۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

روضه خوان


صدایش رابلند کرد و گفت :
- نخیر حاج آقا. ننویسید روحانی. بنده روضه خوانم.
روحانی کاروان چند روزی بود که معطل پر کردن فرم های آماری سازمان مربوطه اش بود. ما را که در لابی ساختمان محل اقامتمان منتظر بودیم ؛گیر آورده بود. نمی دانستم که هم اتاقی ما آقای الهی ... نیز به فراخوان روحانی کاروان بهائی نداده است. باید برای پر کردن پرسشنامه و امتحان قرائت نماز در اتاق ایشان حاضر می شدیم. اصولا باور نداشت که برای پر کردن آن بی نیاز از کمک او باشیم وعلیرغم درخواستمان؛ پرسشنامه ها را بین حجاج پخش نکرد. شاید هم میدانست اغلب اهمیتی برای آمار اداری او قائل نخواهیم شد. تند و تند از من سوال می کرد و محل پرسش ها را بدست خود پر می کرد. به احترام آقای الهی ... بعضی موارد را از ایشان نمی پرسید و خودش پاسخ را می نوشت. از جمله در مقابل شغل نوشته بود «روحانی».
- حاج آقا عرض کردم شغل بنده روضه خوانی است، لطفا «روحانی» را قلم بگیرید.
بر خلاف درخواست و توصیه ی مدیر کاروان، هیچکدام ازما هفت نفر، هم اطاقی هایمان را از قبل تعیین نکرده بودیم و به تقدیر تن داده بودیم و تا لحظه آخر از این وظیفه ای که به ما محول شده بود طفره رفته بودیم. افراد بر اساس درخواست شان ، پیش از سفر و در تهران در اتاقهای سه یا چهار نفره دسته بندی شده بودند و خودشان هم اتاقی هایشان را انتخاب کرده بودند. با این روش مدیر کاروان نیز از درد سر های بعدی برای تعویض جای افراد و اتاق هایشان معاف می شد و پاسخگوی عدم هماهنگی اخلاقی و رفتاری شان نبود. مانده بود اتاق بزگتری که به ما هفت نفر تعلق گرفت. همه با زبان و نگاه حالیمان کردند که مقصر خودمانیم که باید در این اتاق پر جمعیت دو هفته را سر کنیم.
من کم سن و سال ترین شان بودم. دکتر و مهندس و سیاستمدار و استاد و معلم وتاجرو البته همین آقای الهی ... که هم لباس روحانی کاروان بود . هنوز نامش را فراموش نکرده ام؛ اگر چه نام الباقی هم اتاقی هایم را به خاطر ندارم. آبش با روحانی کاروان در یک جوی نمی رفت.
- حاج آقا چرا از قول بنده ، خلاف می نویسید. این اولین باری است که به خانه ی خدا مشرف می شوم ، جنابعالی مرقوم کرده اید که مکرر مشرف شده ام. ضمنا عرض کردم بنده روضه خوان و جسمانی هستم و نه «روحانی». 
پیمانه ی صبرش زود تر از من لبریز شد . اوضاع را که چنین دیدم اعتراضم را فرو خوردم. می خواستم بگویم،حاج آقا تصمیمتان را بگیرید ، بالاخره با من طرف صحبت هستید یا جناب آقای الهی ... . 
این هم اتاقی ما آدم ساکت و گوشه گیری بود و ادعائی هم نداشت. اغلب که در اتاق جمع بودیم کار به بحث در موضوعات مختلفی می کشید. از دین و مذهب و سیاست و اجتماع بگیر تا لطیفه و هزل و شوخی. ترکیب افراد اتاق ما بگونه ای نبود که بگذارند به حال خود بماند و کم کم به جمع پیوست. در بحث ها و گفتگو های شبانه رفته رفته وجوهی از شخصیت پنهانش برایمان نمایان شد . عارف مسلک بود وبه علوم غریبه و خفیه علاقه مند بود. تجربیاتی هم در این زمینه ها داشت . احترام همه را نسبت به خود جلب کرده بود. صدای گرم و طنین صوت زیبائی هم داشت و الحق مناسب روضه خوانی بود. برای رهائی از جلسات خسته کننده ی روحانی رسمی کاروان و موعظه های کسالت آورش ، به ابتکار دوستان هم اتاقی، اغلب در جلسات عمومی رشته کلام را بدست او می سپردیم و بدین ترتیب به زودی مورد احترام همه ی افراد کاروان قرار گرفت و موقعیت روحانی اصلی و رسمی کاروان تحت الشعاع شخصیت او قرار گرفت. در واقع بعدا فهمیدیم که گوشه گیری ایشان برای پرهیز از وقوع چنین اتفاقی بوده است . اینبار طرف سوالش من بودم.
- نخیر حاج آقا هنوز مرجع تقلید انتخاب نکرده ام. 
- چطور ممکن است؟ پس چگونه می خواهید اعمالتان را بجا آورید؟ اصلا حج تان مقبول واقع نمی شود.
- مگر آقایان باید حج مرا قبول کنند؟
- نخیر، خداوند باید بپذیرد، اما شما مگر روش انجام مناسک و اعمال را می دانید؟ بالاخره مراجع ما متخصص این امور هستند. مگر شما درجه ی اجتهاد دارید که از مرجعی پیروی نمی کنید.
- نگران نباشید حاج آقا. رساله ی عملیه ای به همراه دارم، مطابق آن عمل می کنم. حالا بین محدوده ی مقام ابراهیم و خانه ی کعبه طواف کنم و یا دایره ی بزرگتری را دور خانه خدا بچرخم ، چه تفاوتی دارد؟
- این بسته به آن است که از کدام مرجع پیروی می کنید.
- بالاخره وقتی دو حکم متضاد در این زمینه وجود دارد، بنده از کجا تشخیص دهم کدامیک درست می گویند؟
- تشخیص آن دیگر با شما نیست. با مراجع است. تکلیف شما تقلید از حکم مرجع است.
- شرمنده ام حاج آقا. اجازه دهید بیشتر مطالعه کنم تا مرجع اصلح را انتخاب کنم. اما او داشت کار خود را می کرد. جلوی مرجع تقلید نوشته بود آیت الله ....
همسرم از آسانسور خارج شد و به طرف ما آمد. از فرصت استفاده کردم وگفتم:
- حاج آقا بقیه ی فرم را هم به سلیقه و صلاح خودتان تنظیم کنید. 
به اتفاق همسرم از ساختمان خارج شدیم. وقتی برگشتیم و به اتاق خود رفتم ، فقط آقای الهی ... در اتاق بود و مشغول خواندن قرآن . اولین بار بود که در حال خواندن قرآن می دیدمش. سلام و علیکی گفتم و شنیدم. پرسید :
- آن خانم همسرتان بودند؟
- بله حاج آقا.
- خدا حفظتان کند.
- ممنونم حاج آقا.
تسبیح صدفی زیبائی خریده بودم ، به رسم یاد بود تقدیمش کردم. تشکر کرد و مرا به نشستن در کنار خود به روی تخت فرا خواند. نشستم. بی هیچ مقدمه ای، قرآن را باز کرد و آیه ی 35 سوره ی نور را قرائت کرد. توصیه کرد چهل شب متوالی و هر شب هفت بار این آیه را بخوانم. پرسیدم:
- چه خاصیتی دارد حاج آقا. 
- بخوانید، انشاالله آثارش را به لطف خدا مشاهده خواهید کرد.
دردل گفتم ،بفرما! ذکر خفی ات از آسمان رسید. توصیه اش را عمل نمودم .چشم سومی میان پیشانی ام باز نشد! اما این آیه قرآن بیش هر آیه ی دیگر همواره با من است و به آن زیاد فکر می کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر