سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی / لب تشنه در بیابان و دریغ از سرابی
نظرم بر آسمان و به امید ابر و باری / به سر و صورت و چشمم ننشسته جزترابی
بشکن حلقه ی اشکم، بگشای راه دیده / تو ببار تا ببینم به دو دیده قطره آبی
گره ی بغض گلورا؛ باز کن هقهق گریه / مردم ازخستگی و حسرت آسایش خوابی
به چه حیلتی ببینم ره خود در این شب تار / شمع خاموش بدست و دوده بگرفته حبابی
چه شود غبار تیره برود ز آسمانم / که دوباره ره بپویم به چراغ ماهتابی
غم دل با که بگویم که نبود غمگساری / بگشا غم دلم را به می و شراب نابی
زده ام حلقه ی هر در و نيامدم ندایي / به كجا روم دگر من نه دری مانده نه بابی
دست خود ندارم از تو، بشنو داد دلم را / گفته ای مرا بخوان تا بدهم تو را جوابی
نظرم بر آسمان و به امید ابر و باری / به سر و صورت و چشمم ننشسته جزترابی
بشکن حلقه ی اشکم، بگشای راه دیده / تو ببار تا ببینم به دو دیده قطره آبی
گره ی بغض گلورا؛ باز کن هقهق گریه / مردم ازخستگی و حسرت آسایش خوابی
به چه حیلتی ببینم ره خود در این شب تار / شمع خاموش بدست و دوده بگرفته حبابی
چه شود غبار تیره برود ز آسمانم / که دوباره ره بپویم به چراغ ماهتابی
غم دل با که بگویم که نبود غمگساری / بگشا غم دلم را به می و شراب نابی
زده ام حلقه ی هر در و نيامدم ندایي / به كجا روم دگر من نه دری مانده نه بابی
دست خود ندارم از تو، بشنو داد دلم را / گفته ای مرا بخوان تا بدهم تو را جوابی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر