به مردي كه گوشهايش سنگين و تقريبا كر بوده اطلاع مي دهند كه همسايه ات بيمار است
و بهتر است به عيادتش بروي. كر پيش خود فكر مي كند كه گوشهاي من كه نمي شنوند و
همسايه ي بيمارم هم لابد ضعيف احوال است و صدايش به زحمت از گلو خارج مي شود و من
نخواهم توانست بشنوم كه درپاسخ به احوالپرسي ام چه به زبان آورده است. لذا يك
مكالمه ي فرضي را از پيش خود در اين عيادت در نظر مي گيرد و روال گفتگو و احوالپرسي
را در خيال خود چنين تصوير مي كند كه:
گفت با خود کر که با گوش گران / من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد / لیک باید رفت آنجا نیست بد
چون ببینم کان لبش جنبان شود / من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
چون بگویم چونی ای محنتکشم /او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شکر چه خوردی ابا / او بگوید شربتی یا ماش با
من بگویم صحه نوشت کیست آن / از طبیبان پیش تو گوید فلان
من بگویم بس مبارکپاست او / چونک او آمد شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما / هر کجا شد میشود حاجت روا
این جوابات قیاسی راست کرد / پیش آن رنجور شد آن نیکمرد
گفت چونی گفت مردم گفت شکر / شد ازین رنجور پر آزار و نکر
کین چه شکرست او مگر با ما بدست / کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر / گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او / که همیآید به چاره پیش تو
گفت عزرائیل میآید برو / گفت پایش بس مبارک شاد شو
جالب است كه جناب كر وقتي از عيادت فارغ شده و بيمار را ترك مي كند؛ پيش خود مي گويد:
کر برون آمد بگفت او شادمان / شکر کش کردم مراعات این زمان
آن بيمار بخت برگشته هم پيش خود چنين قضاوت مي كند كه:
گفت رنجور این عدو جان ماست / ما ندانستیم کو کان جفاست
اگر نخواهم چشمانم را بر واقعيت ببندم و منصف باشم؛ مي بينم كه بارها در هر دو نقش بالا - كر و بيمار - بازي كرده ام و به نتيجه ي واحدي رسيده ام. راضي از خود و ناراضي از ديگران جائي كه عملا هيچ گفت و شنيد و ديالوگي بوقوع نپيوسته است.
مثلا اگر بپرسم «حالت چطور است؟» خواهد گفت: «خوبم» و من در جوابش مي
گويم:«شكرخدا».
بعد مثلا مي پرسم: «چه خورده اي؟» و او لابد خواهد گفت:«آشي يا شربتي» . بعد من هم مي گويم : «نوش جانت».
بعد مثلا مي پرسم :«طبيب تو كيست؟» خواهد گفت: «فلاني» و من خواهم گفت:«مي شناسمش. حكيم حاذقي است.»
اما ماجرا به اين قياس پيش نمي رود و پاسخ هاي مرد بيمار به جناب همسايه ي كر متفاوت از پيش فرض هاي اين كر خير خواه بوده است:
به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش
آن کری را گفت افزون مایهای / که ترا رنجور شد همسایهایبعد مثلا مي پرسم: «چه خورده اي؟» و او لابد خواهد گفت:«آشي يا شربتي» . بعد من هم مي گويم : «نوش جانت».
بعد مثلا مي پرسم :«طبيب تو كيست؟» خواهد گفت: «فلاني» و من خواهم گفت:«مي شناسمش. حكيم حاذقي است.»
اما ماجرا به اين قياس پيش نمي رود و پاسخ هاي مرد بيمار به جناب همسايه ي كر متفاوت از پيش فرض هاي اين كر خير خواه بوده است:
به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش
گفت با خود کر که با گوش گران / من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد / لیک باید رفت آنجا نیست بد
چون ببینم کان لبش جنبان شود / من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
چون بگویم چونی ای محنتکشم /او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شکر چه خوردی ابا / او بگوید شربتی یا ماش با
من بگویم صحه نوشت کیست آن / از طبیبان پیش تو گوید فلان
من بگویم بس مبارکپاست او / چونک او آمد شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما / هر کجا شد میشود حاجت روا
این جوابات قیاسی راست کرد / پیش آن رنجور شد آن نیکمرد
گفت چونی گفت مردم گفت شکر / شد ازین رنجور پر آزار و نکر
کین چه شکرست او مگر با ما بدست / کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر / گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او / که همیآید به چاره پیش تو
گفت عزرائیل میآید برو / گفت پایش بس مبارک شاد شو
جالب است كه جناب كر وقتي از عيادت فارغ شده و بيمار را ترك مي كند؛ پيش خود مي گويد:
کر برون آمد بگفت او شادمان / شکر کش کردم مراعات این زمان
آن بيمار بخت برگشته هم پيش خود چنين قضاوت مي كند كه:
گفت رنجور این عدو جان ماست / ما ندانستیم کو کان جفاست
اگر نخواهم چشمانم را بر واقعيت ببندم و منصف باشم؛ مي بينم كه بارها در هر دو نقش بالا - كر و بيمار - بازي كرده ام و به نتيجه ي واحدي رسيده ام. راضي از خود و ناراضي از ديگران جائي كه عملا هيچ گفت و شنيد و ديالوگي بوقوع نپيوسته است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر