۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

مخ زنی و مشت زنی!


- گه خوردی، غلط کردی. دختر من بی کس و کار نیست که جنابعالی جای برادرش رو پر کنی. برادرش ده تا رو مثل تو، رو یه انگشتش می چرخونه. تو همکارش هستی  یا برادرش. سروتو بنداز پائین کار خودتو بکن. اگر برادر اضافی لازم داشت؛ من و پدرش فکری به حالش می کردیم .
بد جوری یکه خورد. دهنش باز مونده بود. اصلا انتظارچنین برخوردی و شنیدن این حرفها رو بدون هیچ زمینه و مقدمه ی قبلی از من نداشت. مخصوصا سر زده رفته بودم به دفتر شرکتی که دخترم توش کار می کرد. دو سه باری دخترم چیز هائی در مورد این آقا پسر تعریف کرده بود. بو برده بودم که مسئله فقط کار و کار آموزی نیست. پسره لقمه ی دهان ما نبود. تا منو کنارمیز دخترم دید، مثل قاشق نشسته پرید  وسط و با گاله ی باز شروع کرد به تعریف و تمجید از دخترم. من هم که منتظر همین فرصت بودم، چاک دهنمو کشیدم و سر راست رفتم تو شکمش.
- من که چیزی نگفتم سرکار خانم. فقط گفتم دختر شما رو مثل یه برادر حمایت می کنم.
- من هم گفتم این گه خوریها به دهن تو نیومده. لازم نکرده حمایتش کنی. تودماغ و شلوار خودتو بکش بالا و کاری به کار دختر من نداشته باش و با مشت زدم تو سینه ش.
دخترم داشت مثل بید می لرزید. از تعجب داشت شاخ در می آورد تا حالا چنین رفتاری رو ازمن ندیده بود و این ادبیات چاله میدونی رو از دهنم  نشنیده بود. چشماش پر از اشک بود و از خجالت مثل لبو سرخ شده بود. نمی تونست سرش رو بلند کنه. دو سه قطره اشک از چشماش روی کفپوش شیک دفتر ریخت. دلم به حال هر دوشون سوخت. گرچه از قدیم گفتن گربه رو باید دم حجله کشت اما من ترجیح دادم کار به اونجاها نکشه. حالا گیرم که خواسته باشی گربه رو دم حجله بکشی، دیگه تا اون موقع دختر نازنینت از کف رفته.
- آخه تو فکر نکردی آبروی دخترت پیش همکاراش می ره؟ نگفتی ازت دلخور می شه یا دیگه باهات حرف نمی زنه یا هزار عکس العمل پیش بینی نشده ی دیگه ممکنه ازش سر بزنه؟
- چرا. اما با همه ی اینها می ارزید تا اینکه اونقدر صبر کنم و فرصت بهشون بدم تا گره های علایق عاطفی شون محکم بشه. در اینصورت به هر دوشون لطمه و صدمه بیشتری وارد می شد. پسره مال یکی از دهات اطراف همدان بود. پدر و مادر پیری داشت با سیزده چهارده تا خواهر و برادر. خودش خیلی زحمت کشیده بود تا بتونه مهندسی کامپیوتر بگیره و تو اون شرکت استخدام بشه. هنوز داشت با دوستان دوران دانشجوئی تو یه اتاق کرایه ای تو خیابان فرجام تهران  زندگی می کرد. من دخترم رو می شناسم. اصلا برای این حرفها ساخته نشده. از بدو تولد اتاق خصوصی خودشه داشته با تمام امکانات رفاهی که فکر کنی. از کامپیوتر رو میزش بگیر تا لپ تاپ توی رختخوابش و ماشین اختصاصی توی پارکینگ . بالاخره جوونند و تو سنی که طبیعتا تو فکر انتخاب شریک زندگی آیندشون هستن. این وسط ما پدر مادرها هم باید نقش خودمونو بموقع بازی کنیم والا گرفتار عواقب بازی های خطرناک اونا می شیم.
- خب بعد چی شد؟
- با الم شنگه ای که من تو شرکت به پا کردم، دخترم از اونجا بیرون اومد. دو سال بعد مادر پسره به خونمون تلفن کرد و با لهجه ی غلیظ ترکی همدانی  گفت که پسرم خیلی خاطر خواه دختر شماست، اگر اجازه می دین بیائیم خواستگاری. گفتم دخترم عقد کرده و سه ماه دیگه هم مراسم ازدواج شونه. به دخترم گفتم بفرما. دیدی فقط موضوع ِ آموزش ِ برنامه نویسی کامپیوتر به جنابعالی نبود. اگر بود چه لزومی داشت ریز بارم زندگی شو کف دستت بگذاره؟ عزیز دلم ازت خوشش اومده بود و داشت مخت رو می زد. روم رو بوسید و گفت حق با شما بود مامان جون.

گوشام آویزون شده بود و تو فکر رفته بودم . به تو هم میگن مرد ؟ به تو هم میگن پدر؟ نکنه دیر شده باشه. نکنه مخشو زده باشه. یعنی باید برم کلاس مشت زنی؟ یعنی جناب آقای
  محترم ، دوست عزیز ، برادر من و حرف حساب و اینجور چیزا افاقه نمی کنه؟!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر