۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

حماسه ی "اگر"!


در دفتر دوم مثنوی حکایتی آمده تحت عنوان: " مثل غریبی که در جستجوی خانه ای بود" این "غریب" خیلی آشناست. "غول(راهزن)" و "بانگ" و "راه و نشان" و "کاروان" هم. گویی "آنجا" ؛ همینجاست!
بانگ غولان هست بانگ آشنا / آشنایی که کَشَد سوی فنا
بانگ می دارد که هان ای کاروان / سوی من آیید نک راه و نشان
نام هر یک می برد غول ای فلان / تا کند آن خواجه را از آفلان
چون رسد آنجا؛ ببیند گرگ و شیر / عمر ضایع؛ راه دور و ؛ روز دیر
بعضی در محاصره ی گرگ و شیر که قرار می گیرند ؛ جا نمی زنند. به سیاق کسی که کاسه ماست در دریا خالی می کرد و هم می زد تا یک دریا دوغ درست کند.
آن غریبی خانه می جست از شتاب / دوستی بردش سوی خانه ی خراب
گفت او: این را اگر سقفی بدی / پهلوی من مر تو را مسکن شدی
هم عیال تو بیاسودی اگر / در میانه داشتی حجره دگر
گفت: آری پهلوی یاران خوش است / لیک ای جان در اگر نتوان نشست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر