| روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو | / | عشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو |
| عشوه دهد دشمن من عشوه او را مشنو | / | جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و مرو |
| دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن | / | حیله دشمن مشنو دوست میازار و مرو |
| هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما | / | آنج سزد از کرم دوست به پیش آر و مرو |
| همچو خسان هر نفسی خویش به هر باد مده | / | وسوسهها را بزن آتش تو به یک بار و مرو |
۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه
مرو
۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سهشنبه
دیدگاه محدود
ديدگاه محدود
چندي پيش در وبلاگي كارتوني ديدم با عنوان «عوارض ديدگاه محدود» كه گويا براي من بود و پیامی برایم داشت. اين عنوان با عينكي كه من بر چشم داشتم هرگز به ذهنم راه نمي يافت و يا آخرين و دورترين معنائي بود كه ممكن بود بدان بينديشم. اگر توضيح نويسنده را نمي خواندم؛ بي هيچ ترديدي تفسير من از طرح به عنوان «قلب واقيعت» نزديكتر مي بود. از قضا به اين ابيات مثنوي در دفتر پنجم برخوردم كه تطبيق شگفتي با «ديدگاه محدود» دارد و مرا به ياد آن كارتون انداخت. اينجا آوردمش تا تذکری مجدد باشد و فراموشم نشود.
آن منجم چون نباشد چشمتيز / شرط باشد مرد اصطرلابريز
تا صطرلابی کند از بهر او / تا برد از حالت خورشيد بو
جان کز اصطرلاب جويد او صواب / چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
تو که ز اصطرب ديده بنگری / درجهان ديدن يقين بس قاصری
تو جهان را قدر ديده ديدهای / کو جهان سبلت چرا ماليدهای
عارفان را سرمهای هست آن بجوی / تا که دريا گردد اين چشم چو جوی
براستي كه هر كس جهان و حقيقت را در قد و قواره و اندازه ها و در آئينه ي معرفت خود مي بيند. برای من و همه ی کسانیکه هنوز «مرد اصطرلاب ریز» در حقشان شرط وفا را بجا نیاورده و به عهدش وفا نکرده و یا اینکه هنوز آن«سرمه» ي جادوئي را بر چشم نماليده اند ، این پرسش قابل تاملی است که:
«كو جهان، سبلت چرا ماليده اي؟»
چندي پيش در وبلاگي كارتوني ديدم با عنوان «عوارض ديدگاه محدود» كه گويا براي من بود و پیامی برایم داشت. اين عنوان با عينكي كه من بر چشم داشتم هرگز به ذهنم راه نمي يافت و يا آخرين و دورترين معنائي بود كه ممكن بود بدان بينديشم. اگر توضيح نويسنده را نمي خواندم؛ بي هيچ ترديدي تفسير من از طرح به عنوان «قلب واقيعت» نزديكتر مي بود. از قضا به اين ابيات مثنوي در دفتر پنجم برخوردم كه تطبيق شگفتي با «ديدگاه محدود» دارد و مرا به ياد آن كارتون انداخت. اينجا آوردمش تا تذکری مجدد باشد و فراموشم نشود.
