۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

بام تهران و بام خانه پدري


با دخترم غزال؛ بر بام تهران بودیم. بالای ولنجک. باد بودو نسبتا خلوت . یک دستش را گرفته بودم. خیلی زود گرم شد. در دست دیگرش وسیله ای بدست داشت که دفعه پیش از همین جا خریده بودیم. باتوم بدست شده بود. ظاهرا کار ساز و مشکل گشاست. پیاده ها اغلب یکی يا دو تا بدست دارند و نوع ديگرش را گشت هاي سواره  به کمر. باد قطعه بزرگی از یک تابلوی تبلیغاتی غول پیکر را با صدای مهیبی جدا کرد و با خود برد. غزال بی اختیار خودش را به من چسباند. اینجا چشمها به جای دیدن و خواندن طبیعت؛ از این تابلو به آن تابلو می لغزد. فرصتی برای انتخاب سس؛ چیبس یا بستنی. شاید سالسای مکزیکی را امتحان کنم. قرار بر نخوردن گذاشته ایم. از کنار همه دکه ها ؛ کافه ها و مغازه ها عبور کردیم و به محوطه مسطح و بزرگ آسفالت شده ای که نام بام تهران را یدک می کشد رسیدیم. سمت کوه دکلهای خطوط انتقال برق و سمت دره؛ چشم انداز چراغان تهران بزرگ با همه بی قوارگی ها و زیبائی هایش. روی نیمکتی مشرف بر تهران نشستیم. باد به پس سرمان می کوبید و چشمها را به منظره شهر دوخته بودیم.
به یاد دوران نوجواني و بام خانه پدری افتادم. آنروزها ستاره بیشتری در آسمان بود. از غزال پرسیدم: - چند ستاره می بینی؟ یک؛دو؛ سه؛ ... تا نه شمرد. اما من تا سه بیشتر نتوانستم. برای دیدن چهارمی؛ باید سرم را می چرخاندم که خارج از قواعد بازی بود. تابستانها روی بام خانه پدرم ستاره های آسمان را تا صبح هم که می شمردی تمام نمی شد. آنقدر آسمان را تماشا می کردم تا خوابم می برد. خاطره شبی برایم زنده شد که حتي نگاه كردن به ستاره ها هم خواب را به چشمانم نیاورد. قرار بود فردا صبح؛ آزمون ورودی دبیرستان دانشگاه ملی جائی نزدیک همین نقطه ای که الآن روی نیمکت نشسته ام برگزار شود. همیشه محصل ممتازی بودم و با آمادگی کامل در همه امتحانات شرکت می کردم. ترس و واهمه ای از درس و امتحان و نمره نداشتم. اما آن شب خوابم نمی برد. جای رختخواب پدرم کنار رختخواب من بود. مدتها بود که به خواب رفته بود. بیدارش نکردم چون می دانستم علت نخوابیدنم صدای خرو پف او نیست. دیگر هواپیمائی هم پرواز نمی کرد که مسیر نور چراغش را در آسمان دنبال کنم . هول و هراس به دلم افتاده بود. اگر تا صبح خوابم نبرد چه؟ افکارم را تاراندم و به نظاره آسمان باز گشتم. فایده ای نداشت اما. دیگر ستاره ها را نمی دیدم و ذهنم به خیالات خود مشغول بود. اضطراب از آثار بعدی بیخواب شدن بیشتر آزارم می داد تا نخوابیدن. ترس از بی خوابی به بغضی در گلویم مبدل شد و خیلی زود ترکید و به هق هق گریه تبدیل شد. پدرم هراسان از خواب پرید و پرسید:- چه شده؟ گفتم: - خوابم نمی برد. با کف پر حرارت دستش اشکهای صورتم را پاک کرد. یک دست را زیر سرم سراند و مرا به زیر پتوی خود کشاند. با دست دیگر بغلم کرد و گونه ام را بوسید. آهنگ نفس هایم را با نفس هایش هماهنگ کردم و خوابم برد.
غزال هنوز مشغول بازی دوران نوجوانی ام بود. مسیر حرکت هواپیمائی را در آسمان شب دنبال کرد تا روی باند فرود گاه نشست. برایش ازشبهای تابستان روی بام خانه پدربزرگ گفتم؛ از ستاره هایش و خاطره آن شب بی خوابی. شاید این روز ها چون ستاره ها تماشا چی زیادی روی بامها ندارند بساطشان را از پرده آسمان شهرمان جمع کرده اند.

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

عرفان و اجتماع


چند هفته اي است كه فرصتي دست داده تا با شركت در كلاس هاي مثنوي مولانا ؛ مشامم را با بوي خوش عرفان آشنا تر كنم. بخصوص در روزگاري كه بوي گند وتعفن جهان بيرون ؛ حساسيت  حس هاي دروني را نيز از كارائي انداخته است. در جلسه ي گذشته بحث از اخلاقيات بود و ارتباطش با پالايش درون. بنظر مي رسد در دنياي واقع؛ بسياري از مفاهيم اخلاقي ؛ دامنه و حوزه ي كاركردشان به اجتماع و جهان بيرون نيز امتداد مي يابد.به تصريح قرآن ؛ آن خانه ي امني كه مومن با تاسي به اخلاقيات در درون وجدان خود بنا مي نهد بدون عمل صالح – كه علي القاعده بايد نظري هم به دنياي بيرون داشته باشد – محلي ار اعراب ندارد.
 در جايگاه ومقامي نيستم كه حكم دهم تحقق خانه ي امن دروني در اولويت است يا جامعه ي امن بيروني. يا اينكه اصولا يك جامعه ي اخلاقي چگونه متحقق مي شود. همين قدر احساس مي كنم كه جدا كردن مكانيكي اينها ساده لوحانه است و امكان پذير نيست. حتي جوامع ديني هم كه تاكيد زيادي بر اخلاقيات دارند نمي توانند به احكام و فقه كه نظر به ابعاد اجتماعي دين نيز دارند بي تفاوت باقي بمانند و همه ي جنگ و جدال ها و شمشير كشيدن ها از همين جا شروع شده است. پيچ و گره ي قضيه دقيقا اينجاست كه اين دوبعد وجودي انسان را چگونه بايد با هم و در هماهنگي كامل ارتقا داد.
نمي دانم آيا قصد مولوي از اينكه :
اي شهان كشتيم ما خصم برون / ماند خصمي بتر در اندرون  (1/1376)
اعتقاد و الويت قائل شدن به مبارزه با خصم برون است يا نه. بهترين آموزه ها و نصايح و اديان و مذاهب وقتي پايشان را به زندگي انسانها مي گذارند ؛ خود به خود و بالذات يكسري در گيري ها و جنگ و جدال هائي را دامن مي زنند و دشمن تراشي مي كنند. وا گذاشتن اين خصم در دنياي واقع بيرون و دامن زدن و در الويت قرار دادن سهل انگارانه ي خصم درون ؛ جز دور شدن هر چه بيشتر ازآرمان جامعه ي اخلاقي حاصل ديگري ندارد. شايد مولانا نظر به همين موضوع داشته كه گفته :
چونكه واگشتم ز پيكار برون / روي آوردم به پيكار درون
قد رجعنا من جهاد الاصغريم / با نبي اندر جهاد اكبريم (1 / 1389-1390)
البته نياز به تاكيد نيست كه هدف از تذكار اين مطلب ؛ اعتقاد به تعطيل كردن مبارزه با رذايل دروني و يا رشد و تربيت فضايل انساني و اخلاقي نيست ؛ اما هميشه بايد نيم نگاهي نيز به بيرون داشت . چرا كه تا وقتي چنين خصمي در جهت منافع دنيائي خود تمام قامت قد برافراشته است ؛ ايجاد جامعه اي بر اساس الگوهاي انساني
–
اخلاقي از بن خيالي خام بيش نيست.
اصولا اگر فضيلت هاي اخلاقي نتوانند تعارضي را كه در درون و برون آدمي بوجود مي آيند ؛ رفع و رجوع كنند ؛ چه خاصيتي برايشان متصور خواهد بود؟ اخلاقياتي كه به زدايش  اين جدال ها و كشمكش ها و تعارضات حاصله بين دنياي درون و برون آدمي كمك كند و در سطح  گسترده تر و در ابعاد بزرگتري آنرا سبب شود؛ بدون شك ممدوح تر است و مطلوب تر. انسان مومن كه در ناحيه امن قرار گرفته و عمل صالح انجام مي دهد ؛ با خود با ديگران وبا خداي خود نيز در صلح بسر مي برد. اسلام نيز پيام و شعار صلح و سلام را براي تك تك نفوس و اجتماع  به ارمغان آورده است:
لهم دارالسلام عند ربهم (انعام، 127)

بهشت جائي است كه چيزي گفته نمي شود الا سلام.
لايسمعون فيها لغوا و تاثيما. الا قيلا سلاما سلاما (واقعه 25 و 26 )
بالعكس تخاصم كار اهل جهنم است و كار شيطان – نفس – نيز ترويج آن بين مردم يعني اجتماع است:
ان ذلک لحق تخاصم اهل النار (ص، 64 )
ان الشيطان ينزع بينهم (اسراء، 53 )
بنابر اين دنياي نا امن و مذموم ؛ دنيائي است كه در آن تعارضات و تنازعات جاي صلح و امنيت و سلام را مي گيرد و جهنم را به جاي بهشت مي نشاند. اخلاقياتي كه خصم را منحصر به نفس و درون انسان مي شمارد ؛ كاركرد مناسبي در سازمان دادن جامعه اي اخلاقي نخواهد داشت.
مثلا بعضي مضامين اخلاقي ؛ نظير "قناعت" آنچنانكه بايد و شايد با رويكرد هاي زندگي مدرن امروزي تبيين نشده اند و چه بسا بايد مورد تامل و مداقه و تجديد نظر قرار گيرند. بنياد زندگي امروزين بر علم و تكنولوژي و توليد هر چه بيشتر- و نه قناعت -  قرار گرفته است. تبليغ قناعت در دنياي واقع امروزين ؛ آيا به نوعي به جنگ مظاهر تمدن رفتن نيست. اگر اشتباه نكنم اين جمله – قريب به مضمون – از آقاي الهي قمشه اي است :
«عرفان ابزار تسلط انسان به دنياي درون وعلم و تكنولوژي ابزار تسلطش بر طبيعت و دنياي بيرون است».
ايجاد هرگونه انشقاق و تعارض در اين دو بعد وجودي انسان ؛ چه از طريق آموزه ها ي اخلاقي – عرفاني و چه از طريق پيشرفت علم و فن آوري ظاهرا به صلح و سلام منتهي نمي شود. باز بيني و باز خواني هر دو جنبه نياز هاي دروني و بيروني نياز مبرمي است و نجات انسان از تشتت روحي در اين عصر پر آشوب فقط با تكيه به منابع قديم عرفاني و بدون لحاظ كردن مختصات جديد جهاني كه در آن بسر مي بريم را شايد بتوان تعبير بر " خيال انديشي " نمود. همچنانكه اگر جايگاه غول تكنولوژي و علم جديد بدرستي تبيين نشود و در خدمت نياز هاي واقعي و اساسي انسان امروز قرار نگيرد به رشد هر چه بيشتر اين تعارضات كمك خواهد كرد. نكته اينجاست كه در هر حال نبايد از آنطرف بام فرو افتاد و در غلتيد.


۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

عروس !



از شر سريال صد تا يه غاز و چك كردن سايت ها و اخبارشان كه خلاص مي شوم ؛ اگر هنوز توان و حوصله اي باشد كتابي  مي خوانم يا گوش به آوازي يا  سخن بزرگي مي سپارم و اگر نايي نمانده باشد ؛ روي تخت دراز مي كشم و به تابلوي نقاشي روي ديوار روبرو خيره مي شوم تا قبل از اینکه خوابم ببرد ؛ مرغ خيالم هر كجا كه عشقش مي كشد پرواز كند. چند روزيست تابلوي رنگ و روغن پسرك ژنده پوش و توبره بدوشی كه قبلا روي ديوار بود و من نامش را "يوسف" گذاشته بودم؛ جايش را با تابلوي ديگري كه به جاي رنگ و روغن با گچ  پاستل نقاشي شده عوض كرده است. نام آنرا "عروس" گذاشته ام. خالقش همسرم است و موضوعش نيز. آنرا به درخواست من و براي محك زدن توانائي اش در كار پرتره با پاستل ؛ كشيده وحالا زينت بخش ديوار اتاقمان است. اين همان عكسي است كه نگاتيوش سالها در گوشه ي كمد نگهداري شده بود تا بلكه روزي و پس از گذراندن دوران دانشجوئي و تقويت بنيه مالي مان ؛ در ابعاد و كيفيت دلخواه چاپ و قابش كنيم و به ديوار بياويزيم تا ياد آور آنروز مهم و تاريخي در زندگيمان باشد. حالا نه تجهيزات چاپ عكس ؛ بلكه خود سوژه ي ِ عكس ؛ آنرا بدست توانا و هنرمندش از نو آفريده است و من محو تماشاي تابلوي زيباي "عروس" خود هستم. تصويرتمامي لحظات از عصر روز قبل كه بهمن ؛ دوست عزيز دوران دانشجوئي ام ؛ با خط خوش شكسته مصرعي از يك غزل حافظ را برايم نوشت  تا آخرين لحظات  شب ازدواجمان و خداحافظي ازنوعروسم پشت در آپارتمان پدر همسرم در خيابان سعدي از مقابل چشمم رژه مي روند. آن مصرع زينت بخش خنچه و سفره عقد ما بود و چه با بركت بود:
«عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد»
قبل از نشستن سر سفره ي عقد؛ بيش از يكسال با خود كلنجار مي رفتم كه مرا چه مي شود. دانشجوئي يك لا قبا و هشيار و عاقل ؛ از پس حل اين معادله ی "عقل و عشق" بر نمي آمد وعاقبت آنرا حل  نشده رها كرد ؛ فقط چشم ها را گشود واعتراف كرد :
چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را / كه كس آهوي وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد
و هر چند نفهميد ‌چرا چنين مي كند ؛ به تاخت به دشت نا آشناي عشق تاخت. بيست و هشت سالي از آن حال و هواي فراموش نشدني مي گذرد و من همچنان در آرزوي حل آن مسئله ي قديمي ام. در اين مدت عقلم راه به جائي نبرده است. اخيرا ؛ خواندن سه جلد كتاب قطور " دفتر عقل و آيت عشق" نوشته ي دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني نيز افاقه نكرد جز اينكه نخ اين كلاف را بيش از پيش با تاريخچه ي اين جنگ كهن بين "عقل و عشق" در هم پيچاند و ما هنوز حيران كه اين چه دفتريست و آن چه آيتي ؟
روزگاري كه سپري شده و هويت شغلي ام بعنوان يك مهندس؛ مرا به روزي انداخته و درچنان موقعيتي قرار داده كه مي خواهم همچون "جي. پي. اس" جا و مقام و موقعيت هر چيز را مشخص و معين كنم! منجمله جاي عقل را و جاي عشق را! اين دو غول را مي خواهم در چراغ جادوي فكسني خود بگنجانم تا تحت اختيار و كنترل من باشند وخيالم راحت شود كه اربابشان منم. دوستان و آشنايان هم گهگدار با به اشتراك گذاشتن "پست" هايشان در فضاي مجازي؛ ذهنم را به يافتن پاسخي براي اين معما به مبارزه مي طلبند. به سياق روزگار جواني سپر انداخته ام و طلب وا ننهاده ام تا شايد روزني به حل و گشودن گره  معما ي "عقل و عشق" باز شود. آن تجربه ي انجذاب و عاشقي ؛ زيبا ترين ؛ گرامي ترين و راز آلود ترين تجربه وعزيزترين و ماندگارترين محصول زندگي من است. تجربه اي كه در قالب حرف و بيان بازگوشدني نيست. چشم در چشمان "عروس" خانم دوخته ام و هنوز در فکر و خیالم.
چه خیالات گذر کرد و گذر نکرد خوابی
پس از اين خيال پردازي ها ؛ ناگهان روزن گوش به بيرون گشوده مي شود و صداي سروش در گوشم مي پيچد . يك ساعتي درآسمان خيال گم بوده ام و گوشم نمي شنيده است. گوش مي سپارم :
«مقامي داريم و ادبي داريم. هيچ وقت اخلاق به معناي مطلق نداريم. نيك و بد به معناي مطلق نداريم. بايد ببينيم در چه مقام و موقعيتي هستيم و اخلاق؛ يا نيك و بد ويژه ي آن موقعيت كدام است. همان كه ادب مقام ناميده مي شود. در جنگ؛ يك آدابي وجود دارد و در صلح؛ آداب ديگري. در مهماني يك جور در تنهائي يك جور ؛ در ميان جمع يك جور. ادب معلمي داريم . ادب شاگردي داريم . ادب مديريت داريم. ادب كارمندي داريم. انسان در هر موقعيتي باشد ؛ موقعيت اويك آداب خاصي دارد . اگر بدان آداب قيام كرد و آنها را انجام داد ؛ او يك شخص آداب دان ؛ مؤدب و اخلاقي شمرده خواهد شد. چنين نيست كه براي همه ي مقام ها و موقعيت ها آداب واحدي وجود داشته باشد. اين نكته بسيار مهمي است كه اخلاقيون در گذشته يافته بودند. اخلاقي بودن يك نوع نيست. اگر قبول كنيم هر مقامي ادبي دارد و ادب هر مقام اخلاق آن مقام است ؛ آنگاه مي توان روي مصداق ادب هر مقام انگشت گذاشت.
اين نكته ي مهمي است كه ادب عاقلي غير از ادب عاشقي است. آدمي تا وقتي كه عاقل است بايد متؤدب آداب عاقلي باشد و اين يعني سنجيدن ؛ يعني نيك و بد كردن ؛ يعني انتخاب كردن ؛ يعني امتحان كردن ؛ يعني نمره دادن و غيره و غيره. شخص حق ندارد كه عقل خودش را بدست خودش تعطيل كند و چراغ خردي كه در درونش نيمه افروخته است را نبايد بدست خود خاموش كند. تا وقتي كه عاقل و هشيار است بايد آداب عاقلي را بجا بياورد و رعايت كند. اما از وقتي كه وارد مقام عاشقي شد؛ آن يك ادب ديگري دارد.
به تعبير مولانا: ادب عشق جمله بي ادبي است . يعني اين آداب متعارف را ندارد. اين بي ادبي در نسبت با ادب مقام هاي ديگر است. ادب عشق را كسي به كسي نمي آموزد ؛ خود عشق آن آداب را با خود مي آورد. كسي كه عاشق شد متؤدب به آداب جديدي مي شود او آداب عاقلي را پشت سر نهاده است. آنهم نه به اختيار ؛ بلكه بواسطه ي مجذوبيت. آنجا ديگرحركت مجذوبانه است و نه مختارانه.
نتيجه اينكه بين ادب دو مقام خلطي شده است. بين ادب مقام عاشقي و ادب مقام عاقلي. به يك عده عاقل گفته اند بيا و عاشق بشو. كسي اختيارا عاشق نمي شود. به يك عده عاقل گفته اند ادب مقام عاشقي را در پيش بگير؛ اين امكان پذير نيست. همانطور كه اگر شما به يك عده عاشق بگوئيد كه ادب مقام عاقلي را در پيش بگيرند؛ اين هم امكان پذير نيست. هر مقامي ادبش را با خود مي آورد. به شخص عاقل لازم نيست بگويند كه شما ادب مقام عاقلي را داشته باش. اصلا خود به خود متؤدب به آن آداب است. اگر كسي نكته اي را به شما بگويد كه عقل شما نتواند آن را باور كند ؛ خوب بديهي ست كه شما باور نمي كنيد. به زور نيست ؛ عقل شما آن مطلب را رد مي كند ؛ طرد مي كند. اين همان ادب مقام عاقلي است. تا براي شما جا نيفتد و هضم نشود ؛ شما آنرا بر نمي گيريد و نمي پذيريد. اين ادب مقام عاقلي است. آدم عاقل ؛ عقلش از چيزهائي ابا دارد و آن را پس مي زند و چيز هائي را هم مي پذيرد. وقتي با استدلال چيزهائي گفته شود وبرود در عقل شما رخنه كند ؛ آدمي آنرا مي پذيرد و قبول مي كند. اما مقام عاشقي استدلال نمي خواهد. شخص عاشق استدلال نمي خواهد. اصلا حركت ؛ حركت مجذوبانه است. سؤال نمي كند؛ محودر معشوق است. مقام عاشقي يك چنين مقامي است. نه استدلال مي خواهد ؛ نه از خودش هستي باقي مانده است ؛ نه مي پرسد:" آيا تسليم معشوق بشوم يا نشوم؟". اين سؤال را هم نمي كند. كسي اين سؤال را مي كند كه هنوز در مقام عاقلي است. درست شبيه اينكه كسي مي پرسد: "آيا بروم عاشق بشوم يا نه ؟" او هنوز عاشق نيست و جوابش هم اين است كه شما اصلا بيهوده اين سؤال را مي كنيد. براي اينكه عاشقي يك نحوه ي از وجود است و عاقلي نيز نحوه ي ديگري از وجود است و هر كدام از اينها كه در آمد ؛ احكام و آداب و مقتضيات خود را با خود مي آورد. مشايخ صوفيه ؛ پيران ؛ صوفيان اين را دريافته بودند. اصلا نظام عرفان و نظام شيخيت و قطبيت نظام عاشقي و معشوقي است. واقعا "مرادي" و "مريدي" معنايش همين است و معناي ديگري ندارد. "مريد" يعني كسي كه اراده ي خودش را بديگري تسليم كرده است ؛ و "مراد" يعني كسي كه جذب اراده ي ديگري را كرده است و يك شخص بي اراده در مقابل اوست. هيچ كسي نمي تواند با اراده ؛ اراده ي خودش را تسليم كند. زيرا اين خودش دوباره مي شود اراده داشتن. هيچوقت نمي توان با اراده از خود سلب اراده كرد كه اين خود عين اعمال اراده است. پس چطور مي توان از خود سلب اراده كرد؟ وقتي كه با اراده چنين نكنيد. بي اختيار و بي اراده ؛ اين اراده ي شما پر بزند و برود و آن همان مقام عاشقي است. لذا چنين كسي كه بپرسد من چگونه از سر اراده از خود سلب اراده كنم ؟ بايد گفت چنين كاري محال است. اما در مورد كسي كه اين اراده پر زده است و رفته است ؛ او ديگر سؤال نخواهد كرد. كسي كه سؤال مي كند ؛ آن كار را نمي تواند بكند و كسي كه آن كار را كرده ؛ ديگر آن سؤال را نمي كند. بنا بر اين ادب "مرادي" و "مريدي" همان ادب بي ادبي عاشقانه است. اين در مقام تحقق؛ يعني در واقع اينطور است. ولي اين سؤال همچنان وجود دارد. عده اي اين را مي پرسند و در طول تاريخ هم اين سؤال مطرح بوده است و توصيه هاي فراوان از جانب مشايخ در رسيده است كه تسليم شيخ بشويد و خود را بدست او بسپاريد. پاسخ به كساني كه مي پرسند چه بايد كرد واضح است. به چنين كساني بايد گفت و آنها را دعوت كرد كه:  مادامي كه كه عاقليد بايد بر ادب عاقلي رفتار كنيد ؛ اگر هم صيد كسي شديد ؛ آن حكم ديگري دارد و سراغ كسي نخواهيد آمد وچنين سؤالي هم نخواهيد كرد و تكليف خود را مي دانيد و بلكه آن ديگري تكليف شما را معين خواهد كرد.
اصولا شايسته است كه ما چنين چيزي را در جامعه تبليغ كنيم؟ نخير. به هيچ وجه خوب نيست. ترويج چنين چيزي فساد آور و فساد انگيز است. اصولا چنين روحيه اي در جامعه كه ما دنبال كسي بگرديم دنبال كسي كه بيايد و ما را صيد كند و بر دارد و ببرد ؛ اصلا خوب نيست. چنين تلقي اي داشتن و خود را از شر عقل و عقلانيت راحت كردن به هيچ عنوان چيز مطلوبي نيست. ترويج فرقه ها و طوايفي كه از دلشان چنين الهامي بيرون مي آيد و چنين ذوقي را در كام آدميان مي نشانند كه: " اين طريقه ي رندي طريقه ي نيكوئي است." به معناي اينكه طريقه ي تسليم شدن بديگران يا آماده ي صيد شدن بودن ؛ اين چيز نيكوئي نيست و من حيث المجموع خير و بركات زيادي نداشته است. شما اكر به سير تاريخ تصوف نگاه كنيد و از چشم يك جامعه شناس ؛ نيك و بد آن و فساد و صلاح اين رشد تصوف در جوامع را ببينيد ؛ در مجموع از جائي كه اينها گسترش زيادي پيدا كردند وبدل به يك نهاد اجتماعي شدند ؛ البته بركات شان خيلي كمتر از آفاتشان بوده است. آن شعر حافظ كه گفت:
زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است / عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد
اين براي ما حجت و معيار است. عشق امريست كه موقوف هدايت است. هدايت يعني همين صيادي كه شرح آن رفت. يعني بايد كسي را صيد بكنند و تا وقتي كه صيد نشده است ؛ لاف  از آن هم نبايد بزند و آن صيد شدن ها هم نادر است و اگر كسي پرسش مي كند كه : " صيد بشوم يا نه ؟ " ؛ جواب او قطعا منفي است. بايد به او گفت : نخير تا وقتيكه صيد نشده اي به آداب يك شخص آزاد صيد نشده بايد عمل بكني. وقتي هم كه صيد شدي تكليف خودت را خواهي دانست و از كسي نخواهي پرسيد.
اما اين مدعيان صيادي يا صيادان مدعي كه در جوامع معمولا فراوان بوده اند ؛ به آنها به چه چشمي بايد نگريست؟ حقيقت اين است كه به نحو اغلبي و به نحو اكثري ؛ آنها را بايد نه صياد بلكه بايد شياداني دانست كه آفت و فساد و مفسده اي كه مي آفرينند ؛ بسي بيشتر از بركتي است كه براي جوامع پديد مي آورند. اين را ما از يك چشم تاريخي و در مقام انجام ادب تعليم اينجا عرضه مي كنيم. وقتي كه نگاه مي كنيم كه در سطح جوامع و در طول تاريخ ؛ اين صيادان ؛ اين شيادان چه كرده اند و چه آفت ها آفريده اند ؛ مي توانيم فتوا دهيم كه اينها علي العموم شرشان بر خيرشان غلبه داشته است و قبح طريقت آنها بر حسن شان مي چربيده است. استثنا ها هيچوقت آن قاعده را جبران نمي كرده است ولذا بايد خيلي به هوش بود. خود بزرگان اين طوايف اين را به ما آموخته اند. مولانا اين نكته را گفته است ؛ ديگران اين را گفته اند و ما حتي اگر تبعيت از آن بزرگان هم بكنيم بايد بر همين راي باشيم. آنچه آمد توضيح و جواب واضحي بود براي تعدادي از سؤالاتي كه مطرح بود. من به نيكي ميدانم كه يافتن يك مراد پارساي عادل؛ كسي كه چشمش به باطن عالم باز باشد ؛ كسي كه فيض بخش باشد ؛ كسي كه از جاي ديگري نعمتي را بگيرد و رايگان در اختيار آدمي بگذارد ؛ كسي كه آدمي را ارتفاع بدهد ؛ پرواز بدهد ؛ به معراج برد ؛ فوق العاده عاليست . فوقالعاده گرانبهاست ولي به همين دليل فوق العاده هم كمياب است و به همين دليل هم مفتون اين و آن نبايد شد و به هواي يافتن يك نعمت موهوم ؛ اين سرمايه ي موجود را نبايد از دست داد. اينجا محاسبه ي سود و زيان فوق العاده مهم است.
كسانيكه با بضاعت عقلاني خودشان ؛ راه آهسته اي مي روند ؛ مجاهدتي در حد طاقت خود مي ورزند ولو شيريني هاي فوق العاده در زندگي خود نيابند اما قطعا از الطاف خداوند در اين جهان و جهان ديگر برخوردار خواهند بود. اما كسانيكه هوسناكانه بدنبال برداشتن گام هاي بلند هستند و در ين راه دوغ و دوشاب را به هم مي آميزند؛ در اين راه گرفتار مدعيان دروغين مي شوند و الگو هاي غلط به ديگران عرضه مي كنند و قلم بطلان بر عقلانيت خود هم مي كشند و نعمت خداداد خود (عقل) را تضييع مي كنند بايد هشيار باشند مبادا مورد مواخذه ي خداوند عقل بخش قرار گيرند.»
از مجرای گوش؛ بخشی از سخنراني اي را  شنيده بودم كه به كار تئوريزه كردن سوالات و تجربيات و خيال پردازي هاي قبلي ام مي آمد. به شوق آمدم و متن را با اندك ويرايشي پياده كردم تا شايد دوستاني كه همچون من روي "الاكلنگ" عقل و عشق بالا و پائين مي شوند؛ دلشان به بي پاسخ بودن اين معما خوش باشد!
نوشته ي فوق ازقسمتي ازسخنراني جلسه ي سي و نهم حافظ شناسي دكتر عبدالكريم سروش؛ كه اواسط دهه هفتاد ايراد شده ؛ پياده شده است. حيفم آمد لذتي را كه از گوش سپردن به آن برده ام برای خود ثبت نکنم و آنرا با ديگران تقسيم نكنم. هر چند فحواي سخنراني به "عشق حقيقي" نظر دارد و نه "عشق مجازي و زميني" ؛ اما بسياري از گفته هايش با تجربه ي عاشقي من تناظر يك به يك دارد. حافظ  گفته :
« وان مي كه در آنجاست حقيقت نه مجاز است»
من "آنجا" را نمي دانم ؛ ولي همان هم كه اينجاست و نقش و قابش به روی دیوار ؛ « حقيقت ؛ نه مجاز است».

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

لوطی عنتر باز!

نمی دانم سن و سالتان این شانس را به شما داده که شاهد معرکه گیری لوطیان عنتر باز باشید یانه. روزگاری نه چندان دور ؛ لوطی هائی بودند که عنتر کوچک دست آموزی داشتند و زنجیر سبک و کوتاهی به گردنش می انداختند تا تحت کنترلشان باشد. این عنترهای تعلیم دیده وسیله ی امرار معاش لوطیان بودند. در جاهای پر تردد مثل میدان ده یا شهر ؛بساطشان را پهن می کردند و رهگذران دورشان حلقه می زدند. عنتر توسط لوطی به هنر نمائی وادار می شد. مثلا به امر او پشتک و واروئی میزد و مانورهای آکروباتیک اجرا می کرد و جماعت سرگرم می شدند و به خنده می افتادند. پس از اجرای نمایش نوبت جمع آوری پول و پله می رسید که صد البته از ابتدای نمایش؛ هدف غائی همان بود. لوطی در تشکر از کسانیکه سکه ی درشت داخل کاسه ی گردان می انداختند از عنتر می پرسید: "جای دوست کجاست؟" و عنتر دو دستش را روی سرش می گذاشت و اما هر که خیرش به لوطی نمی رسید و ناخن خشکی می کرد؛ لوطی سوال دیگری از عنتر می کرد و می پرسید:"جای دشمن کجاست؟" عنتر دست آموز هم دو دستش را بر باسن می گذاشت و این خود باعث خنده و تشویق بیشتر حضار و کمک بیشتری به لوطی می شد.
ظاهرا دوران معرکه گیری لوطی ها سر آمده و به حمدالله دیگر تعیین جای دوست و دشمن بدست لوطیان و عنترهاشان نیست.

۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

بصيرت !




از اولين باري كه كتاب قلعه حيوانات جورج اورول را خوانده ام ؛ ساليان درازي مي گذرد. به مناسبتي – اينكه چرا در نوشته اي تلويحا به ساحت زحمتكش "خر" اين حيوان نجيب اهانت كرده ام ؟ -  در دفاع از خود و رد كردن اين اتهام ؛ به ياد بيانات گهربار بنژامين الاغ پير قلعه حيوانات و بصيرت او افتادم . بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب از او پرسيده بودند : آيا خوشحال است يا نه ؟ و او جواب داده بود : " خرها عمر دراز دارند. هيچكدام از شما تا به حال خر مرده نديده ايد ! " اين پاسخ به ظاهر بي و ربط و "خركي" ؛ اتفاقا يكي از نغز ترين جملاتي است كه در كل كتاب مي خوانيد!
شايد اوبا تمام خريت اش ديده بود كه فقط خوكها  حق تصميم گيري دارند و ساير حيوانات در اتخاذ تصميمات نقشي ندارند . هر چند حق راي دارند و راي دادن را ياد گرفته اند. شايد او متوجه ناپديد شدن نه توله سگ جسي و بلوبل شده بود. همان نه توله سگي كه خوك كبير؛ ناپلئون با رندي و زرنگي تمام ؛ پس از از شير گرفته شدن ؛ از مادرهاشان جدا كرده بود و خود تعليم تربيتشان را در پستوئي كه راه به جائي نداشت به عهده گرفته بود. توله سگها دور از چشم ديگران و در انزواي مطلق پرورش يافته بودند تا سر بزنگاه نقش خود را در جهت منويات ناپلئون بازي كنند.
خوك و رفيق ديرينه ي ناپلئون ِ پيشوا؛ يعني سنوبال طرح هاي بزرگي در سر و درسخنوري و متقاعد كردن حيوانات براي اجراي طرح هايش يد طولائي داشت. ناپلئون و سنوبال در هيچ موردي توافق نداشتند. وقتي سنوبال يكي از نطق هايش را به پايان مي رساند  ديگر شك و ترديدي باقي نمي ماند كه كفه ي راي به طرف اوست و نه ناپلئون. درست در همين لحظه ؛ ناپلئون به پا مي خيزد و از گوشه ي چشم نگاه ناجوري  به سنوبال مي اندزد و صداي مخصوصي كه تا آنروز كسي آنرا نشنيده بود از گلو خارج مي كند.
نه سگ عظيم الجثه – همان توله هائي كه ناپلئون از جسي و بلوبل ستانده بود تا خود پرورششان دهد – ناگهان به ميان مي جهند و بساط راي و راي گيري و نطق و استدلال و طرح هاي سازندگي واصلاحاتِ سنوبال را به هم مي ريزند . سنوبال فرار را بر قرار ترجيح مي دهد و چشم فتنه درجا كور مي شود.
بنژامين راست گفته بود . چه بسيار خوكان سلاخي شده ؛ اما من هنوز يك خر مرده هم نديده ام . شما چطور؟

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

حق تقدم !


سالهاي دور. حتي نيمي از حروف الفبا را هم نخوانده ام . زمستان سال 47 ؛ شهر تبريز. مادرم هنوز كه هنوز است آن جمله اي را كه درآن صبح زمستاني ؛ موقع لباس پوشاندنم با گريه و زاري به زبان رانده بودم فراموش نكرده و گهگدار به مناسبتي ؛ تكرارش مي كند. گويا در پاسخ استدلال مادرم كه اگر به مدرسه نروم؛ حمال مي شوم؛ گفته بودم «مي خواهم حمال شوم.» حالا چرا حمال ؟ چون نگاه كنجكاو مرا در بازار تبريز كه هميشه بدرقه حمال ها بود ؛ ديده بود. در روزگار ما ؛ از سرويس اياب و ذهاب مدرسه خبري نبود. يا اگر هم بود براي ما نبود. پياده راه خانه تا مدرسه را گز مي كردم. كوچه ها تنگ تر از كوچه هاي امروزي بود و وسايط نقليه بسيار كمتر. نمكي و كاسه بشقابي و دستفروش اعم ازسبزي فروش و پارچه فروش و غيره ؛ موتور و وانت نداشتند. "خري" بود و پالاني و خورجين دو قلوئي كه در دو طرف "خر" آويخته بود و انباخته از متاع و كالاي فروشي شان. "خر" كه از وسط كوچه مي گذشت ؛ بايد پشت به ديوارهاي گاهگلي كوچه ها مي چسباندم و دعا ميكردم كه به خورجين خر گير نكنم و يا "الاغ" هنگام عبور از كنار من؛ سرش را نجنباند و ذرات بخاري كه از سوراخهاي دماغش بيرون مي آمد بر سر و صورتم ننشيند. حق تقدم همواره با "خر" بود و من در هول و ولا كه بگذرد.
از آنروزها تا به حال اوضاع خيلي فرق كرده است.مثلا اينكه الفبا را تا آخر خوانده ام و دارم مثنوي مي خوانم !
گردن خر گير و سوي راه كش / سوي ره بانان و ره دانان خوش
اما كماكان حق تقدم با"خر"هاست و من دل توي دلم نيست كه انشاالله "اين نيز بگذرد".

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

شاه بر روزن است !


پيامش واضح بود. راست بود. خسته شده ام و دوست دارم بياسايم شايد از تنبلي باشد. حس مي كنم دارم بيهوده دست و پا مي زنم. به جان كندن بيشتر مي ماند تا جهد و تلاش. دوباره حس خود پسندي و خود بيني ام گل كرده است. هر چهار بيتي كه روي وايت بُرد نوشته شده ؛ انحصارا خطاب به من است :
گر گريزي بر اميد راحتي / زان طرف هم پيشت آيد آفتي
هيچ كُنجي بي دد و بي دام نيست / جز به خلوتگاه حق آرام نيست
والله از سوراخ موشي در روي / مبتلاي گربه چنگالي شوي
خدا را شكر مي كنم كه اينجا هستم. زيركي طوطي خواجه ي تاجر را هم ندارم كه از سوراخ اين قفس بگريزم. مقدر نبود تيزي چنگال گربه هاي غير وطني را در جان و تنم بيازمايم. ظاهرا فعلا قسمت ما همين كُنج است و همين دد و دام آشنا.
گه تناقض گاه ناز و گه نياز / گاه سودای حقیقت گه مجاز
مرد غرقه گشته جانی می‌کند / دست را در هر گیاهی می‌زند
تا کدامش دست گیرد در خطر/ دست و پایی می‌زند از بیم سر
دوست دارد یار این آشفتگی / کوشش بیهوده به از خفتگی
يك امتياز به خودم مي دهم؛ كوشش بيهوده به از خفتگي . اما بيت چهارم تيري است كه به جانم مي نشيند . آدرس بيت گواهي مي دهد كه به سه بيت قبلي مربوط نيست و فقط به واسطه ي من ؛ به من مربوط مي شوند !
آنك تخم خار كارد در جهان / هان و هان او را مجو در گلسِتان
هفته ي پيش يكي از دوستان قديمي؛ گوشي را بدستم داده بود ؛ اما او نوشته هايم را در همين فضاي مجازي دنبال مي كند . هاج و واجم ؛ نه روبروي تخته ؛ گويا در برابر آئينه اي ايستاده ام . فضا فضاي راز آلودي است ؛ حس مي كنم به زيارت حضرت مولانا آمده ام و در محضر اويم .
آزرده شده ام. خود را دلداري ميدهم:
غافل منشين ؛ ورقي ميخراش / ور ننويسي قلمي ميتراش
سرمكش از صحبت روشندلان / دست مدار از كمر مقبلان
خار كه همصحبتي گل كند / غاليه در دامن سنبل كند
قلمتراشي فني است كه نياموخته ام. همچنين هنر سكوت را . اتهام و خواري سنگيني است پاشيدن تخم خار. دلداريم مي دهد:
اندر اين ره ميتراش و ميخراش / تا دم آخر دمي فارغ مباش
هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست / گوش و چشم شاه جان بر روزنست