۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

حماسه ی "اگر"!


در دفتر دوم مثنوی حکایتی آمده تحت عنوان: " مثل غریبی که در جستجوی خانه ای بود" این "غریب" خیلی آشناست. "غول(راهزن)" و "بانگ" و "راه و نشان" و "کاروان" هم. گویی "آنجا" ؛ همینجاست!
بانگ غولان هست بانگ آشنا / آشنایی که کَشَد سوی فنا
بانگ می دارد که هان ای کاروان / سوی من آیید نک راه و نشان
نام هر یک می برد غول ای فلان / تا کند آن خواجه را از آفلان
چون رسد آنجا؛ ببیند گرگ و شیر / عمر ضایع؛ راه دور و ؛ روز دیر
بعضی در محاصره ی گرگ و شیر که قرار می گیرند ؛ جا نمی زنند. به سیاق کسی که کاسه ماست در دریا خالی می کرد و هم می زد تا یک دریا دوغ درست کند.
آن غریبی خانه می جست از شتاب / دوستی بردش سوی خانه ی خراب
گفت او: این را اگر سقفی بدی / پهلوی من مر تو را مسکن شدی
هم عیال تو بیاسودی اگر / در میانه داشتی حجره دگر
گفت: آری پهلوی یاران خوش است / لیک ای جان در اگر نتوان نشست

۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

پاسداشت خاطره!


  • «هرخاطره و یاد بودی را هاله ای از یادگارها فرا گرفته که فضای حیاتی آنرا می سازد، وگرنه خاطره ی خفته، که به مناسبت یا بی مناسبت گاهی به یاد می آید و می رود، بی اثر و مانند گیاه یا درختی بی ثمر است. نه خود زنده است و نه طراوتی به پیرامونش می بخشد. در خاطره ی بیدار که سرگرم کار است تا ما رابه خود فرا خواند، "یادآوری"، نوعی بازسازی و احضار گذشته ی غایب است به زمان حال و حاضر؛ غایبی "حاضر" می شود و حاضری را (زمان حال را) به پس پرده می راند تا آنجا که ما گاه کسی ، حقیقتی یا چیزی رفته را که دیگر نیست بیشتر به جان می آزمائیم تا آنچه را که هست. »
    متن فوق از "کتاب مرتضی کیوان" به کوشش شاهرخ مسکوب است. نویسنده که خود دوستِِ "کیوان" بوده است ، مطالب این کتاب را درپاسخ به آرزوی همیشگی اش برای شناساندن "کیوان" به کسانی چون من که از او جز نامی نشنیده اند، فراهم آورده است.
    این کتاب را یکی از دوستان بسیار عزیزم ، اخیرا و پس از گفتگوئی که در باره ی کتاب" پیر پرنیان اندیش" داشتیم در اختیارم قرار داد. تاثیر"کیوان" بر شاعران و روشنفکران دهه بیست مرا بر آن داشت تا در باره ی "کیوان" بیشتر بدانم و این کتاب پاسخ در خوری به این خواسته ی من بود. اما بهانه من برای نوشتن این سطور چیز دیگری است که شاید بتوان نام "پاسداشت خاطره" بر آن نهاد. اخیرا یادداشت یا بهتر بگویم گزارشی از سفر به خرمشهر و قصد بازدید از شلمچه نوشته بودم که آمیخته شده بود با خاطرات ایام کودکی ام در خرمشهر. باز یکی از فراموش نشدنی ترین خاطرات زندگی من روزی است که آسایشگاه پادگان آموزشی ما به یکباره با شنیدن خبر آزادی خرمشهر از غریو شادی و پایکوبی منفجر شد. اشک شادی پهنای صورت سربازان آینده ی این سرزمین را پوشانده بود و ما از فرط خوشخالی، ارشد گروهان را بی هیچ دلیلی براستحقاق او بر سر دست گرفته بودیم و دور میدان پادگان می دویدیم.
    اینکه خاک و سرزمین و وطن ، چگونه نزد ما ارزش محسوب می شوند نکته ای است که از ته دل احساسش می کنم و این شاید حاصل "خاطره" و تاریخ و فرهنگ مشترک اهالی یک سر زمین باشد. خاطره ی جمعی ای که ما را به این آب و خاک علاقمند کرده است. اصولا از آنجا که خاطره فقط در ذهن انسان است که وجود یافته و حفظ می شود، میتوان تصور کرد که بدون حضور و وجود انسان ، اصولا مکان و زمان بی معنا باشد. مفهوم خاطره با زمان پیوندی ناگسستنی دارد و تصور وجود زمان نیز بدون خاطره و خاطره ی بدون انسان بی معنا می نماید. وجود انسان و اندیشه ی پویای اوست که به خاطره و زمان و بلکه مکان نور می افشاند و مفهوم می بخشد و بالعکس خاطره وفرهنگ و تاریخ انسان را می سازد و تعریف می کند و تمدن های درخشان را پدید می آورد. تمامی آنچه در آفاق می گذرد ، فقط در حوزه ی انفسی ما آدمیان معنی می یابد و شاید بتوان زمان را پدیده ای انفسی در نظر گرفت. از آنجا که انسان در طول زمان و با گسترش درک و آگاهی اش از خود و جهان اطرافش تغییر می کند و متحول می گردد پس جهانش را نیز به گونه ی دیگر خواهد دید و خواهد شناخت و حتی در نوع نگاهی که در گذشته به جهان داشته است نیز تجدید نظر خواهد کرد. این نوع دیدن و نظر داشتن به جهان فقط به کمک نور فیزیکی میسر نیست. "نور علی نوری" لازم است . نظری که متاثر از اندیشه و آگاهی باشد . هر گونه علم و آگاهی به جهان پیرامون به نوعی، نوری است که در پرتو آن، خود را و جهان را نظاره می کنیم. رجوع به خاطره و زنده داشتن خاطرات از این زاویه دید برای من بسیار جذاب و قابل بحث است. هر خاطره ای می تواند به نوعی نور تلقی شود ، نوری از گذشته برای دیدن و فهمیدن و درک بهترزمان حال و ساختن آینده. این، یعنی نقد و نقادی خود و وقایع و حوادث گذشته با تکیه بر تغییر و تحولاتی که در دنیا و دردانش و آگاهی و نوع دید ما حاصل شده است و برای پاسخگوئی به نیاز های حال و ساختن آینده . کمک گرفتن از نوری خارج از حوزه ی مکان و زمان حاضر- به قول قرآن "لَّا شَرْ‌قِيَّةٍ وَلَا غَرْ‌بِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ"- که شاید بتوان به "نور عقل" تعبیر و تفسیرش کرد. نور فقط نور خورشید نیست ، بلکه با تعبیر فوق، حاصل جمع همه ی علوم و معارف بشری نیز هست. تغییر و تحول وتکامل این معا رف ، ذاتی چرخ گردون است بنابر این یاد آوری خاطرات گذشته و درک و فهم و کردار گذشتگان برای میخکوب و متوقف کردن این چرخ ، نقض غرض است و پیشاپیش محکوم به شکست. تاریک دانستن لحظه حاضر ویا بعبارتی منکر شدن همه ی دستاورد های عقل و تجربه ی بشر حی و حاضر و تکیه بر انوار دوردست های تاریخ برای روشن کردن راهی که امروزه پیش پای ماست، بدور از عقل سلیم است و جز گمراهی عاقبتی در پی نخواهد داشت. این است معنای خاطره ی بیدار سرگرم کار از نقطه ی نظر من. خاطره ا ی قدیمی که در حال حاضر حضور می یابد اگر واجد چنین مشخصه ای نباشد ، همانا خاطره ی مرده ای بیش نیست. تسلسل و ادامه ی حیات درگذشتگان ما در زندگی امروزین ما، به معنای این نیست که ما مانند آنها فکر کنیم و زندگی کنیم. چرا که چرخ زندگی گشته است و اکنون ما در امتداد حرکت آن در واقع در حال ترسیم آینده ی افکار و اعمال گذشتگان خود هستیم. به عبارتی اگر زمان حال را به خوبی بشناسیم و عمل کنیم ، خاطره و یاد عزیزان و گذشتگان خود را بخوبی حفظ کرده ایم در غیر اینصورت خط بطلانی به همه ی تلاشها و از خود گذشتگی ها و فداکاری ها و آرزوهاشان کشیده ایم.
    برای من ، پلاکارد و عکس و علم و کوتل ومقبره و مسجد و نوحه و زاری و یادواره و همایش و سخنرانی و راه اندازی کاروان نمی تواند زنده کننده ی یاد حماسه سازان جنگ باشد. تا سیاست های صحیح در عرصه ی داخلی و بین المللی ، با تکیه بر عقل جمعی و احترام به حقوق شهروندی تمام آحاد ملت جایگزین توهمات ویرانساز زمامداران خود محور و خود باور و مستبد نشده است و تا آثار فقر و نکبت و بدبختی و بی کاری از چهره شهرها و روستاهای ما پاک نشده است نوری چشمان مصیبت دیده ی ما را روشن نخواهد کرد. راستی خاطر چشم شما بکدامین نور روشن است؟

    با گوشه نگاهی به اوضاع و احوال کنونی مملکت، تردیدی ندارم چشم همه ی آن جانهای پاکی که در راه حفظ این آب و خاک در باخته شد ، نگران وضعیت حال و آینده ی ماست. با چشمان بسته نمی توان در جستجوی نور یا "راهی نور" بود. حماسه پیشکش تان، به پاسداشت خاطره ی خون آن عزیزان ، لطفا فقط چشم بگشائید. وقتی نورعقل وتعقل هست ، چرا به سوی گور می کشانیدمان؟ چرا با بی کفایتی و ندانم کاری می خواهید دودمانمان را به دود آتش جهل و خود کامگی تان بسپارید؟

۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

راهیان نور


بالاخره به خرمشهر رسیدیم. از پل روی شط که عبور کردیم؛ تابلوئی که جهت مسجد جامع را نشان می داد نظرمان را جلب کرد. تردیدی نبود که مایلیم این مسجد را که سمبل مقاومت مدافعان محدود شهر در مقابل ارتش عراق بود ؛ از نزدیک ببینیم. به محدوده ی مسجد که رسیدیم ؛ متوجه شدیم جو اطراف مسجد در قبضه ی جریان خاصی است. ماشین را پارک کردم . هر چه به مسجد نزدیکتر می شدیم ؛ احساس عدم امنیت بیشتری می کردیم . احساس غربت غریبی در خانه ی خود و از خانه ی خدا . در و دیوار آکنده از پلاکارد ها و بیلبورد ها و شعارها و تصاویر و پیامها و چه و چه است. انبوه برادران با هیبت دوران جنگ و سالهای دهه ی شصت سرگرم آماده سازی محوطه و برپائی غرفه ها و نمایشگاه های متعدد با کتب عامه پسند مذهبی هستند. به یاد داستان یوسف و برادرانش می افتم. کسی اینجا برای خوشامد گوئی از ما آمادگی ندارد. منتظر کاروان عظیم "راهیان نور" هستند. به صراحت از ورود همسرم به مسجد ممانعت می کنند. او را منصرف می کنم و می خواهم با چشمان باز به دور و اطراف نظری بیندازد. از خیر ورود به مسجد می گذریم و به سمت شط حرکت می کنیم. به ناگاه صدائی از بلند گوهائی که در سراسر خیابان کار گذاشته اند بلند می شود و خیل "راهیان نور" را به سمت مسجد هدایت می کند. جماعت از اتوبوسهائی که تمام طول خیابان ساحل غربی شط را  پر کرده اند پیاده می شوند و به سمت مسجد حرکت می کنند. زن و مرد و کوچک و بزرگ ؛ خوشحال و خندان وچفیه بر دوش به سمت مسجد راه افتاده اند. یک؛ دو؛ سه؛ ... ؛ بیست و چهارو بیست و پنج و بیست و شش دستگاه اتوبوس نونوارمتعلق به شرکت "جوان سیر ایثار" را می شمارم. نوشته ای بزرگ روی پیشانی هر اتوبوس نصب کرده اند و نهاد و سازمان مربوطه را مشخص کرده اند و همگان تحت عنوان "راهیان نور".
نور چشممان را می زند. به تاریکی تنهائی خود پناه می بریم و مدتی در حاشیه شط قدم می زنیم؛ اما چاره ای نیست ؛ برای سوار شدن به ماشین باید مجددا از لابلای برادران و خوهران راهی نور و انوارشان بگذریم. سوار می شویم و گشتی در خیابانهای اطراف می زنیم. از آنچه دیده ایم و می بینیم حالمان گرفته است. همسرم قصد دارد حتما قبل از ترک خرمشهر؛ شلمچه را ببیند. به میدانی در حاشیه شهر می رسیم. دو جوان کیسه هائی از پیاز و سیب زمینی را به امید فروش؛ کنار میدان چیده اند. ماشین را کنارشان نگه میدارم. شیشه را پائین می کشیم و سلام و خسته نباشیدی نثار می کنیم یکی شان جواب سلاممان را می دهد. جهت حرکت به سوی شلمچه را می پرسیم.
می پرسد: آنجا چکار دارید؟
- می خواهیم آنجا را ببینیم.
- چیزی نیست که بخواهید ببینید.
همسرم می پرسد: آنجا چیست و چطور یست؟
- فقط خاک است .
- فقط خاک؟
- نه ؛ چند تا پرچم و چند تا پلاکارد و چند عکس شهید. چند تا قبر هم هست که می گویند شهید گمنامند. ما که نمی دانیم خودشان می گویند! یک مسجد هم هست و البته کاروانهای "راهیان نور". همین. حالا اگر حرف مرا باور ندارید ؛ می توانید راهی شوید و خودتان از نزدیک ببینید. شاید نوری ببینید که ما تا بحال به چشم ما نخورده است.
به یاد پیر زن نا بینائی که "بی بی" صدایش می کردیم می افتم . می گفت نور چشمانم رفته است. آن موقع و در عالم کودکی ؛ نمی فهمیدم معنی این حرف چیست و چه ارتباطی با کوری اش دارد. "بی بی" مادر بزرگ "یوسف" بود.
کاش می توانستم به جای "شلمچه"؛ سراغ "یوسف" و "عمه فاطمه" را بگیرم که هر دو حامیان قدرتمند دوران کودکی ام در دیار غریب خرمشهر بودند. من حتی زبانشان را نمی فهمیدم اما با تمام وجود حس می کردم که هر دو ؛ بلکه کل خانواده شان تا چه حد مرا دوست دارند و مراقبم هستند.
چهارپنج ساله که بودم ؛ به واسطه ی شغل پدرم ؛ در خرمشهر زندگی می کردیم. خانه را با تمام جزئیاتش در ذهن دارم. خانه ای با حیاط مرکزی و اتاقها ئی در اطرافش. صاحبخانه در یک سمت حیاط سکونت داشت و خانواده ی ما که هنوز چهار نفره بود در سمت دیگر. من و خواهرم؛ زن صاحبخانه را به پیروی از سایر همسایگان؛ "عمه فاطمه"  صدا می کردیم. این زن تنومند عرب ؛ چندین فرزند داشت که همگی دختر بودند و آخرینشان پسرنوجوانی بود به نام "یوسف" . عزیز کرده و چشم چراغ و نور امید  اهل خانه از زن و مرد و کوچک و بزرگ . سال 45 پدرم به جلفا و سپس تبریز منتقل شد و از سال 47 در تهران ساکن شدیم. دورادور از "عمه فاطمه" و خانواده اش خبرداشتیم. هنوز به سن نوجوانی نرسیده بودم که خبر رسید یوسف در اثر مسمومیت ناشی از مصرف غذای کنسروی درگذشته است. بعد از یوسف ؛ نور چشم عمه فاطمه نیز مانند "بی بی" به خاموشی گرائید. نمی دانم جنگ چه بلائی بر سر "عمه فاطمه" آورده است و آیا او چشم دیدن "راهیان نور" را دارد؟

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

تقليد عام !






اخيرا و بعد از هفته ها  توانستيم امواج تلويزيون بي بي سي فارسي را مجددا دريافت كنيم. درمجموعه فيلم هاي مستندي به نام " آئين ها " ؛ كشيشي پروتستان بدور دنيا راه افتاده و آئين هاي مذهبي اقوام مختلف را به تصوير كشيده است. تنوع باور ها و مراسم و مناسك آئين هاي مختلف چنان حيرت انگيز است كه بيننده را به تفكر وا مي دارد. اين باور ها و اعتقادات از چنان قدرت عظيمي برخوردارند كه هنوز كه هنوز است ؛ در بطن جوامع مدرن نيز پيروان خاص خود را دارند. از شمن ها ي مذاهب طبيعت گرا ي سرخ پوست و سياه پوست بگير تا بوميان استراليائي يا جادو گران شيطان پرست و فرقه هاي گم نام و نا شناخته ي اديان بزرگ ابراهيمي ؛ نظير يهوديت و مسيحيت و ...
مستند هاي بي بي سي را همچون ساير محصولاتش از جمله "اخبار" ش مي پسندم. هوشمندي فوق العاده اي در تهيه آنها نهفته است. همين كه شبكه اي چون بي بي سي به فكر تهيه ي مستندي با عنوان "آئين" ها مي افتد ؛ نشان از آن دارد كه از مردم و مذاهب و آئين هاي مختلف موجود در جهان شناخت دارد. وقتي كشوري  به چنين دانش و شناختي رسيده باشد ؛ مي تواند از آن در جهت منافع سياسي و اقتصادي خود بخوبي بهره برداري كند. بي بي سي؛  بدون شك  در مورد نحوه ي تنظيم اخبار نيز چنين شناختي را لحاظ مي كند . حاصل اين شناخت چنان است كه من باب مثال گوش تمامي ايرانيان در سالهاي 56-57 هنگام اوج گيري و قبل ازپيروزي انقلاب ايران به راديوي بي بي سي دوخته شده بود و تمامي اخبار مربوط به تحولات و اطلاعيه ها و بيانيه هاي آقاي خميني از طريق اين راديو به اطلاع ايرانيان مي رسيد.   
زورگويان و قلدران و قدرتمداران تاريخ از قديم الايام نقش و قدرت عظيم باور هاي مذهبي و تعصب را بدرستي شناخته بودند. آنها همواره  با سواستفاده از باورهاي ديني مردم ومكر و حيله و تظاهر به دينداري به تعصبات  مردم دامن زده اند و به اهداف سياسي خود دست يافته اند. اين نكته اي است كه حتي از ديد عارفاني چون مولانا  در هشتصد سال پيش نيز بدور نمانده است و آنرا درهمان اوايل دفتر اول مثنوي و در داستان " آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مي كشت" بخوبي تصوير كرده است. در واقع ديدن دو برنامه از مجموعه مشتند "آئين ها" مرا به ياد اين داستان معنوي انداخت كه به تازگي خوانده ام و يا بالعكس؛ خواندن اين داستان باعث جلوه گري اقدام "روباه پير" و كمپاني سخن پراكني اش بي بي سي ؛ در تهيه ي چنين مستندي براي من بود.
و اما داستان مثنوي از اين قرار است كه پادشاه جهودي با شعار واهي پشتيباني از دين يهود و با بهانه قراردادن اعتقادات و تكيه بر تعصبات ديني  به كشت و كشتار و نسل كشي مسيحيان دست گشوده بود:
صد هزاران مومن مظلوم كشت / كه : پناهم دين موسي را و پشت
اين پادشاه ؛ وزيري حيله گر و سيّاس داشت :
كو بر آب از مكر بر بستي گره
او قلع و قمع فيزيكي نصرانيان را كارساز نمي دانست و در مقابل شاه استدلال مي كرد كه كشتن مسيحيان فايده اي ندارد. چرا كه با اين سخت گيري هاي تو ؛ آنها دينشان را از تو پنهان خواهند كرد و عليرغم آنچه در باطن خود باور دارند ؛ براي حفظ جان خود چنين وانمود خواهند كرد كه مسيحي نيستند و بدين ترتيب هم خود را حفظ خواهند كرد و هم دينشان را.
  گفت : " ترسايان  پناه جان كنند   /    دين خود را از ملك پنهان كنند
كم كش ايشان را، كه كشتن سود نيست  /  دين، ندارد بوي، مشك و عود نيست
سرّ پنهان است  اندر صد غلاف /   ظاهرش با توست و باطن بر خلاف
"
شاه از وزير مي پرسد: پس چاره كار چيست تا از نصرانيان نه در ظاهر و نه در باطن و قلوبشان ؛ هيچ نشاني و  رد و اثري باقي نماند؟
نقشه ي وزير اين بود كه از درون به مسيحيان ضربه بزند و به تغيير و تحريف مباني ديني شان اقدام كند. بنا بر اين به شاه توصيه مي كند كه دست و گوش او را ببرد و لب و بيني اش را بشكافد و او را به ميدان اصلي شهر براي اجراي مراسم اعدام بكشاند ولي قبل از اعدام؛ شخصي واسطه شود ونزد پادشاه  شفاعتش كند تا از مرگ نجات يابد. سپس شاه او را به نقطه اي دور تبعيد كند. بدين ترتيب او مجال خواهد يافت تا خود را بعنوان مسيحي اي كه رازش نزد شاه فاش شده معرفي كند و رفته رفته بعنوان يك رهبر دين مسيح؛ پيرواني براي خود دست و پا كند و با تفرقه افكني هاي خود وتبليغ و آموزش هاي متناقض به اطرافيانش؛ آئين مسيحيت را از درون دچار تصادم و اضمحلال و فتنه و آشوب كند. بدين ترتيب به جاي اينكه پادشاه به جان مسيحيان بيفتد ؛ آنها خود بدين كار خواهند پرداخت. بنابر اين هم مسيحيان از بين خواهند رفت و هم آئين شان . هم ظاهر و هم باطنشان .
شاه مطابق نقشه ي وزيرش عمل مي كند. مثله اش مي كند و به تبعيد به سوي نصرانيان مي فرستد. وزير مدعي مي شود كه مسيحي مومني است و شاه از رازش خبر دار شده است و دست و گوش دماغش را بريده و به تبعيد فرستاده است. مي گويد به همه ي اسرار دين عيسي واقف است و اين اسرار را در اختيارعيسويان قرار خواهد داد:
جان دريغم نيست از عيسي، وليك    /     واقفم  بر علم  دينش   نيك نيك
دور، دور عيسي است اي  مردمان   /    بشنويد  اسرار كيش  او به  جان
نصرانيان فريب وزير حيله گر را مي خورند و رفته رفته بدورش حلقه مي زنند:
صد هزاران مرد ترسا  سوي او     /     اندك  اندك جمع شد در كوي او
او به ظاهر،  واعظ احكام  بود       /     ليك در باطن صفير و دام بود
اينجاست كه مولانا به قدرتي كه تقليد عوام و پيروي نا آگاهانه و ساده دلانه  شان مي تواند براي سياستمداران مهيا  كند ؛ اذعان مي كند:
دل  بدو  دادند  ترسايان  تمام      /       خود  چه  باشد  قوت  تقليد عام
!
نصرانيان جاهل و ساده دل و از همه جا بي خبر ؛ مهر وزير حقه باز وفريب كار را در دل نهادند  و حضرتش را از زور خوشباوري و بي خبري وليّ و نايب بر حق عيسي مي شمردند:
در درون سينه  مهرش  كاشتند     /     نايب   عيسيش  مي‌پنداشتند
اما حقيت چيز ديگري بود . او دجال دروغزن و پليدي بيش نبود كه
نه تنها قصد جانشان را داشت بلكه ايمانشان را نيز مستقيما هدف تير مكر هايش قرار داده بود.
او به سر،  دجال يك چشم لعين              اي خدا  !   فرياد رس،  نعم ‌المعين
جالب اينجاست كه وزيرآنچنان ذوب در خدمتگزاري به شاه بود كه حتي پرواي زندگي خود را نيز نكرد. او با كمال ميل و به پيشنهاد خودش حاضر بود حتي جانش را نيز فداي خواسته هاي شاه – يا همان رهزني و جمع آوردن سرمايه و مال دنيا – كند. كما اينكه تا همين جاي داستان نيز؛ يك دست و گوش و بيني خويش را از كف داده بود. از نظر مولانا افرادي چون وزير؛ مردم را از ايمان و نماز و عبادت باز مي دارند و گمراهشان مي كنند.
چون  وزير،  از  رهزني  مايه مساز   /   خلق را    تو  برميآور   از   نماز
ناصح  دين گشته  آن  كافر  وزير     /    كرده  او  از  مكر  در گوزينه سير
امثال وزير ناصح
اني هستند كه تحت لواي  به باطل رهنمون مي شوند ؛ همچون شيريني و باقلوائي (گوزينه) كه داخلش سير پيچيده باشند. البته مردم صاحب ذوق هر چند از ظاهر سخنانش لذتي مي بردند اما اين حرفها بدلشان نمي نشست و تلخي اي بر جانشان باقي مي گذاشت.
هر  كه  صاحب ذوق بود، از گفت  او      /       لذتي   مي‌ديد،  و تلخي جفت او
ظاهر حرفها گرچه تبليغ چستي و چالاكي بود ولي اثرش جز سستي و بي حالي نبود.
ظاهرش مي‌گفت: "در ره چست  شو"       /     وز اثر، مي‌گفت جان را: "سست شو
"
اما مردم عادي و عوام كه آگاهي و ذوقي نداشتند ؛ همه ي حرفهايش را باور مي كردند و چون طوقي بر گردن مي انداختند و در واقع اسير شعارهاي پوچ و تو خالي و خانمان بر باد ده او شده بودند:
هر كه جز  آگاه و صاحب ذوق بود        /          گفتِ او، در گردن او طوق بود

دين و دل را، كل بدو بسپرد  خلق         /          پيش امر و  حكم  او، مي‌مرد  خلق
حالا همه ي مقدمات آماده شده بود تا وزير با تكيه بر ناداني و جهالت مردم و بدست و قدرت خود آنها ؛ همه ي نقشه هايش را عملي كند. نصرانيان دوازده فرقه بودند و هر فرقه رئيس و اميري داشت كه حاضر بودند جانشان را فداي رهبرشان كنند. وزير از آنجا كه  خود را عالم دين عيسي جا زده بود؛ به هر يك تعليمات متفاوت و متناقضي داده بود تا پس از او همان ها را بعنوان پيشوا به مردم تحت رهبري شان منتقل كنند. در واقع تحت منويات ولايت مآب خويش ؛ آن امت واحده و متحد را شقه شقه كرده بود ودر حال آماده كردن زمينه بود تا پس از او به جان هم بيفتند و دمار از روزگار هم در آورند. جناب وزير با حيله ها و ترفند هايش چنان خلق را واله و شيداي خود كرده بود كه مردم هستي و وجود خود را در او مي ديدند و " گوش به فرمان توايم" بودند !
ما كه باشيم،  اي تو ما را جان جان        /           تا  كه  ما  باشيم  با  تو  در  ميان؟
ما،   عدم‌هاييم   و  هستي‌هاي    ما        /         تو ،   وجود   مطلق    فاني  نما
باد  ما  و  بود  ما   از  داد  توست         /        هستي  ما  جمله  از  ايجاد  توست
خلاصه اينكه اختيار از خود سلب كردند و همه را در اختيار دشمن قسم خورده ي فريبكارشان نهادند. او با ادا و اطوار هائي چون گوشه گزيني و چله نشيني و پرهيز از ديدار مردم ؛ اشتياق آنها را به خود مشتعل مي ساخت . در فرصتي كه از مردم بريده بود ؛ اميران دوازده گانه ي قوم را به حضور پذيرفت و هر يك را جدا گانه و بدور از اطلاع سايرين جانشين و قائم مقام خويش و نايب
بر حق خود و دين عيسي خواند:
گفت هر یک را بدین ِ عیسوی     /       نایب حق و خلیفهٔ من توی
وان امیران دگر اتباع تو           /      کرد عیسی جمله را اشیاع تو
هر امیری کو کشد گردن بگیر     /      یا بکش یا خود همی دارش اسیر
لیک تا من زنده‌ام این وا مگو     /     تا نمیرم این ریاست را مجو
اینک این طومار و احکام مسیح  /     یک بیک بر خوان تو بر امت فصیح
هر امیری را چنین گفت او جدا   /      نیست نایب جز تو در دین خدا
به هر كدام طوماري داد كه محتوايش با طومار ديگري متفاوت و بلكه متضاد بود. حالا همه ي مقدمات آماده و مهي
ا بود و اگر وزير خود را از بين  مي برد و خود كشي مي كرد ؛ عيسويان در اوج تفرقه و جدائي و به گمان پيروي از حق در گير جنگ داخلي مي شدند و  يكديگر را مي دريد.
بعد از آن چل روز ديگر در ببست          /          خويش كشت و از وجود خود برست
اينكه وزير دست به عمليات انتحاري مي زند و خود را مي كشد
؛ دور از ذهن جامعه ي امروز ما نيست. افراط در باور ها و يا تعصب در عقيده مي تواند انسان را بدين نقطه برساند. پس از مرگ وزير ؛ هر يك از اميران دوازده گانه مدعي جانشيني و پيشوائي شدند و تيغ بر هم كشيدند:
گفت: " اينك،  نايب آن مرد  من       /       نايب   عيسي  منم   اندر    زَمَن
اينك، اين طومار برهان من  است      /     كين نيابت بعد از او آن من است
آن  اميران  دگر يك يك  قطار           /     بر كشيده   تيغ هاي  آبدار
هر يكي را تيغ و  طوماري به دست    /     در هم افتادند چون پيلان مست
صد هزاران  مرد ترسا  كشته  شد     /      تا  ز  سرهاي بريد ه  پشته  شد

خوب داستان داستان كه به اينجا مي رسد ؛ خواننده متوجه مي شود آن وزير به اهداف شوم خود رسيده است. شايد امثال من در ادامه ي داستان در پي اين باشند كه مولانا در توضيح اينكه چطور شد آن مردم فلك زده ي زود باور و مقلد به اينجا كشانده شدند توضيحات بيشتري ارائه كند و راه هاي پيشگيري از دچار شدن به چنين سرنوشت شومي را نشان دهد. اما چنين نيست. عده اي كشته شده اند و روح از بدنشان جدا شده است. ادامه ي داستان به جايگاه و موقعيت و مقام اين ارواح پر كشيده به ديار باقي مي پردازد!
جوزها بشكست، و آن كآن مغز داشت     /       بعد ِ  كشتن  روح  پاك  نغز    داشت
او انسان را به گردو تشبيه كرده است  ؛ روحش را به مغز آن و مرگش را به شكسته شدن گردو . اينجاست كه كيفيت مغز گردو يا روح انسان مشخص مي شود. او باطن و معناي حقيقي زندگي را نه در كامروائي تن ؛ بلكه در اوج گيري روح او مي داند:
رو  به  معني كوش اي  صورت پرست!     /     زآن كه معني بر تن صورت پَر است
همنشين اهل معني باش ،  تا    
                /    هم
عطا يابي وهم باشي فتي

او جان ِ بي معني را به شمشير چوبيني تشبيه مي كند كه در غلاف تن قرار گرفته است . با اين شمشير چوبي نمي توان به ميدان جنگ رفت.
جان بي معني ، در اين تن ، بي خلاف     /      هست  همچون تيغ چوبين در غلاف
تيغ   چوبين    را    مبَر   در    كارزار    /      بنگر اول  ،  تا  نگردد  كارْ   زار
گر   بود   چوبين   ،   برو  ديگر طلب     /      ور بود الماس ، پيش  آ  با طرب
 
بر فرض اگر اين ديدگاه و تئوري را قبئل داشت باشيم و بخواهيم  قلم بطلان بر تمتعات زندگي دنيائي بكشيم و براي معني بخشيدن به جان ؛ بدنبال شمشيري با لبه ي الماس و برنده باشيم بايد مطابق نسخه ي مولانا بدنبال هدايت گر و پير و مرشد باشيم:
تيغ در   زرادخانه    اولياست      /     ديدن  ايشان   شما را كيمياست
جمله دانايان همين گفته ،همين     /    هست دانا رحمه للعالمين
اگر به ابتداي داستان باز گرديم و دسيسه ي وزير را به خاطر آوريم ؛ خواهيم ديد كه دست بر قضا جناب وزير از همين سوراخ وارد شد و خود را بعنوان پير و مرشد و هدايت گر قوم و رحمتي براي آنها معرفي كرد. اتفاقا آنها هم بدنبال اين دشمن ِ در لباس دوست براه افتادند وبه او لبيك گفتند. عاقبتشان به تصريح مولانا؛ صد هزاران كشته و سرهاي بريده بر پشته بود.
مولانا در ميان داستان به چرائي وقوع اين مصيبت و به آفت خانمان بر باد ده  تقليد عام اشاره كرده بود. در قياس با الگوهاي دنياي مدرن؛ شايد بتوان عاقبت تقليد كوركورانه ي عوام را به مفهوم قدرت فاشيستي پيوند داد:

دل  بدو  دادند  ترسايان  تمام      /       خود  چه  باشد  قوت  تقليد  عام!
اصولا مولانا با تقليد و دنباله روي ِ كوركورانه شديدا مخالف است
و در دفاتر مختلف مثنوي بارها بدان اشاره كرده است:
زآن كه تقليد آفت هر نيكويي است     /        كه بود تقليد اگر كوه قوي است    2/486
مر مرا تقليدشان بر باد داد             /        كه دو صد لعنت بر آن تقليد باد    2/565
آن كه او از پرده تقليد جست           /      او به نور حق ببيند آن چه هست    4/2168
گرچه تقليد  است  استون  جهان      /       هست رسوا هر مقلد ز امتحان      5/4053
مدعيان و متوليان ديني از آفاتي چون خود خواهي ها و خود كامگي ها مصون ن
يستند . راهبري اينان در سايه ي انحصار طلبي و خود بيني ؛ باعث مي شود ايمان مردم  آلوده ي تعصبات كور شود. در همين دوران به اصطلاح مدرن ما ؛ روزي نيست كه خبري از بمب گذاري و كشت و كشتار را به بهانه هاي مذهبي و تعصبات ناشي از آن نشنويم. راه پرهيز از اين بلايا؛ راه حلي كه مولانا ارائه مي كند اين است كه:
 بنگر اول  ،  تا  نگردد  كارْ   زار
اما ملاك و محك ما براي يافتن اين دانايان چيست. چگونه بايد اهل معني را از اهل دغل و ريا تميز داد. چه تضميني وجود دارد تا گرفتار
"وليّ شقي"  همچون آن وزير حيله گر و ويرانگر نشويم.  اگر قرار است مطابق توصيه ي مولانا مقلد نبود ؛ راهي نمي ماند جز اينكه به عقلانيت ميدان داد. اين گوهري است كه چه سهل و آسان از دستش داده ايم.
گر  اناري مي خري ، خندان بخر     /        تا دهد  خنده ز دانه او خبر
نار خندان ؛ باغ را خندان كند         /       صحبت مردانت از مردان كند
چند روزي است كه ميراث داران رسمي و نامردمان ؛ سي و چهارمين سالگرد انقلاب را در اين باغ آفت زده به جشن و پايكوبي نشسته اند. صحبت مردان ممنوع است ؛ زير لب زمزمه مي كنم:
چون بسي ابليس آدم روي هست      /     پس به هر دستي نشايد داد دست