آن منجم چون نباشد چشمتيز / شرط باشد مرد اصطرلابريز
تا صطرلابی کند از بهر او / تا برد از حالت خورشيد بو
جان کز اصطرلاب جويد او صواب / چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
تو که ز اصطرب ديده بنگری / درجهان ديدن يقين بس قاصری
تو جهان را قدر ديده ديدهای / کو جهان سبلت چرا ماليدهای
عارفان را سرمهای هست آن بجوی / تا که دريا گردد اين چشم چو جوی
براستي كه هر كس جهان و حقيقت را در قد و قواره و اندازه ها و در آئينه ي معرفت خود مي بيند. برای من و همه ی کسانیکه هنوز «مرد اصطرلاب ریز» در حقشان شرط وفا را بجا نیاورده و به عهدش وفا نکرده و یا اینکه هنوز آن«سرمه» ي جادوئي را بر چشم نماليده اند ، این پرسش قابل تاملی است که:
«كو جهان، سبلت چرا ماليده اي؟»
۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه
چشم و چراغ
| روزگاریست که ما را نگران میداری | / | مخلصان را نه به وضع دگران میداری |
| گوشه چشم رضایی به منت باز نشد | / | این چنین عزت صاحب نظران میداری |
| ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار | / | دست در خون دل پرهنران میداری |
| نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ | / | همه را نعره زنان جامه دران میداری |
| ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور | / | چشم سری عجب از بیخبران میداری |
| چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ | / | سر چرا بر من دلخسته گران میداری |
| گوهر جام جم از کان جهانی دگر است | / | تو تمنا ز گل کوزه گران میداری |
| پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی | / | طمع مهر و وفا زین پسران میداری |
| کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت | / | این طمعها که تو از سیمبران میداری |
| گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی | / | عاشقی گفت که تو بنده بر آن میداری |
| مگذران روز سلامت به ملامت حافظ | / | چه توقع ز جهان گذران میداری |
۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
| رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد | / | صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد |
| سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد | / | در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد |
| یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار | / | کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد |
| ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت | / | وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد |
| میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع | / | او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد |
| جانا کدام سنگدل بیکفایتیست | / | کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد |
| کلک زبان بریده حافظ در انجمن | / | با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد |
۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه
عاشق جور يار شو
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت / وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای / وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای / وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند / وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای / وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله بیقراریت از طلب قرار تست / طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است / ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بیمرادیت از طلب مراد تست / ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی / تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد / از مه و از ستارهها والله عار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای / وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای / وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند / وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای / وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله بیقراریت از طلب قرار تست / طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است / ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بیمرادیت از طلب مراد تست / ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی / تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد / از مه و از ستارهها والله عار آیدت
۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه
حكايت كر و همسايه ي بيمارش از مثنوي معنوي
به مردي كه گوشهايش سنگين و تقريبا كر بوده اطلاع مي دهند كه همسايه ات بيمار است
و بهتر است به عيادتش بروي. كر پيش خود فكر مي كند كه گوشهاي من كه نمي شنوند و
همسايه ي بيمارم هم لابد ضعيف احوال است و صدايش به زحمت از گلو خارج مي شود و من
نخواهم توانست بشنوم كه درپاسخ به احوالپرسي ام چه به زبان آورده است. لذا يك
مكالمه ي فرضي را از پيش خود در اين عيادت در نظر مي گيرد و روال گفتگو و احوالپرسي
را در خيال خود چنين تصوير مي كند كه:
گفت با خود کر که با گوش گران / من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد / لیک باید رفت آنجا نیست بد
چون ببینم کان لبش جنبان شود / من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
چون بگویم چونی ای محنتکشم /او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شکر چه خوردی ابا / او بگوید شربتی یا ماش با
من بگویم صحه نوشت کیست آن / از طبیبان پیش تو گوید فلان
من بگویم بس مبارکپاست او / چونک او آمد شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما / هر کجا شد میشود حاجت روا
این جوابات قیاسی راست کرد / پیش آن رنجور شد آن نیکمرد
گفت چونی گفت مردم گفت شکر / شد ازین رنجور پر آزار و نکر
کین چه شکرست او مگر با ما بدست / کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر / گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او / که همیآید به چاره پیش تو
گفت عزرائیل میآید برو / گفت پایش بس مبارک شاد شو
جالب است كه جناب كر وقتي از عيادت فارغ شده و بيمار را ترك مي كند؛ پيش خود مي گويد:
کر برون آمد بگفت او شادمان / شکر کش کردم مراعات این زمان
آن بيمار بخت برگشته هم پيش خود چنين قضاوت مي كند كه:
گفت رنجور این عدو جان ماست / ما ندانستیم کو کان جفاست
اگر نخواهم چشمانم را بر واقعيت ببندم و منصف باشم؛ مي بينم كه بارها در هر دو نقش بالا - كر و بيمار - بازي كرده ام و به نتيجه ي واحدي رسيده ام. راضي از خود و ناراضي از ديگران جائي كه عملا هيچ گفت و شنيد و ديالوگي بوقوع نپيوسته است.
مثلا اگر بپرسم «حالت چطور است؟» خواهد گفت: «خوبم» و من در جوابش مي
گويم:«شكرخدا».
بعد مثلا مي پرسم: «چه خورده اي؟» و او لابد خواهد گفت:«آشي يا شربتي» . بعد من هم مي گويم : «نوش جانت».
بعد مثلا مي پرسم :«طبيب تو كيست؟» خواهد گفت: «فلاني» و من خواهم گفت:«مي شناسمش. حكيم حاذقي است.»
اما ماجرا به اين قياس پيش نمي رود و پاسخ هاي مرد بيمار به جناب همسايه ي كر متفاوت از پيش فرض هاي اين كر خير خواه بوده است:
به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش
آن کری را گفت افزون مایهای / که ترا رنجور شد همسایهایبعد مثلا مي پرسم: «چه خورده اي؟» و او لابد خواهد گفت:«آشي يا شربتي» . بعد من هم مي گويم : «نوش جانت».
بعد مثلا مي پرسم :«طبيب تو كيست؟» خواهد گفت: «فلاني» و من خواهم گفت:«مي شناسمش. حكيم حاذقي است.»
اما ماجرا به اين قياس پيش نمي رود و پاسخ هاي مرد بيمار به جناب همسايه ي كر متفاوت از پيش فرض هاي اين كر خير خواه بوده است:
به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش
گفت با خود کر که با گوش گران / من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد / لیک باید رفت آنجا نیست بد
چون ببینم کان لبش جنبان شود / من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
چون بگویم چونی ای محنتکشم /او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شکر چه خوردی ابا / او بگوید شربتی یا ماش با
من بگویم صحه نوشت کیست آن / از طبیبان پیش تو گوید فلان
من بگویم بس مبارکپاست او / چونک او آمد شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما / هر کجا شد میشود حاجت روا
این جوابات قیاسی راست کرد / پیش آن رنجور شد آن نیکمرد
گفت چونی گفت مردم گفت شکر / شد ازین رنجور پر آزار و نکر
کین چه شکرست او مگر با ما بدست / کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر / گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او / که همیآید به چاره پیش تو
گفت عزرائیل میآید برو / گفت پایش بس مبارک شاد شو
جالب است كه جناب كر وقتي از عيادت فارغ شده و بيمار را ترك مي كند؛ پيش خود مي گويد:
کر برون آمد بگفت او شادمان / شکر کش کردم مراعات این زمان
آن بيمار بخت برگشته هم پيش خود چنين قضاوت مي كند كه:
گفت رنجور این عدو جان ماست / ما ندانستیم کو کان جفاست
اگر نخواهم چشمانم را بر واقعيت ببندم و منصف باشم؛ مي بينم كه بارها در هر دو نقش بالا - كر و بيمار - بازي كرده ام و به نتيجه ي واحدي رسيده ام. راضي از خود و ناراضي از ديگران جائي كه عملا هيچ گفت و شنيد و ديالوگي بوقوع نپيوسته است.
۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه
به بهانه خشکیدن چشم ایران، دریاچه ارومیه
غم دریا، دل دریا گزیند
دل دریا، غم دریا گزیند
غمی دارم بدل از چشم ایران
که چشمم گریه دریا گزیند
مهر 90
دل دریا، غم دریا گزیند
غمی دارم بدل از چشم ایران
که چشمم گریه دریا گزیند
مهر 90
اشتراک در:
پستها (Atom)
.jpeg)