۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

باز تو را چه مي شود؟

از نظري كني حذر باز تو را چه مي شود؟ / چه كرده ام بگو دگرباز تو را چه مي شود؟
در اين سراي غم زده خيره شدم براه تو  /    قهر مكن بيا به بر باز تو را چه مي شود؟
نه دست تنگ و كوته ام؛ فراخ آغشم نگر/ دودست داري بر كمر باز تو را چه مي شود؟
فاش همه ست راز من ناز تو و نياز من /     شهر بداند اين خبر باز تو را چه مي شود؟
جان من است وجام توكام من است وكام تو/ جان تو و جان پدر باز تو را چه مي شود؟
سخن بگوو تن مزن غزال تيز پاي من /  زخامشي كجا  ثمر؟ باز تو را چه مي شود؟
شنيد و هيچ دم نزد ؛ شنيدم از نگاه او / ندا زنم به گوش كر؟ باز تو را چه مي شود؟!

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

بز اخفش (اخوش)


  • افراد متعددی با نام اخفش در تاریخ ثبت شده‌اند که در اینجا منظور سعید بن مسعده
    خوارزمی معروف به ابوالحسن دانشمندی نحوی است. روایت گوناگونی در مورد اخفش و بزش وجود دارد.

    جنبهٔ مشترک میان روایات این است که چون کسی با وی بحث نمی‌کرد به بحث با بز خود روی آورده بود. در مورد علت بحث نکردن کس با اخفش چند روایت وجود دارد. بعضی می‌گویند که وی شخصی بسیار زشت بوده به طوری که کسی با او رفت و آمد و بحث نمی‌کرد. عده دیگر معتقدند او از بحث و جدل خوشش نمی‌آمده و دوست داشته هر چه می‌گوید دیگران تأیید کنند. روایت دیگر آن است که او آن قدر در بحث‌ها لجباز و یک‌دنده بوده که کسی با او بحث نمی‌کرده.

    در مورد کیفیت بحث وی با بز هم دو روایت وجود دارد. یکی اینکه بزی خریده بود و حیوان را روبروی خود گذاشتی و با او بحث می‌کردی و بز گهگاه به عادت حیوانی سر خویش تکان دادی و اخفش آن را تأیید سخن خویش قلمداد کردی. در روایت دیگر طنابی به گردن بز بستی و از قرقره‌ای استوار شده در سقف عبور دادی و سر طناب به دست خود گرفتی. پس با بز بحث می‌کردی هر گاه با خویش پنداشتی که بحث به اتمام نرسیده‌است و بایستی ادامه یافتن ریسمان کشیدی و سر بز به‌ناچار بالا رفتی. اخفش این حرکت بز را انکار پنداشتی و به بحث ادامه دادی. پس چون با خود اندیشیدی که به اندازهٔ کافی بحث کرده‌است سر طناب شل کردی. پس سر بز پایین آمدی و اخفش این را تأیید سخن خویش قلمداد کردی.
    منبع:
    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2_%D8%A7%D8%AE%D9%81%D8%B4

    تاكيد مي شود كه در اينجا منظور سعید بن مسعده خوارزمی معروف به ابوالحسن است. بز هم كه بز است و گله گله بز در مجالس مختلف داريم.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

پیمان شکن


کاشکی یاروهم پیمان من بودی / مرهم ودوای ِ درد بی درمان من بودی
دراین بیابان ِداغ وبی آب وعلف / زلال ِ برکه وآبِ پاکِ باران من بودی
به ویران سرای  ِ بی بام و دَرَم / دلیل ماندن وآیت ِ اِسکان من بودی
به طوفان وموج های حوادث دهر/ ناخدای کشتی وبادبان وسکان من بودی
به سرای ماتم و بی نشاط و بی طربم / نوای خوش کلبه ی احزان من بودی
چه  شدی اگردراین شب تیره وتار / روشنائی ِاختر و ماهِ تابان ِ من بودی؟
دلم گرفت ز اهریمن و خوی بَدَش / ابلیس وار به باغ و رضوان من بودی
باز، مار و افعی و عقرب و بوم / به لانه و مأمن ِ بلبل وکبوتران من بودی
این همه اشک و خون و حسرت و آه / ز ایلغار ناکسان به سامان من بودی
نشنیدم صحبت گل و درخت و چمن / تبربدست میان باغ و بستان من بودی
ندانستم که تو را ذوق باغبانی نیست / اسَفا که میراب ِ باغ وباغبان من بودی
دست دزدان دراز و دست من کوتاه /زانکه کلیددار و پاسبان زندان من بودی
من نمی نالم ز جور و جفای دوست / تو دشمن همه دوستان ویاران من بودی
دست تزویر شیطان ز پشت بر بستی / با دوستی درآمدی وازدشمنان من بودی
آه از آن حرمان که روزی خصم / سر ِ کِبرَش به میان پتک و سندان من بودی
دو دست دعا بلند کرده ام به امید تو / گفته ای که نصرویاری زآستان من بودی
بس کنم این سرود تلخ ِ تنهائی را / تو ناظر ِناصری وشاهدِ داستان من بودی

با الهام از غزل "هم پیمان " ه.ا.سایه

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

ودکای روسی


امشب شب بد مستی و خواری من است ؟
باده پر کن که شب باده گساری من است
گفته ام لاف وگزاف و بازهم خواهم گفت
عزتم درگروعربده های میگساری من است

مي خوانمت

سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی / لب تشنه در بیابان و دریغ از سرابی
نظرم بر آسمان و به امید ابر و باری / به سر و صورت و چشمم ننشسته جزترابی
بشکن حلقه ی اشکم، بگشای راه دیده / تو ببار تا ببینم به دو دیده قطره آبی
گره ی بغض گلورا؛ باز کن هقهق گریه /  مردم ازخستگی و حسرت آسایش خوابی
به چه حیلتی ببینم ره خود در این شب تار / شمع خاموش بدست و دوده بگرفته حبابی
چه شود غبار تیره برود ز آسمانم / که دوباره ره بپویم به چراغ ماهتابی
غم دل با که بگویم که نبود غمگساری /  بگشا غم دلم را به می و شراب نابی
زده ام حلقه ی هر در و نيامدم ندایي / به كجا روم دگر من نه دری مانده نه بابی  
دست خود ندارم از تو، بشنو داد دلم را /  گفته ای مرا بخوان تا بدهم تو را جوابی

شتر ، گاو یا پلنگ

در دفتر سوم مثنوی معنوی حکایت کودکی آمده است که برای حراست از کشتزاری طبلی بدو سپرده اند تا با نواختن آن پرندگان را از کشت نورُسته فراری دهد. از قضا روزی سلطان محمود با سپاهیانش از آن ناحیه عبور می کرده است. از جمله شتری که حامل کوس جنگ بوده و برای تهییج سربازان در معرکه ی جنگ آنرا می نواخته اند. این شتر وارد کشتزار مورد حراست کودک میشود و کودک شروع به نواختن طبلک خود می کند تا شتر را بترساند و از مزرعه بیرون کند.
اندر آن مزرع در آمد آن شتر / کودک آن طبلک بزد در حفظ بر
عاقلی گفتش مزن طبلک که او/ پختهٔ طبلست با آنشست خو
این حکایت واین شتر «حمال کوس» قرابت زیادی با ضرب المثل «شتر نقاره خانه» دارد. اما نقاره چیست؟
«ناقاره از دو طبل کاسه مانند درست شده که کاسه ی بزرگتر صدای «بم» و کاسه کوچیکه صدای «زیر» می‌دهد. کاسه‌های نقاره(ناقاره) را از مس یاسفال درست می‌کنند و روی آن پوست گاو و یا گوسفند می‌کشند. برای نواختن این ساز معمولاً آن رابر روی پایه‌ای مخصوص سوار می‌کنند، در مجالس خانگی یا مشابه، ساز را بر روی قطعه فرشی قرار می‌دهند و با دو ترکه‌ی نازک چوب بر روی آن می‌کوبند. نقاره در زمانهای قدیم، هم در مواقع جنگ به کار می‌رفت و هم در مواقع صلح، به این معنی که به هنگام نبرد یک ساز رزمی محرّک و شورآفرین بوده که آن را بر کوهان شتر می‌بستند و نقاره‌چی‌هاسوار بر شتر شده و در میدان جنگ می‌نواختند و در موقع صلح به عنوان یک ساز بزمی در سورها و میهمانی‌ها، بر گردن می‌آویختند یا در محل‌های معینی روی جایگاه قرار می‌دادند و می‌نواختند.»
( به نقل از: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87)

بنابر این شتر حامل این ساز یعنی نقاره بوده است و «شتر نقاره خانه» گوشش از این صدا ها پر. پس اعتنائی به این صداها و یا واهمه ای از آن ندارد.
سعدی شیرین سخن نیز در یکی از غزلیاتش از «گاو دهلزن» یاد کرده است که بنظر می رسد کنایه از همین معنا داشته باشد.
جور رقیب و سرزنش اهل روزگار/ با من همان حکایت گاو دهلزن است
اینروزها بوق های تبلیغاتی و هیاهوهای رسانه های رسمی و دولتی مصداق صدای طبلک کودک داستان مثنوی مولانا را ایفا می کنند و غافلند از اینکه اغلب مارا به شتر- گاو- پلنگی مبدل کرده اند!

فال حافظ

به رسم اغراق حکایت کرده اند که دختری بر مزار حافظ نیت کرده و فالی می گشاید و غزل زیرمی آید:
سرمست در قبای زر افشان چو گذری / یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن
دختر برای محکم کاری یک بوسه ی اضافی نیز نذر بر آورده شدن خواسته اش می کند.
گویا مراد این دخترخانم حاصل می شود و پس از چندی و اینبار سرمست به زیارت مزار خواجه می آید و فالی دیگر می گشاید، می آید:
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم / وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
دخترک دستپاچه می شود و بار دیگر دیوان را به همان نیت قبلی می گشاید، می آید:
سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من / اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
به احتمال زیاد این داستان ساختگی است اما صرف اینکه چنین داستانی پرداخته شده نیز خود گویای رمز و رازی است که در اشعار و غزلیات حافظ وجود دارد . بی تردید خواجه شیرازبا کنه و زوایای پنهان وجود آدمی آشنائی کاملی داشته است. دیروز خواندن غزلی از او مرا بر آن داشت که برای اولین بار به روش دیجیتالی و در فضای مجازی فال حافظ بگیرم، حیرتم کمتر از دخترک داستان فوق نبود.