگريست؟ حقيقت اين است كه به نحو اغلبي و به
نحو اكثري ؛ آنها را بايد نه صياد بلكه بايد شياداني دانست كه آفت و فساد و
مفسده اي كه مي آفرينند ؛ بسي بيشتر از بركتي است كه براي جوامع پديد مي
آورند. اين را ما از يك چشم تاريخي و در مقام انجام ادب تعليم اينجا عرضه
مي كنيم. وقتي كه نگاه مي كنيم كه در سطح جوامع و در طول تاريخ ؛ اين
صيادان ؛ اين شيادان چه كرده اند و چه آفت ها آفريده اند ؛ مي توانيم فتوا
دهيم كه اينها علي العموم شرشان بر خيرشان غلبه داشته است و قبح طريقت آنها
بر حسن شان مي چربيده است. استثنا ها هيچوقت آن قاعده را جبران نمي كرده
است ولذا بايد خيلي به هوش بود. خود بزرگان اين طوايف اين را به ما آموخته
اند. مولانا اين نكته را گفته است ؛ ديگران اين را گفته اند و ما حتي اگر
تبعيت از آن بزرگان هم بكنيم بايد بر همين راي باشيم. آنچه آمد توضيح و
جواب واضحي بود براي تعدادي از سؤالاتي كه مطرح بود. من به نيكي ميدانم كه
يافتن يك مراد پارساي عادل؛ كسي كه چشمش به باطن عالم باز باشد ؛ كسي كه
فيض بخش باشد ؛ كسي كه از جاي ديگري نعمتي را بگيرد و رايگان در اختيار
آدمي بگذارد ؛ كسي كه آدمي را ارتفاع بدهد ؛ پرواز بدهد ؛ به معراج برد ؛
فوق العاده عاليست . فوقالعاده گرانبهاست ولي به همين دليل فوق العاده هم
كمياب است و به همين دليل هم مفتون اين و آن نبايد شد و به هواي يافتن يك
نعمت موهوم ؛ اين سرمايه ي موجود را نبايد از دست داد. اينجا محاسبه ي سود و
زيان فوق العاده مهم است.
كسانيكه با بضاعت عقلاني خودشان ؛ راه آهسته اي مي روند ؛ مجاهدتي در حد
طاقت خود مي ورزند ولو شيريني هاي فوق العاده در زندگي خود نيابند اما
قطعا از الطاف خداوند در اين جهان و جهان ديگر برخوردار خواهند بود. اما
كسانيكه هوسناكانه بدنبال برداشتن گام هاي بلند هستند و در ين راه دوغ و
دوشاب را به هم مي آميزند؛ در اين راه گرفتار مدعيان دروغين مي شوند و الگو
هاي غلط به ديگران عرضه مي كنند و قلم بطلان بر عقلانيت خود هم مي كشند و
نعمت خداداد خود (عقل) را تضييع مي كنند بايد هشيار باشند مبادا مورد
مواخذه ي خداوند عقل بخش قرار گيرند.»
از مجرای گوش؛ بخشی از سخنراني اي را شنيده بودم كه به كار تئوريزه
كردن سوالات و تجربيات و خيال پردازي هاي قبلي ام مي آمد. به شوق آمدم و
متن را با اندك ويرايشي پياده كردم تا شايد دوستاني كه همچون من روي
"الاكلنگ" عقل و عشق بالا و پائين مي شوند؛ دلشان به بي پاسخ بودن اين معما
خوش باشد!
نوشته ي فوق ازقسمتي ازسخنراني جلسه ي سي و نهم حافظ شناسي دكتر
عبدالكريم سروش؛ كه اواسط دهه هفتاد ايراد شده ؛ پياده شده است. حيفم آمد
لذتي را كه از گوش سپردن به آن برده ام برای خود ثبت نکنم و آنرا با ديگران
تقسيم نكنم. هر چند فحواي سخنراني به "عشق حقيقي" نظر دارد و نه "عشق
مجازي و زميني" ؛ اما بسياري از گفته هايش با تجربه ي عاشقي من تناظر يك به
يك دارد. حافظ گفته :
« وان مي كه در آنجاست حقيقت نه مجاز است»
من "آنجا" را نمي دانم ؛ ولي همان هم كه اينجاست و نقش و قابش به روی دیوار ؛ « حقيقت ؛ نه مجاز است».